تبليغاتX
street poem

street poem

In heaven all the interesting people are missing. - Friedrich Nietzsche





قدرتتفکیک اجسام وُ ارواح را توی خانه‌ی موروثی‌ام از دست داده بودم.

داشت سرم کلاه می رفت.

می‌رفت که مخلوط شوم با فضولات ارواح متوفی خانواده‌ام.

اعضای خانواده با قدرت بالای تفکیک و شناخت خود،

هریک گوشه‌ای ایستاده بودند

انگار در غاری عمیق

و گاهی در حال خیرگی به من

دراجسام دیگری فرو می‌رفتند.

به شکلی که زنم شده بود جعبه‌ی مداد رنگی‌های دخترم

گاهی مادرم شده بود یک عالمه برنج و آب و نمک و چیزهایی ناشناخته

برادرم شده بود تندیس مفرغی مردی پر از ریش که من ناگهان به او گفتم مادر.

برادرم که مادرم شده بود

بینی مفرغی‌اش را گرفت و با دست دیگرش

به خواهرم اشاره کرد

و گفت برادر ببین، مادرمان اوست و رفت دورتر.

تندیسی در هزاره‌های قبل از میلاد.

دیدم خواهرم را که برادرم می‌گفت او مادرمان است.

خواهرم زد توی گوشم و گفت برو گم شو بیرون از خانه‌ی شوهرم هیز کثیف بدبو.

او از خانه‌ی موروثی‌مان می‌گفت.

من اما هیچ‌گاه به اندام خواهرم نگاه نکرده بودم

من اما هیچ‌گاه به شوهرش و آلـت شوهرش حسادت نکرده بودم

فقط شوهرش تبدیل شده بود به شلوار من که داشت کمربندم را در می‌آورد

به سویمنِ محتضر

تا یک‌عالمه برنج ریخت زیر پاش و سرخورد توی کـون خواهرم.

من اما بیرون نرفتم

من پیش رفتم

من فرو رفتم

بعد دیدم کم‌کم شورت من شده بود پر از نطفه‌های پسر خواهرم

که داشت از درد کـون مادرش با دخترم ور می‌رفت.

به زنم گفتم نمی‌بینی من علیلم؟

برو دِ، دخترمان را نجات بده از دست این حرام‌زاده.

زنم از شکل جعبه‌ی مداد‌رنگی‌های دخترمان درآمد ، شد خشم

خشم، خواهرم و شوهر خواهرم را توی شلوارشان به شـاش نشاند

داشت می‌آمد صدای باقی‌مانده‌ی مادرم که دم کشیده بود

و به ریش‌های برادرم نیاز داشت.

خشم، خشم خوشگلم، خشم مهربانم، چتر نجاتش را به دخترمان رساند

و پسر خواهرم راخواباند به پشت و چتر را چتری که فقط چتر بود را

فرو کرد درون او.

تنها چیزی که فقط خودش بود را.

آن‌گاه خانه‌ی موروثی‌ام را به دست آوردم

آنگاه قدرت تفکیک اجسام را کم‌کم به دست آوردم.

بلند شدم و لباس‌هایم را تنم کردم

برادرم را برگرداندم و ریشش را در برنج ریختم

و با شاش واقعیِ مادر وُ برادر وُ زن و ُدختر باکره‌ی عزیزم هم زدم

خواهر و شوهرخواهر حرام‌زاده‌ام راسیر کردم

و بعد تفکیک کردم و اجزایشان را ریختم سرکوچه

تا موش‌ها

موش‌های حلال‌زاده استخوانشان را برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من

آماده کنند.

پس این شعر شعری بود برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من.


بازنشرازمطرود

۱۰ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  2009/11/1ساعت 8:43  توسط ارش اله وردی  | 

بعد از اینکه آنتی کرایس فون تریه را دیدم سه چهار ساعت چیزی جلوی چشمهام رد نمی شد از ...       سکوت کردم .فکر کردم اینها همه یک توهم شاعرانه است.بعد دیدم دارد می آید جلو ، روبرویم ایستاده تا ببرد بیاندازد دور.کند انداخت دور شارلوت گینز بورگ لارس فون تریه خر.بعد دوباره علی آن را به من برگرداند.نمی دانم علی کجا شارلوت رادیده و توانسته با چه روشی اورا تسخیر کند که بگیرد ازش و بیاورد برام.او آنچنان آن رابه من برگرداند که هرچه تکانش دادم و کشیدمش کنده شدنی نبود.سفت و محکم چسبیده بود به بدنم.این مال من است.مال مال من که علی به من بخشانده است.در ساعتی که مرا جدا کرده بود از درد لارس فون تریه.من آرش الله وردی هستم.


