تبليغاتX
عصبانیت
 

 

افسانه

 

افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو

 دل به رنگی گریزان سپرده

 در دره ی سرد و خلوت نشسته

 همچو ساقه ی گیاهی فسرده

 می کند داستانی غم آور

 در میان بس آشفته مانده

 قصه ی دانه اش هست و دامی

 وز همه گفته ناگفته مانده

 از دلی رفته دارد پیامی

داستان از خیالی پریشان

 ای دل من ، دل من ، دل من

 بینوا ، مضطرا ، قابل من

 با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من

 جز سر شکی به رخساره ی غم ؟

آخر ای بینوا دل ! چه دیدی

 که ره رستگاری بریدی ؟

 مرغ هرزه درایی ، که بر هر

شاخی و شاخساری پریدی

 تا بماندی زبون و فتاده ؟

 می توانستی ای دل ، رهیدن

 گر نخوردی فریب زمانه

 آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس

 هر دمی یک ره و یک بهانه

 تا تو ای مست ! با من ستیزی

 تا به سرمستی و غمگساری

 با فسانه کنی دوستاری

 عالمی دایم از وی گریزد

 با تو او را بود سازگاری

 مبتلایی نیابد به از تو

 افسانه : مبتلایی که ماننده ی او

 کس در این راه لغزان ندیده

 آه! دیری است کاین قصه گویند

 از بر شاخه مرغی پریده

 مانده بر جای از او آشیانه

 لیک این آشیان ها سراسر

 بر کف بادها اندر ایند

 رهروان اندر این راه هستند

 کاندر این غم ، به غم می سرایند

 او یکی نیز از رهروان بود

 در بر این خرابه مغازه

 وین بلند آسمان و ستاره

 سالها با هم افسرده بودید

 وز حوادث به دل پاره پاره

 او تو را بوسه می زد ، تو او را

 عاشق : سال ها با هم افسرده بودیم

 سالها همچو واماندگی

 لیک موجی که آشفته می رفت

 بودش از تو به لب داستانی

 می زدت لب ، در آن موج ، لبخند

 افسانه : من بر آن موج آشفته دیدم

 یکه تازی سراسیمه

 عاشق : اما

من سوی گلعذاری رسیدم

 در همش گیسوان چون معما

 همچنان گردبادی مشوش

 افسانه : من در این لحظه ، از راه پنهان

نقش می بستم از او بر آبی

 عاشق : آه! من بوسه می دادم از دور

 بر رخ او به خوابی چه خوابی

 با چه تصویرهای فسونگر

 ای افسانه ، فسانه ، فسانه

 ای خدنگ تو را من نشانه

 ای علاج دل ، ای داروی درد

 همره گریه های شبانه

 با من سوخته در چه کاری ؟

 چیستی ! ای نهان از نظرها

 ای نشسته سر رهگذرها

 از پسرها همه ناله بر لب

 ناله ی تو همه از پدرها

 تو که ای ؟ مادرت که ؟ پدر که ؟

 چون ز گهواره بیرونم آورد

 مادرم ، سرگذشت تو می گفت

 بر من از رنگ و روی تو می زد

 دیده از جذبه های تو می خفت

 می شدم بیهوش و محو و مفتون

 رفته رفته که بر ره فتادم

 از پی بازی بچگانه

 هر زمانی که شب در رسیدی

 بر لب چشمه و رودخانه

 در نهان ، بانگ تو می شنیدم

 ای فسانه ! مگر تو نبودی

 آن زمانی که من در صحاری

 می دویدم چو دیوانه ، تنها

 داشتم زاری و اشکباری

 تو مرا اشک ها می ستردی ؟

 آن زمانی که من ، مست گشته

 زلف ها می فشاندم بر باد

 تو نبودی مگر که همآهنگ

می شدی با من زار و ناشاد

 می زدی بر زمین آسمان را ؟

 در بر گوسفندان ، شبی تار

 بودم افتاده من ، زرد و بیمار

 تو نبودی مگر آن هیولا

 آن سیاه مهیب شرربار