شعر لباس شخصی علی سطوتی قلعه


دست‌های لباس‌شخصی روشن می‌شود
درست مثل همان صندلی‌ برقی که گذاشته‌اند توی بالکن
برای نمایش عمومی
در ساعتی که می‌ریزند و مرا جدا می‌کنند
هیچ ترسی از صاحب‌خانه‌مان پذیرفته نیست


لباس‌شخصی تنها دو دست دارد که از پشت بالا می‌رود کمی و به یک عرق گیر رکابی خالی بند می‌‌شود
می‌آید جلو
کابل‌ها را تکان می‌دهد
گوشی موبایلش را می‌گذارد روی شقیقه‌ام و تهدید می‌کند که بیش تر از این‌ها باید فکر می‌کردم


کابل‌های بتونی که پشت سرم چسبیده‌اند و توی جمجمه‌ام فرو رفته‌اند

کابل‌های دوست‌داشتنی من

ای کابل‌هایی که از لوله‌ی بخاری می‌روید بالا و متصل می‌شوید به یک پرینتر خورشیدی در پشت‌بام
می‌توانستید لخت شوید و کارم را تمام کنید
اما این‌جا در خانه‌ی استیجاری‌مان در جوادیه مرتب اطلاعات درونی‌ام را روی کاغذ می‌آورید


کابل‌های 9 میلی‌متری
کابل‌هایی که دیگر به امتداد نورون‌های منجمد من تبدیل شده‌اید


برای خوابیدن پیشانی‌ام را روی بالش می‌گذارم
دست‌هایم را کنار پاهایم جمع می‌کنم
و آماده می‌شوم بهم تجاوز کنند چشم‌هایم را می‌بندم
اما این فقط یک توهم شاعرانه است
چشم‌هایم که داشتند رد می‌شدند و پلک می‌زدند این‌جا خود‌به‌خود بسته می‌شوند
دیگر مهم نیست که هفته‌ی پیش دوست دختر سابقم را برده‌ام توی یک ماشین دربستی و از او خواسته‌ام که فقط گوش کند تا بعد از ظهر
دوست‌دختر سابقم حتا دوست‌دخترم نبوده است


لباس‌شخصی نوک انگشت‌هایش را می‌گذارد بین دندان‌هایم
و دستکش برنزه‌اش را می‌کشد بیرون
کابل‌ها استخوان درآورده‌اند و جواب نمی‌دهند
آماده‌ام برای الکترودهایی که قرار می‌گیرند روی گیجگاهم
حالا خانواده‌ام در اتاق را باز کنند و مرا در حال خودارضایی ببینند که به مانیتور خیره شده‌ام
یاور هم بیاید
بهزاد بارانی هم بیاید
فرهاد اکبرزاده هم بیاید

۲ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  2009/10/27ساعت 1:26  توسط ارش اله وردی  | 



1-فیلم کوئیلز یا قلم های پر ، ماجرای زندگی مارکی دوساد در اواخر عمرش در تیمارستان شارنتون با کارگردانی فیلیپ کافمن است.دراین فیلم ما با دختر باکره و خدمتکاری روبرو می شویم که دست نوشته های ساد را به صورت پنهانی به ناشر ساد رسانده و بلاخره باعث می شود که ساد رمان های شهوت انگیز و ضد مذهبی خود را به انتشار رسانده و تمام فرانسه را تحت تاثیر خود قرار دهد.این در حالی ست که مدیریت تیمارستان به عهده یک پدر روحانی و اصلاح طلب است.مشهوریت رمان ساد به اندازه ای درفرانسه بالا می گیرد که ناپلئون نیز احساس خطر کرده ودستور می دهد که فورا ماجرا باید فیصله یابد.پیرو همین فرمان ، ناپلئون پزشکی را که به روحیات خودش نزدیک بود به شارنتون می فرستد تا اوضاع را در دست خود بگیرد.دکتری که شیوه درمانش جزبا ابزار شکنجه و امثالهم نیست.دکتر تمام امکاناتی را که پدر روحانی به ساد داده بود می گیرد ،قلم ها،لباس ها،کاغذ ها و تمام اسباب اثاثیه اتاقش را و هربار ساد به گونه ای شروع به نوشتن می کند، نمایش راه می اندازد و همه دیوانگان را تهییج می کند تااز سرکوب شدن امیالشان دوری کنند و ...دکتر برای بار آخر پدر را به شیوه های مدیریتی مجبور می کند که ساد را در سیاهچال انداخته وزبانش را نیز قیچی کند.در این بین طی پروسه نوشتن یک داستان از ساد، کافمن ما را با شیوه شفاهی روایت پردازی روبرو می کند.

ساد پس از اینکه هیچ وسیله ای برای نوشتن نداشت تصمیم گرفت که داستانش را به وسیله سوراخ کردن دیوار و خواندن برای دیوانه بغلی انتقال داده و دیوانه ها نیز با سوراخ کردن دیوارهای اتاق خود داستان را برای هم تعریف کنند . یکی ازدیوانه ها که از اول فیلم در حسرت سکس با مادلین می سوخت و اتفاقا همسایه دیوار به دیوار مادلین بود باید داستان را برای مادلین تعریف می کرد تا او بنویسد.داستانی که قرار بود شهوت انگیزترین داستانی باشد که تا امروز کسی نوشته و خوانده است.در لحظات انتقال نقاط اوج داستان یکی از دیوانگان شهوتش را از طریق شمع و آتش زدن ملافه ها خالی کرد تا اینکه تیمارستان آرام آرام شروع به سوختن کرد. در همین حین دیوانه ای که همسایه دیوار به دیوار مادلین بود و در هنگام نقل داستان مدام درحال کندن دیوار بود توانست به اتاق مادلین وارد شود و به او تجاوز کند.تجاوزی که به مرگ مادلین منتهی شد.مرگ یک باکره برای میل و ارضای میل همگانی یا ارضای اثر .پدر علیرغم تمام تناقضات درونی خود زبان ساد را می برد که دیگر هیچ کنشی را از او نبیند چون هرکنشی از ساد یک قلم و یک نوشتار است و هر نوشتار یک آکسیون.ساد با مدفوع خود ادامه داستان را بر دیوارهای سیاهچال نوشت . زمان احتضارش فرارسیده بود، پدر شروع به دعا خواند کرد ، صلیب کوچکی را جلوی صورتش گرفت اما ساد صلیب را قورت داد و مرد. پدر دیوانه شد و جای ساد را در اتاقش پر کرد ، دکتر نیز بیماران را به کار چاپ واداشته ورمان های ساد را تکثیر و به فروش می رساند .

2-نوشتار و کنش بوطیقایی و شاعرانه هایی که بعد از مرگ نداآقا علیان انجام شده است را نمی توان بی شباهت با روایت فیلم کافمن خواند. ماجرای نقل داستان به صورت شفاهی در فیلم کوئیلز دقیقا همان رخداد سیاسی ای ست که در روزهای اخیر شاهدش بودیم و قربانیان فراوانی نیز به جا گذاشت که یکی از آنها به دلیل رسانه ای شدن مورد توجه فراوانی قرار گرفت.این روزها کافی ست توی اینترنت عبارت« شعری برای ندا» را سرچ کنید...از شمس لنگرودی تا حافظ موسوی ، از ری را عباسی تا منصوره اشرافی و یک جین شاعران ناشناس و شناسا برای ندا نوشته اند.قصد ندارم نوشتن در مورد ندا و اوضاع سیاسی کشور را زیر سوال ببرم چون مسئله چیز دیگری است.بحث سر این است که این نوشتارها هریک به عنوان یک شعر سیاسی مطرح می گردند یا خیر؟

ساد و داستان گویی اش در شب آتش سوزی شارنتون را دقیقا می توان مرادف رخدادهای پس از انتخابات دانست و مرگ مادلین را مرگ ندا.مرگی برای به انجام رساندن یک داستان،داستانی که با بریدن زبان ساد و خواباندن رخداد، ظاهرا به پایان می رسد. در پایان این روایت و پس از رخداد ، دشمن و مخالف سرسخت ساد یا رخداد که همان دکتری بود که از طرف ناپلئون معرفی شده بود به دوست و یاور آثار ساد پس از ساد یا رخداد بدل می شود تا پول حاصل از فروش کتابهای ساد را به جیب بزند. نوشتن اغلب شعرهایی که برای ندا وجود دارد متاسفانه دقیقا مشابه همین روند روایی است که با بیشترین تخفیف می توان گفت رفتار این اشعار اغلب رفتاری صرفا دلسوزانه و اپورتونیستی است.رفتاری ست که پس از رخداد صورت می گیرد و ماهیت خود را وابسته به رخداد می داند.دقیقا مثل خدمتکاری که در دوران رخداد روایی ساد بارها مادلین را به عنوان عامل اصلی اغتشاش به دکتر و پدر معرفی کرده بود و بعد از تمام شدن رخداد و مرگ مادلین و ساد دستیار ناشر آن رمان ایجاد شده و دیگر آثار ساد می شود و...