 که کشیدم ز بیم تو فریاد ؟

 دم ، که لبخنده های بهاران

 بود با سبزه ی جویباران

از بر پرتو ماه تابان

 در بن صخره ی کوهساران

 هر کجا ، بزم و رزمی تو را بود

بلبل بینوا ناله می زد

 بر رخ سبزه ، شب ژاله می زد

 روی آن ماه ، از گرمی عشق

 چون گل نار تبخالع می زد

 می نوشتی تو هم سرگذشتی

 سرگذشت منی ای فسانه

 که پریشانی و غمگساری ؟

 یا دل من به تشویش بسته

 یا که دو دیده ی اشکباری ؟

 یا که شیطان رانده ز هر جای ؟

 قلب پر گیر و دار منی تو

 که چنین ناشناسی و گمنام ؟

 یا سرشت منی ، که نگشتی

 در پی رونق و شهرت و نام ؟

یا تو بختی که از من گریزی ؟

 هر کس از جانب خود تو را راند

 بی خبر که تویی جاودانه

 تو که ای ؟ ای ز هر جای رانده

 با منت بوده ره ، دوستانه ؟

 قطره ی اشکی ایا تو ، یا غم ؟

یاد دارم شبی ماهتابی

 بر سر کوه نوبن نشسته

 دیده از سوز دل خواب رفته

 دل ز غوغای دو دیده رسته

 باد سردی دمید از بر کوه

 گفت با من که : ای طفل محزون

 از چه از خانه ی خود جدایی ؟

 چیست گمگشته ی تو در این جا ؟

 طفل ! گل کرده با دلربایی

 کرگویجی در این دره ی تنگ

 چنگ در زلف من زد چو شانه

 نرم و آسهته و دوستانه

 با من خسته ی بینوا داشت

 بازی وشوخی بچگانه

 ای فسانه ! تو آن باد سردی ؟

 ای بسا خنده ها که زدی تو

 بر خوشی و بدی گل من

 ای بسا کامدی اشک ریزان

بر من و بر دل و حاصل من

 تو ددی ، یا که رویی پریوار ؟

ناشناسا ! که هستی که هر جا

 با من بینوا بوده ای تو ؟

 هر زمانم کشیده در آغوش

 بیهشی من افزوده ای تو ؟

 ای فسانه ! بگو ، پاسخم ده

افسانه : بس کن ازپرسش ای سوخته دل

 بس که گفتی دلم ساختی خون

 باورم شد که از غصه مستی

 هر که را غم فزون ، گفته افزون

 عاشقا ! تو مرا می شناسی

 از دل بی هیاهو نهفته

 من یک آواره ی آسمانم

 وز زمان و زمین بازمانده

 هر چه هستم ، بر عاشقانم

 آنچه گویی منم ، و آنچه خواهی

 من وجودی کهن کار هستم

 خوانده ی بی کسان گرفتار

 بچه ها را به من ، مادر پیر

 بیم و لرزه دهد ، در شب تار

 من یکی قصه ام بی سر و بن

 عاشق : تو یکی قصه ای ؟

افسانه : آری ، آری

 قصه ی عاشق بیقراری

نا امیدی ، پر از اضطرابی

 که به اندوه و شب زنده داری

 سال ها در غم و انزوا زیست

قصه ی عاشقی پر ز بیمم

گر مهیبم چو دیو صحاری

 ور مرا پیرزن روستایی

 غول خواند ز آدم فراری

 زاده ی اضطراب جهانم

 یک زمان دختری بوده ام من

 نازنین دلبری بوده ام من

 چشم ها پر ز آشوب کرده

 یکه افسونگری بوده ام من

 آمدم بر مزاری نشسته

 چنگ سازنده ی من به دستی

 دست دیگر یکی جام باده

نغمه ای ساز نکرده ، سرمست

 شد ز چشم سیاهم ، گشاده

 قطره قطره سرشک پر از خون

 در همین لحظه ، تاریک می شد

 در افق ، صورت ابر خونین

 در میان زمین و فلک بود

 اختلاط صداهای سنگین

 دود از این خیمه می رفت بالا

 خواب آمد مرا دیدگان بست

 جام و چنگم فتادند از دست

 چنگ پاره شد و جام بشکست

من ز دست دل و دل ز من رست

 رفتم و دیگرم تو ندیدی

 ای بسا وحشت انگیز شب ها

 کز پس ابرها شد پدیدار

 قامتی که ندانستی اش کیست