شعری که برای ندا سروده می شود مثل اغلب کنش های روشنفکری جامعه کنشی پس از رخداد است کنشی بورژوایی و حتی کلبی مسلکانه که تن به اکت نوشتاری نداده و نخواهند داد.البته تعمیم این نظریه به همین راحتی نیست نباید با یک حکم کلی سر همه رابرید.اما نباید فراموش کرد که جریان روشنفکری و ادبی ما به خصوص در حوزه شعر در سالهای اخیر به تنها چیزی که می اندیشد رسمیت است و نیل به رسمیت و قبول عام و خاص میل فجیعی ست که گریبانگیر او شده است.این میل باعث می شود که این جریان همیشه پس از رخداد به وجود بیاید چون کنش محافظه کارانه آنها هراس دارد که مورد قبول مخاطب قرار نگیرد و مطرود جامعه شود. پس به هیچ وجه نمی توان این نمونه اشعار را اشعاری سیاسی خواند چون که دقیقا حاصل هوشی سیاستمدارانه اند .این هوش فجیع با اینکه مدام در ظاهر از رسمیت می گریزد و خود رانسلی قربانی می خواند دقیقاً فقط به رسمیت می اندیشد و برای نیل به آن دست به دامن رخدادها شده وشعر می گوید ، در جاییکه جای شاعر نیست ،جای شعر است نه جایی برای گفتن شعر.منظور از اکت نوشتار این نیست که صرفاً جزوی از رخداد شویم بلکه منظور این است که نوشتار فقط نوشتار باشد فقط خود خود خودش نه شاعرش ، خودی که در کرونوس زمانی این جامعه، این زیست –محیط ملول سالهای سال راه رفته و حرف زده و له شده ، خودی که باد کرده و ناگهان از کرونوس به کایروسی عظیم اگرچه ناکام بدل شده است .اکت نوشتار خود ماجراست ،روایت است ،ذات اصیل روایت که چیزی نیست جز وسط،وسط ماجرا شروع می شود و تا دم دمای پایان ادامه پیدا کرده و همانجا به پایان می رسد، اکت نوشتار اجرای نمایش باغ شکرپاره اثر قطب الدین صادقی ست ،اکت نوشتار این است وچیزی بیشتر از آن از او توقع نمی رود.پایان این مطلب را باید به این شکل به انجام برسانم که اکت نوشتار به شدت کناره می گیرد از گفتار هایی که پس از نوشتار شکل می گیرند و مدام می خواهند بگویند بگویند بگویند که ما هم امضاء کرده ایم مردم!

+ نوشته شده در  2009/9/23ساعت 19:9  توسط ارش اله وردی  | 


نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور منتشر شد.
در این شماره، در قالب پرونده‌هایی به شعرهای عباس حبیبی بدرآبادی و قصه‌های حجت بداغی پرداخته شده است. همچنین یک پرونده‌ی ویژه نیز به موضوع «شعر و ندا آقاسلطان» اختصاص یافته است. سرمقاله‌ی نخستین شماره‌ی دستور را حسین ایمانیان، علی سطوتی قلعه و آرش اله‌وردی نوشته و در آن استراتژی خود را برای انتشار چنین مجله‌ای مشخص کرده‌اند.
فهرست مطالب نخستین شماره بدین قرار است:

سرمقاله

پرونده‌ی شعر عباس حبیبی

- دوازده شعر از عباس حبیبی
- صرف ماضی بعید / کالبدشکافی شعر عباس حبیبی / حسین ایمانیان
- وای منوچهری که... / چند حاشیه بر شعر عباس حبیبی / مجتبا پورمحسن
- چرا من چنین می‌نویسم / عباس حبیبی
- در تایید و رد شعر عباس حبیبی / امید شمس
- فریادی برای شنیدن صدای خود/ نقد کتاب «از کلید تا آخر» / رضا عامری
- نگاهی به شعر زمستان 85 / فرشید فرهمندنیا
- توضیح بی توضیح! / مازیار نیستانی

پرونده‌ی قصه ی حجت بداغی - میزگردها / سه قصه از حجت بداغی
- فکر محافظه‌کار / امیر احمدی آریان
- روایت بی‌اعتباری داستان / نقادی قصه‌های حجت بداغی / حسین ایمانیان
- چرا من چنین می‌نویسم / حجت بداغی
- جهان‌واره ای از آن خود / نگاهی به جهان داستانی حجت بداغی / سعید طباطبایی
- ریخت‌شناسی و درون‌مایه‌های داستان‌های حجت بداغی / محمد میلانی

پرونده‌ی ویژه : شعر و ندا آقاسلطان
- آکسیون نوشتار / آرش اله‌وردی
- در تقابل گوشت و گلوله / قاتل ندا آقاسلطان را دستگیر کنید! / حسین ایمانیان
- شلیک شعرها به ندا آقاسلطان / مجتبا پورمحسن
- روشنگری یا پیروی از مد؟ / رضا حیرانی
- سیاست و شعر / درباره ی «22 مرثیه در تیرماه» / علی سطوتی قلعه
- اندام و مرگ / فرشید فرهمندنیا
- تکه‌هایی از یک تمامیت / جایی که خون آغاز می‌شود / ک.میرزاده