 با صدایی حزین و دل آزار

 نام من در بن گوش تو گفت

 عاشقا ! من همان ناشناسم

 آن صدایم که از دل بر اید

صورت مردگان جهانم

یک دمم که چو برقی سر اید

 قطره ی گرم چشمی ترم من

 چه در آن کوهها داشت می ساخت

 دست مردم ، بیالوده در گل ؟

لیک افسوس ! از آن لحظه دیگر

 سکنین را نشد هیچ حاصل

 سالها طی شدند از پی هم

 یک گوزن فراری در آنجا

 شاخه ای را ز برگش تهی کرد

 گشت پیدا صداهای دیگر

 شمل مخروطی خانه ای فرد

 کله ی چند بز در چراگاه

 بعد از آن ، مرد چوپان پیری

 اندر آن تنگنا جست خانه

 قصه ای گشت پیدا ، که در آن

 بود گم هر سراغ و نشانه

 کرد از من درین راه معنی

 کی ولی با خبر بود از این راز

 که بر آن جغد هم خواند غمناک ؟

 ریخت آن خانه ی شوق از هم

 چون نه جز نقش آن ماند بر خاک

 هر چه ، بگریست ، جز چشم شیطان

 عاشق : ای فسانه ! خسانند آنان

 که فروبسته ره را به گلزار

 خس ، به صد سال طوفان ننالد

گل ، ز یک تندباد است بیمار

 تو مپوشان سخن ها که داری

 تو بگو با زبان دل خود

 هیچکس گوی نپسندد آن را

 می توان حیله ها راند در کار

عیب باشد ولی نکته دان را

نکته پوشی پی حرف مردم

 این ، زبان دل افسردگان است

 نه زبان پی نام خیزان

گوی در دل نگیرد کسش هیچ

 ما که در این جانیم سوزان

 حرف خود را بگیریم دنبال

 کی در آن کلبه های دگر بود ؟

 افسانه : هیچکس جز من ، ای عاشق مست

 دیدی آن شور و بنشییدی آن بانگ

 از بن بام هایی که بشکست

 روی دیوارهایی که ماندند

 در یکی کلبه ی خرد چوبین

 طرف ویرانه ای ، یاد داری ؟

 که یکی پیرزن روستایی

 پنبه می رشت و می کرد زاری

 خامشی بود و تاریکی شب

 باد سرد از برون نعره می زد

 آتش اندر دل کلبه می سوخت

 دختری ناگه از در درآمد

 که همی گفت و بر سر همی کوفت

 ای دل من ، دل من ، دل من

 آه از قلب خسته بر آورد

 در بر ما درافتاد و شد سرد

 این چنین دختر بیدلی را

 هیچ دانی چهزار و زبون کرد ؟

 عشق فانی کننده ، منم عشق

 حاصل زندگانی منم ، من

 روشنی جهانی منم ، من

 من ، فسانه ، دل عاشقانم

گر بود جسم و جانی ، منم ، من

 من گل عشقم و زاده ی اشک

 یاد می آوری آن خرابه

 آن شب و جنگل آلیو را

 که تو از کهنه ها می شمردی

 می زدی بوسه خوبان نو را ؟

 زان زمان ها مرا دوست بودی

 عاشق : آن زمان ها که از آن به ره ماند

 همچنان کز سواری غباری ...ـ

افسانه : تند خیزی که ، ره شد پس از او

 جای خالی نمای سواری

طعمه ی این بیابان موحش

عاشق : لیک در خنده اش ، آن نگارین

 مست می خواند و سرمست می رفت

 تا شناسد حریفش به مستی

 جام هر جای بر دست می رفت

 چه شبی ! ماه خندان ، چمن نرم

 افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم

 سینه ی آسمان باز و روشن

شد ز ره کاروان طربنک

 جرسش را به جا ماند شیون

 آتشش را اجاقی که شد سرد

 عاشق : کوهها راست استاده بودند

 دره ها همچو دزدان خمیده

 افسانه : آری ای عاشق ! افتاده بودند

 دل ز کف دادگان ، وارمیده

 داستانیم از آنجاست در یاد

 هر کجا فتنه بود و شب و کین

 مردمی ، مردمی کرده نابود

 بر سر کوه های کباچین

 نقطه ای سوخت در پیکر دود

 طفل بیتابی آمد به دنیا

 تا به هم یار و دمساز باشیم

 نکته ها آمد از قصه کوتاه

 اندر آن گوشه ، چوپان زنی ، زود

ناف از شیرخواری ببرید

 عاشق : آه

چه زمانی ، چه دلکش زمانی

 قصه ی شادمان دلی بود

 باز آمد سوی خانه ی دل

 افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش

 آشنایی به ویرانه ی دل

 عاشق : آری افسانه ! یک جغد غمناک

 هر دم امشب ، از آنان که بودند

 یاد می آورد جغد باطل

 ایستاده است ، استاده گویی

 آن نگارین به ویران ناتل

 دست بر دست و با چشم نمناک

 افسانه : آمده از مزار مقدس

 عاشقا ! راه درمان بجوید

 عاشق : آمده با زبانی که دارد

 قصه ی رفتگان را بگوید

زندگان را بیابد در این غم

 افسانه : آمده تا به دست آورد باز

 عاشق ! آن را که بر جا نهاده است

 لیک چو سود ، کاندر بیابان

هول را باز دندان گشاده است

 باید این جام گردد شکسته

 به که ای نقشبند فسونکار

 نقش دیگر بر آری که شاید

 اندر این پرده ، در نقشبندی

 بیش از این نز غمت غم فزاید

 جلوه گیرد سپید ، از سیاهی

آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش

بود روزی بدانگونه کامروز

 نکته اینست ، دریاب فرصت

 گنج در خانه ، دل رنج اندوز

از چه ؟ ایا چمن دلربا نیست ؟

 آن زمانی که امرود وحشی

 سایه افکنده آرام بر سنگ

 ککلی ها در آن جنگل دور

 می سرایند با هم همآهنگ

 گه یکی زان میان است خوانا

 شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر

 که چگونه زمستان سر آمد

 جنگل و کوه در رستخیز است

عالم از تیره رویی در آمد

 چهره بگشاد و چون برق خندید

 توده ی برف از هم شکافید

 قله ی کوه شد یکسر ابلق

 مرد چوپان در آمد ز دخمه

خنده زد شادمان و موفق

 که دگر وقت سبزه چرانی است

 عاشقا ! خیز کامد بهاران

 چشمه ی کوچک از کوه جوشید

گل به صحرا در آمد چو آتش

رود تیره چو توفان خروشید

 دشت از گل شده هفت رنگه

 آن پرده پی لانه سازی

 بر سر شاخه ها می سراید

 خار و خاشک دارد به منقار

شاخه ی سبز هر لحظه زاید

بچگانی همه خرد و زیبا

 عاشق : در سریها به راه ورازون

 گرگ ، دزدیده سر می نماید

 افسانه : عاشق! اینها چه حرفی است ؟ کنون

گرگ کاو دیری آنجا نپاید

 از بهار است آنگونه رقصان

 آفتاب طلایی بتابید

 بر سر ژاله ی صبحگاهی

 ژاله ها دانه دانه درخشند

 همچو الماس و در آب ، ماهی

بر سر موج ها زد معلق

 تو هم ای بینوا ! شاد بخرام

 که ز هر سو نشاط بهار است

 که به هر جا زمانه به رقص است

 تا به کی دیده ات اشکبار است ؟

 بوسه ای زن که دوران رونده است

دور گردان گذشته ز خاطر

 روی دامان این کوه ، بنگر

بره های سفید و سیه را

 نغمه ی زنگ ها را ، که یکسر

 چون دل عاشق ، آوازه خوان اند

 بر سر سبزه ی بیشل اینک

 نازنینی است خندان نشسته

 از همه رنگ ، گل های کوچک

گرد آورده و دسته بسته

 تا کند هدیه ی عشقبازان

همتی کن که دزدیده ، او را

 هر دمی جانب تو نگاهی است

 عاشقا ! گر سیه دوست داری

 اینک او را دو چشم سیاهی است

 که ز غوغای دل قصه گوی است

 عاشق : رو ، فسانه ! که اینها فریب است