نخستین شماره‌ی دستور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید. شماره‌ی بعدی دستور در 25 آبان آینده منتشر می‌شود که در قالب 3 پرونده به شعرهای آتفه چهارمحالیان، قصه‌های ابوتراب خسروی و کتاب ظل‌الله پرداخته خواهد شد. یک پرونده‌‌ی ترجمه نیز ویژه‌ی شعر زبان آمریکا تدارک دیده شده که نخستین بخش آن در شماره‌ی دوم منتشر می‌شود.
+ نوشته شده در  2009/9/19ساعت 1:5  توسط ارش اله وردی  | 




سرگیجه می‌گیرم
هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن...


آدم آدم است. برشت می‌‌گوید. یک آدم، هزار آدم می‌شود، تکثیر می‌شود، کپی می‌شود، ضرب می‌شود در بی‌نهایت. بی‌نهایت چیست؟ شاید توده، شاید هیچ و شاید همه‌چیز و دست‌آخر می رسد به آوار. آوار می شود بر سرمان، بر سرتان، بر سرشان. آوار آدم را می‌ترساند. وقتی همه چیز خراب می‌شود، تازه می‌پرسی چه‌کنم. تازه می‌فهمی چه شده. تازه متوجه می‌شوی که کجا هستی. با این همه، لذت می‌بری از له‌شدن، از خراب‌کردن. شعر آرش را می‌شنوم، چون که او حرف می‌زند، با هر خط شعرش. «من یک کارمندم، یک عیالوارم...» ولی همان بهتر که بگویم «آوار». بکت هم نوشته بود «Lessness» و اولین کلمه داستانش شد: آوار. این فقط یک شروع بود.
من از خودم نمی‌نویسم...
برهان نظم: جهان همانند یک سیستم است که تمام اجزای آن به طور منظم در کنار یکدیگر... شاید این زمانی تمام دنیای ما بود، همان که صدایش می‌کردیم: امید. «خدا هست چون نظم هست.» اما واقعیت چیز دیگری بود یا شد. ناظم هست چون نظام هست...حاکم هست چون حکومت هست. خدا، ناظم، حاکم و هزار اسم دیگر، دنیا ، نظام،‌حکومت و هزار اسم دیگر. استحاله یا پیشرفت؟ نمی‌دانم. الان نمی‌دانم. نمی‌دانم در میان آوار چه کنم. در میان آوار همه چیز شبیه هم می شود، یکدست. مگر همین را نمی‌خواستیم؟ ولی باز می‌گوییم: «من میخوام زنده بمونم.» و این یعنی زبان، اینکه همه چیز هست و نیست. بالاخره همه می‌گویند: «کمک!» رمز‌عبور به آن طرف آوار، پس می‌گویی: «من...» و آوار تمام می‌شود. می‌‌رسد به پایان. اما مگر می‌شود به پایان رسید؟ با این همه آدم، با این هزار و یک آدم چه کنم؟ اگر من شهرزادم، حاکم کجاست؟ چرا اصلن نمی‌شود با او حرف زد یا اصلن حرفش را زد. چه شد که دیگر خداها، ناظم‌ها، حاکم‌ها به داستان گوش نمی‌دهند؟ چه شد که خود شدند یک مشت قصه گو و داستان‌نویس؟ انگار که آغاز و پایان همه چیز را به همین راحتی خریدند. سند زدند همه چیز را به نامشان. و مدارک همیشه موجود است، در جایی امن چون که آنها به ما علاقه‌مند هستند. حالا «من» فقط می‌نویسد: «درباره آدم‌ها می‌نویسم.» حالا چه، دیگر‌معلوم نیست. آدم‌هایی که فقط «عصبی» نیستند، «عصبی زیرزمینی»اند، فقط «دانشجوی قسطی» نیستند، «دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر»اند. استراگون گفت: «تو این آشفته بازار فقط یه چیز مسلمه، ما منتظر گودو هستیم.»
من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم...
شاید این نقطه شروع انقلاب است. جایی که «من» مردم را، توده را نمی‌فهمد. توده به پا می‌خیزد. توده اصلن وجود ندارد. توده ساخته حاکم است، توده با فشار دادن دکمه خاموش تلویزیون دیگر نیست، توده چیزی نیست جز توهمی که حاکم به آن دچار است، توده یعنی انباشت و تمرکز زور حاکم، در تصویر، تبلیغ، هیاهو، اعتقاد و کنسرو تن ماهی ... «من» دیگر هیچ تولیدی ندارد ، او فقط می‌خرد و چون می‌خرد پس هست. توده تبدیل به آلت بزرگی می‌شود، «دارند می‌آیند جلو، دارند می‌روند عقب» که همیشه راست است، سفت است، و تنها «کردن» را صرف می‌کند. آنجایی که تفاوت دلیل ایجاد شباهت است، توده هیچ نمی‌کند جز انکار آن، «دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند.» توده در گوش بچه سه روزه اذان می‌خواند و او می شود یکی از آنها ، به همین راحتی، حتی قبل از اینکه بداند بله یا خیر یعنی چه. و اگر بداند – که بالاخره می‌داند – توده می‌شورد و انگشت خون‌آلودش را به او نشان می‌دهد. خون یعنی، کشتن، گاییدن، طایفه، سوگند، پیمان، عشق یا ساده ترش همان چراغ قرمز، که فقط باید پشتش بمانی و بشماری و از تمام شدن تک تک ثانیه های عمرت خوشحال شوی.
که چرا...؟
چند نفر را می‌شناسی که حرفشان را این طور شروع کنند؟ برای خیلی از آدم‌ها خیلی چیزها هنوز ذاتن ارزش دارد، معنا دارد، دلیل دارد. و خیلی‌های دیگر فقط می‌پرسند و پز آن را می‌دهند، پز فهمیدن را! توی ترافیک دهانت را وا می‌کنی و فحش می دهی، داد می زنی که می خواهی بشاشی به این فرهنگ، نیروی انتظامی، راهنمایی و رانندگی، برینی به این مملکت بی در و پیکر، اما آهی می‌کشی و می‌نالی ازاین که نمی‌شود، چون تو هم یکی از آنهایی ، از آن چند میلیونی که تک نفره با ماشین سُر می‌خورند و سَر می‌برند و یادشان نمی آید که چرا اصلاً ماشین خریده‌اند، که اگر نمی‌خریدند ترافیکی وجود نداشت که راننده اتوبوس به موتوری بگوید «شتری!.» کولر ماشین را روشن می‌کنی و آن وقت می شوی مدافع محیط زیست، پارس می‌کنی که هوای کره زمین دو درجه گرم شده است و این یعنی خطر!
من از تف می‌نویسم...
تاریخ را که خوب نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی که سـکس یا همان شکل تر‌و‌تمیزترش عشق چقدر حاکمان و توده‌ها را به خطر انداخته، شاید به همین دلیل بود که جنسیت و سـکس جزو اولین مواردی بودند که تمدن برای آن تعیین تکلیف کرد. کنترلش کرد و در نهایت خانواده را ساخت و به قول فوکو اتاق والدین تبدیل شد به «تنها مکان رابطه جنسی پذیرفته شده.» از آن رو که جامعه سود محور و هدف گرا همیشه به دنبال نتیجه می گردد و آنچه نتیجه ندارد گنگ است، اصم است و در نهایت پوچ و با آن نمی‌توان کاری به پیش برد جز آنکه بنشینی و به آن بخندی! به همین سادگی واقعیت مخدوش شد و ما نتوانستیم – شاید هنوز هم نمی‌توانیم – بگوییم که چندبار در هفته جلق می‌زنیم یا پورنو تماشا می‌کنیم. کسی نفهمید که وقتی از کف حیاط مدرسه کاندوم پیدا کردیم و دانستیم که اصلن کاندوم یعنی چه، آنقدر ذوق‌زده شدیم که پر آبش کردیم و افتادیم دنبال هم، فریاد‌زنان، خنده‌کنان، تعجب کردیم از اینکه چرا پاره نمی شود! ما «راست‌قامتان تاریخ» زمانی فکر می کردیم دخترها هم کیر دارند، چون توده چنین می خواست، همه شبیه هم بودند، و برای خیلی ها هنوز هم همین طور است.
من یک کارمندم...
«من» هم تا یک جایی همراهی می‌کند و بعد از آن او هم ابزار دست توده می‌شود. خود توده تشویقت می کند که بگویی «من» تا بعدن به قول فوکو بتواند ردت را بگیرد، متهمت کند و در نهایت از تو بخواهد که اعتراف کنی و اینجا است که شروع می کنی به قول دادن و تا می‌توانی نقش می‌بافی برای خودت. باورت می شود که کارمندی، عیالواری، تمیزی، نماز اول وقت می خوانی و هزار و یک چیز دیگر. قبل تر، می‌خریدی و بودی، الان خریدن دیگر کافی نیست، قول هم باید بدهی که مهم‌ترینشان سرافراز‌کردن ایران است. ایران خالی نه، ایرانِ مسلمانِ عزیز‌تر از جانِ شهید پرورِ جان برکف که هزاران سال تمدن دارد، کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر دارد، باباهاش آب دارند، مادرانش انار و هزار کوفت و زهرمار دیگر. اینجاست که باید قبول کنی که سیاست پدر و مادر ندارد و اصلن نباید دنبالش رفت، نبایدبه آن دست زد چون پدرت تنبیه می‌کند و مادرت به شوهرش هیچ نمی‌گوید جز چشم. سیاست هم مخفی می شود، البته به تو می گویند چرا – در یک جامعه خدا ترسِ مردم سالار که چیزی مخفی نمی‌ماند – چون «سیاست اروتیک است»، و اروتیک تحریک می کند، و اگر تحریک شوی عقلت را از دست می‌دهی و به‌همین‌سادگی عطای سیاست را به لقایش می‌بخشی و باور می کنی که برای از ما بهتران است، برای آنان که می‌دانند چگونه اداره‌اش کنند، می دانند که سیاست را – زن را- چگونه آدم کنند. تو هم کاری نمی کنی، همانطور که در حسرت کردن کون زن Anal Sex تماشا می کنی هر شب ساعت 20:30 پای اخبار کانال شبکه دو می شینی و کیفور می شوی از این همه شفاف سازی! ما هر شب کله های گنده مان را شکست خورده بر شانه های زنانمان آوار می کنیم.
من از بیرون خودم شروع می کنم به نوشتن...
چاره ای نیست، ما برای اینکه از خودمان بگوییم باید از بیرون شروع کنیم، باید از دیگران بگوییم، مسیحیت به جای اسلام، آمریکا به جای ایران، جلوی چشمانمان بچه های ماشین دار شهر دختر «بلند» می کنند و ما از فساد خانمان سوز در ایتالیا شکایت می کنیم. آنجا که روضه خوان پول می گیرد برای درآوردن اشک مردم ما از به تاراج رفتن معنویات در غرب می‌گوییم، حالا این غرب کجاست، معلوم نیست. اصلن غرب یعنی به غیر از ایران! و هزار و یک چیز دیگر و آخر سر حکم بر این می شود که همه چیز ساخته و پرداخته مزدوران بی بی سی بود، هست و خواهد بود.
به نام خدا...
«من» اصلن هیچوقت از توده جدا نبود و شاید هرگز چنین نشود. «من» همه این آدم هاست، در میان آوار و آدم آدم است، علی، رضا می شود، به همین سادگی. کافیست اسمش را عوض کنی، چون آدم آدم است، کی می شود در آینه نگاه کنی و پیرمرد خنزرپنزری را نبینی، قصاب را نبینی، کی می شود؟ شاید نشود، «من» توده است و توده «من»، شاید.