 دل ز وصل و خوشی بی نصیب است

دیدن و سوزش و شادمانی

 چه خیالی و وهمی عجیب است

 بیخبر شاد و بینا فسرده است

 خنده ای ناشکفت از گل من

 که ز باران زهری نشد تر

 من به بازار کالافروشان

 داده ام هر چه را ، در برابر

 شادی روز گمگشته ای را

 ای دریغا ! دریغا ! دریغا

که همه فصل ها هست تیره

 از گشته چو یاد آورم من

 چشم بیند ، ولی خیره خیره

 پر ز حیرانی و ناگواری

 ناشناسی دلم برد و گم شد

 من پی دل کنون بی قرارم

 لیکن از مستی باده ی دوش

 می روم سرگران و خمارم

 جرعه ای بایدم تا رهم من

 افسانه : که ز نو قطره ای چند ریزی ؟

 بینوا عاشقا

 عاشق : گر نریزم

 دل چگونه تواند رهیدن ؟

 چون توانم که دلشاد خیزم

 بنگرم بر بساط بهاران

 افسانه : حالیا تو بیا و رها کن

 اول و آخر زندگانی

 وز گذشته میاور دگر یاد

که بدین ها نیرزد جهانی

 که زبون دل خودشوی تو

 عاشق : لیک افسوس ! چون مارم این درد

 می گزد بند هر بند جان را

 پیچم از درد بر خود چو ماران

 تنگ کرده به ان استخوان را

 چون فریبم در این حال کان هست ؟

قلب من نامه ی آسمان هاست

 مدفن آرزوها و جان هاست

 ظاهرش خنده های زمانه

 باطن آن سرشک نهان هاست

 چون رها دارمش؟ چون گریزم ؟

 همرها ! باز آمد سیاهی

 می برندم به خواهی نخواهی

می درخشد ستاره بدانسان

 که یکی شعله رو در تباهی

 می کشد باد ، محکم غریوی

 زیر آن تپه ها که نهان است

 حالیا روبه آوازه خوان است

 کوه و جنگل بدان ماند اینجا

 که نمایشگه روبهان است

 هر پرنده به یک شاخه در خواب

 افسانه : هر پرنده به کنجی فسرده

 شب دل عاشقی مست خورده

عاشق : خسته این خاکدان ، ای فسانه

 چشم ها بسته ، خوابش ببرده

 با خیال دگر رفته از خوش

 بگذر از من ، رها کن دلم را

 که بسی خواب آشفته دیده است

 عاشق و عشق و معشوق و عالم

 آنچه دیده ، همه خفته دیده است

 عاشقم ، خفته ام ، غافلم من

 گل ، به جامه درون پر ز ناز است

 بلبل شیفته چاره ساز است

 رخ نتابیده ، نکام پژمرد

بازگو ! این چه غوغا ، چه راز است ؟

 یک دم و این همه کشمکش ها

 واگذار ای فسانه ! که پرسم

 زین ستاره هزاران حکایت

 که : چگونه شکفت آن گل سرخ ؟

چه شد ؟ کنون چه دارد شکایت ؟

 وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟

 آنچه من دیده ام خواب بوده

 نقش یا بر رخ آب بوده

عشق ، هذیان بیماری ای بود

 یا خمار میی ناب بود

 همرها ! این چه هنگامه ای بود ؟

 بر سر ساحل خلوتی ، ما

 می دویدیم و خوشحال بودیم

 با نفس های صبحی طربنک

 نغمه های طرب می سرودیم

 نه غم روزگار جدایی

 کوچ می کرد با ما قبیله

ما ، شماله به کف ، در بر هم

 کوه ها ، پهلوانان خودسر

 سر برافراشته روی در هم

 گله ی ما ، همه رفته از پیش

 تا دم صبح می سوخت آتش

 باد ، فرسوده ، می رفت و می خواند

 مثل اینکه ، در آن دره ی تنگ

 عده ای رفته ، یک عده می ماند

 زیر دیوار از سرو و شمشاد

 آه ، افسانه ! در من بهشتی است

 همچو ویرانه ای در بر من

 آبش از چشمه ی چشم غمناک

 خاکش ، از مشت خاکستر من

 تا نبینی به صورت خموشم

 من بسی دیده ام صبح روشن

 گل به لبخند و جنگل سترده