آوار/آرش اله وردی
+ نوشته شده در  2009/9/15ساعت 23:12  توسط ارش اله وردی  | 



یک‌آدم‌عصبی زیرزمینی

یک‌آدم‌منتقد مشهور‌ روزنامه‌ای

یک آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

یک آدم شهروند موفق خانواده‌دار و غیرتی

یک آدم مجروح و لت‌و‌پاره

یک آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

هزار آدم عصبی زیرزمینی

هزار آدم منتقد مشهور روزنامه‌ای

هزار آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

هزار آدم فنی و خانواده‌دار و غیرتی

هزار آدم مجروح و لت‌و‌پاره

هزار آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

دارند می‌آیند جلو

دارند می‌روند عقب

دارند شلوار‌هایشان را در می‌آورند

دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند

دارند به من اشاره می‌کنند

نزدیک می‌شوند

انگشتشان را در دهانشان می‌کنند و در‌می‌آورند

وبعد‌انگشت‌خون‌آلودشان را به من نشان می‌دهند

من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم

آنها می‌دانند که من از توده‌ها متنفرم

آنها تبدیل به توده می‌شوند

آنها ‌ابر‌‌ می‌شوند

آنها دور می شوند

 دور می‌زنند و برمی‌گردند

سرگیجه می‌گیرم

هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن

من برای خودم نمی‌نویسم

از صبح می‌روم با دشمنانم می‌جنگم و شب کله‌ی گنده‌ام را شکست خورده بر شانه‌های زنم آوار می‌کنم

باز صبح بلند می‌شوم

فحش می‌دهم که چرا باید بلند بشوم

و دوباره به جنگ می‌روم که چرا به جنگ می‌روم

که چرا...؟

 

من از خودم نمی‌نویسم

من ازبیرون خودم می‌نویسم

جوانهای بیرون خودم

جوانهایی که با دوست دخترهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که با دوست  پسرهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که به هرحال با پارتنرهایشان نمی‌سازند

من از جوانهایی می‌نویسم که از پنجره اتاق به خانه همسایه نگاه می‌کنند‌تا‌در‌تخیل لمس گوشت ساق زن همسایه مدهوش شوند

من از کاندوم نمی‌نویسم

من از تف می‌نویسم

حقیقت

تف

پوست‌ِ تف

نفس عمیق.