 بس شبان اندر او ماه غمگین

 کاروان را جرس ها فسرده

 پای من خسته ، اندر بیابان

 دیده ام روی بیمار نکان

 با چراغی که خاموش می شد

 چون یکی داغ دل دیده محراب

 ناله ای را نهان گوش می شد

 شکل دیوار ، سنگین و خاموش

 درههم فتاد دندانه ی کوه

 سیل برداشت ناگاه فریاد

 فاخته کرد گم آشیانه

 ماند توکا به ویرانه آباد

 رفت از یادش اندیشه ی جفت

 که تواند مرا دوست دارد

 وندر آن بهره ی خود نجوید ؟

 هرکس از بهر خود در تکاپوست

 کس نچیند گلی که نبوید

 عشق بی حظ و حاصل خیالی ست

 آنکه پشمینه پوشید دیری

 نغمه ها زد همه جاودانه

 عاشق زندگانی خود بود

بی خبر ، در لباس فسانه

خویشتن را فریبی همی داد

 خنده زد عقل زیرک بر این حرف

 کز پی این جهان هم جهانی ست

 آدمی ، زاده ی خاک ناچیز

 بسته ی عشق های نهانی ست

 عشوه ی زندگانی است این حرف

 بار رنجی به سربار صد رنج

 خواهی ار نکته ای بشنوی راست

 محو شد جسم رنجور زاری

 ماند از او زبانی که گویاست

 تا دهد شرح عشق دگرسان

 حافظا ! این چهکید و دروغیست

 کز زبان می و جام و ساقی ست ؟

 نالی ار تا ابد ، باورم نیست

 که بر آن عشق بازی که باقی ست

 من بر آن عاشقم که رونده است

 در شگفتم ! من و تو که هستیم ؟

 وز کدامین خم کهنه مستیم ؟

ای بسا قید ها که شکستیم

 باز از قید وهمی نرستیم

 بی خبر خنده زن ، بیهده نال

 ای فسانه ! رها کن در اشکم

 کاتشی شعله زد جان من سوخت

 گریه را اختیاری نمانده ست

 من چه سازم ؟ جز اینم نیامخوت

 هرزه گردی دل ، نغمه ی روح

 افسانه : عاشق ! اینها سخن های تو بود ؟

حرف بسیارها می توان زد

می توان چون یکی تکه ی دود

 نقش تردید در آسمان زد

 می توان چون شبی ماند خاموش

 می توان چون غلامان ، به طاعت

 شنوا بود و فرمانبر ، اما

 عشق هر لحظه پرواز جوید

 عقل هر روز بیند معما

 و آدمیزاده در این کشکش

 لیک یک نکته هست و نه جز این

 ما شریک همیم اندر این کار

 صد اگر نقش از دل براید

 سایه آنگونه افتد به دیوار

که ببینند و جویند مردم

 خیزد اینک در این ره ، که ما را

 خبر از رفتگان نیست در دست

شادی آورده ، با هم توانیم

 نقش دیگر براین داستان بست

زشت و زیبا ، نشانی که از ماست

 تو مرا خواهی و من تو را نیز

 این چه کبر و چه شوخی و نازی ست ؟

 به دوپا رانی ، از دست خوانی

 با من ایا تو را قصد بازی است ؟

 تو مرا سر به سر می گذاری ؟

 ای گل نوشکفته ! اگر چند

 زود گشتی زبون و فسرده

 از وفور جوانی چنینی

هر چه کان زنده تر ، زود مرده

 با چنین زنده من کار دارم

 می زدم من در این کهنه گیتی

 بر دل زندگان دائما دست

در از این باغ کنون گشادند

 که در از خارزاران بسی بست

 شد بهار تو با تو پدیدار

نوگل من ! گلی ، گرچه پنهان

 در بن شاخه ی خارزاری

 عاشق تو ، تو را بازیابد

 سازد از عشق تو بی قراری

هر پرنده ، تو را آشنا نیست

 بلبل بینوا زی تو اید

 عاشق مبتلا زی تو اید

 طینت تو همه ماجرایی ست

 طالب ماجرا زی تو اید

 تو ، تسلیده ، عاشقانی

 عاشق : ای فسانه ! مرا آرزو نیست

 که بچینندم و دوست دارند

 زاده ی کوهم ، آورده ی ابر