 

 

من از نادر خسروجردی می‌نویسم که هرروز کارش را عوض می‌کند و تخم‌اش هم نیست که چرا کارش را عوض کرده است وچرا بدهکار است.

من از کسانی می‌نویسم که تخم دارند

من از کسانی می‌نویسم که تخم ندارند

من از خودم نمی‌نویسم

من یک کارمندم

من عیالوارم

کودکانم دور و برمند

من تمیزم

و نمازم را اول وقت می‌خوانم .

من قول می‌دهم

قول می‌دهم وطنم ایران باشد

قول می‌دهم ایران را سرافراز کنم

قول می‌دهم ادبیات را جدی بگیرم

قول می‌دهم هرگز به کرست زن همسایه نگاه نکنم

قول می‌دهم شعر سیاسی ننویسم

سیاست اروتیک است

سیاست یک هارد‌سکس بدون عشق است

در درونم دارد یک نفر بدون عشق از پشت می‌دهد

باید مرخصی بگیرم و بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که با نیتی کاملاً غیر‌اروتیک شرط می‌بندند با هم سر ساعت 5 بعدازظهر جلوی درب ورودی پاساژ ونک بشاشند و قرار      می‌گذارند هرکسی که آلت غیر‌اروتیک‌اش کمتر از دیگران دیده شود  همه را شام دعوت کند ، زیرا جهان در واقع کاملاً خالص است و شام برکت خداست، شام نباید اروتیک باشد،شام نباید سیاسی باشد.

باید بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که لیسانس گرفته‌اند

از جوانهایی که دیپلم گرفته‌اند

ازجوانهایی که سیکل گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سیکل نگرفته‌اند و سر کار هم نرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سر کار نمی‌روند

من از جوانهایی می‌نویسم که خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش آورده‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش بیاورند

من از جوانهایی می‌نویسم که زن گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که شوهر کرده‌اند

من از جوانهای خالصی می‌نویسم که وقتی در شهر با پارتنرشان راه می‌روند همه فکر     می‌کنندآنها کونی‌اند

اماآنها نمی‌دانند که کونی‌ها خالص نیستند

من از جوانهای آزاده‌ای می‌نویسم که با ماشین کار می‌کنند

من از مردم ناخالص شهر می‌نویسم

من از داروخانه‌هایی می‌نویسم که مشتری‌هایشان را برای

فقط برای چند میلی‌گرم آرامش می‌پرانند.

من از دوستانم می‌نویسم

دوستانی که رفتند جنوب جنس بیاورند

ولی فقط تخم‌هایشان برگشت

یا‌من فقط در فضایی‌تاریک تخم‌هایشان رادیدم که بامن حرف می‌زدند

یا آنها دیگر تخم‌هایشان را نخواهند دید که با من حرف بزند.

 

نفس کرم‌آلوده‌ی عمیقی می‌کشم.

 

من ازخودم نمی‌نویسم

من از بیرون خودم شروع می‌کنم به ریختن

به نام خدا

من...


بازنشراز مطرود
+ نوشته شده در  2009/9/11ساعت 13:8  توسط ارش اله وردی  | 



باغ شکر پاره عنوان نمایشی از قطب الدین صادقی است که به نظر من اگر کمی پشت خود را از بار موزیکال و رقص روحوضی سبک تر می کرد یکی از تاپ نمایش هایی می شد که توی این سالها در تالار اصلی دیده ام. کاری که می توان آن را یک آکسیون روز در سبک روحوضی و موزیکال خواند .

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 0:44  توسط ارش اله وردی  | 

چطور می توان شعر نوشت ؟ مثل اینکه چطور می توان نقاشی کشید از چهره ی یک شخص وقتی که مدام از روبروت تکان می خورد و اینور وآنور می شود و به حرفت گوش نمی دهد؟ چطور می توان شعر نوشت وقتی که   برده ی مورد شعر بر شاعر طغیان می کند و وول می خورد و حتی به شاعر تجاوز می کند؟ چطور می توان کلمه ها را به کار برد تا از او(...) بنویسند وقتی که او ( ... ) شاعر متجاوز را به خاک و خون می کشد؟ 
+ نوشته شده در  2009/8/4ساعت 22:19  توسط ارش اله وردی  |