 به که بر سبزه ام واگذارند

 با بهاری که هستم در آغوش

کس نخواهم زند بر دلم دست

 که دلم آشیان دلی هست

 زاشیانم اگر حاصلی نیست

 من بر آنم کز آن حاصلی هست

 به فریب و خیالی منم خوش

 افسانه : عاشق ! از هر فریبنده کان هست

 یک فریب دلاویزتر ، من

 کهنه خواهد شدن آن چه خیزد

 یک دروغ کهن خیزتر ، من

رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو

کرده در خلوت کوه منزل

 عاشق : همچو من

افسانه : چون تو از درد خاموش

بگذرانم ز چشم آنچه بینم

 عاشق : تا بیابی دلی را همه جوش

افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست

 عاشقا ! با همه این سخن ها

 به محک آمدت تکه ی زر

 چه خوشی ؟ چه زیانی ، چه مقصود ؟

گردد این شاخه یک روز بی بر

 لیک سیراب از این چوی کنون

 یک حقیقت فقط هست بر جا

 آنچنانی که بایست ، بودن

 یک فریب است ره جسته هر جا

چشم ها بسته ، پابست بودن

 ماچنانیم لیکن ، که هستیم

 عاشق : آه افسانه ! حرفی است این راست

 گر فریبی ز ما خاست ، ماییم

 روزگاری اگر فرصتی ماند

بیش از این با هم اندر صفاییم

 همدل و همزبان و همآهنگ

 تو دروغی ، دروغی دلاویز

 تو غمی ، یک غم سخت زیبا

 بی بها مانده عشق و دل من

می سپارم به تو ، عشق و دل را

 که تو خود را به من واگذاری

 ای دروغ ! ای غم ! ای نیک و بد ، تو

 چه کست گفت از این جای برخیز ؟

 چه کست گفت زین ره به یکسو

 همچو گل بر سر شاخه آویز

همچو مهتاب در صحنه ی باغ

 ای دل عاشقان ! ای فسانه

 ای زده نقش ها بر زمانه

 ای که از چنگ خود باز کردی

نغمه هیا همه جاودانه

 بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را

در پس ابرهایم نهان دار

 تا صدای مرا جز فرشته

 نشنوند ایچ در آسمان ها

 کس نخواند ز من این نوشته

 جز به دل عاشق بی قراری

اشک من ریز بر گونه ی او

ناله ام در دل وی بیکن

 روح گمنامم آنجا فرود آر

 که بر اید از آنجای شیون

آتش آشفته خیزد ز دل ها

هان ! به پیش ای از این دره ی تنگ

 که بهین خوابگاه شبان هاست

 که کسی را نه راهی بر آن است

 تا در اینجا که هر چیز تنهاست

 بسراییم دلتنگ با هم

 

+ نوشته شده در 2010/1/29ساعت 10:41 توسط ارش اله وردی |

بازنشر از ده دقیقه به نه

 

دراین سرزمین هرآنچه برما می گذرد را آیندگان روایت و قضاوت خواهند کرد. روایت و قضاوت هریک ازما نیز درآثار و نوشته های ما مشهود است. ما تا به امروز برآن بودیم و هستیم که مواضع خود نسبت به اوضاع نا به سامان ایران را نه به عنوان چند فعال سیاسی که به عنوان چند نویسنده ( شاعر و داستان نویس و منتقد ) اتخاذ کرده باشیم. این بدان معنا نیست که ما خود را برکناراز حوزه ی سیاست می دانیم و مواضع سیاسی ما درقبل و بعد ازانتخابات گواه براین امر است. کما اینکه ما خشونت گسترده علیه هموطنان خود را نشانه ی ناسپاسی آشکارحاکمان درقبال ولی نعمتان خود می دانیم. کما اینکه ما بازداشتهای گسترده را نشانه ی بی تدبیری آشکارمی دانیم.

بااین حال نگاه ما به سیاست نگاه یک نویسنده است. ما نویسندگان زبان این مردمیم و درهر موقعیت و هرمعادله ی سیاسی ما درکنارمردم خواهیم بود.

رفیق، همکار و هموطن ما خلیل درمنکی، از ظهرروزعاشورای حسینی تا به امروز در بازداشت به سر می برد و این درحالیست که او نه یک فعال سیاسی و نه عضو هیچ دسته و گروه و حزب و جناح سیاسی. خلیل درمنکی هرگز مقاله ای سیاسی له یا علیه هیچ عضوی از مجموعه ی عریض و طویل قدرت درایران ننوشته است. خلیل درمنکی رمان نویس و منتقد شناخته شده ی شعر و داستان است. هرگزبا هیچ منافق و محارب و معاندی نبوده است. هرروز که از بازداشت او  می گذرد گواهی است براینکه منطقی درپس چنین بازداشتهای گسترده ای نیست. ما اعضای " ده دقیقه به نه " وظیفه ی خود می دانیم که اعتراض خود را به گوش خوانندگان خود برسانیم و ازحقوق هم صنف خود دفاع کنیم. ما اینجا به دنبال نوشتن بیانیه یا طومار و جمع کردن امضاء نیستیم. چون این کارچنان توسط عده ای لوس و از حیظ انتفاع ساقط شده است که گروهی خوشحال برای مرگ مادربزرگ شاعری [که درنظرما محترم است] بیانیه صادرمی کنند و امضاء جمع می کنند. کارما این نیست. ما می دانیم که همین نوشته ی ما نیز گوش شنوایی نخواهد یافت و ما هم به این خیال باطل نبوده ایم. این نوشته فقط فریاد تظلم خواهی چند نویسنده است برای آزادی دوست دربندشان. این نوشته فقط ادای دینی است به رفیقی که درشرایط سختی و مشقت است. ما به رفیق خود می گوییم که اگر تو درامان نیستی ما به کنج ایمنی پناه نبرده ایم که نظاره کنیم. ما به تمام خوانندگان خود در هرنقطه ای می گوییم که همکار و دوست نویسنده ی ما بی گناه است و درخطر. ما درکناراو ایستاده ایم و ازهمه ی خوانندگان خود صمیمانه استمداد می جوییم.

 

همان منزل است این جهان خراب                       که دیده است ایوان افراسیاب

نه تنها شد ایوان و قصرش خراب                       که کس دخمه نیزش ندارد به یاد   

+ نوشته شده در 2010/1/20ساعت 11:27 توسط ارش اله وردی |

 

باز نشر از ده دقیقه به نه

کاش دستفروش بودی خلیل درمنکی

 رضا حیرانی

کاش معلم بودی خلیل درمنکی

کاش بازیگر سینما بودی خلیل درمنکی

کاش خواننده ی رپ بودی خلیل درمنکی

کاش عضو شرکت واحد بودی خلیل درمنکی

کاش راننده ی تاکسی بودی خلیل درمنکی

کاش میوه فروش بودی خلیل درمنکی

کاش کفاش بودی خلیل درمنکی

اصلا کاش دستفروش بودی خلیل درمنکی

فقط  نویسنده نبودی خلیل

چون اگر به جای نویسندگی هر شغل دیگری داشتی

از سوی هم صنفی هات تلاش بیشتری برای آزادی ات صورت می‌گرفت

کانون نویسندگان یعنی کشک چون برای این کانون خواب زده مرگ فلان آیت الله ارزش خبری بیشتری دارد تا تلاش برای آزادی یک نویسنده

کانون نویسندگان یعنی کشک چرا که برای کانون نویسندگان توقیف فیلم فلان کارگردان درجه چندم ارزش پشت پرده ای بیشتری دارد تا تلاش برای آزادی یک نویسنده

کانون نویسندگان یعنی کشک وقتی برای اعضای آن مصاحبه با فلان رسانه ی غربی ارزش بیشتری دارد تا تلاش برای آزادی یک نویسنده

و رفاقت در ادبیات یعنی کثافت محض وقتی برای اعتراض به دستگیری یک نویسنده نگاهمان به بی بی سی و صدای آمریکا باشد که چقدر در مورد این خبر مانور خواهند داد.

رفاقت در ادبیات یعنی کثافت محض وقتی نگران این هستیم که مبادا رسانه ای شدن خبر دستگیری یک نویسنده به او اعتباری بدهد که باعث کمرنگ شدن کارنامه ی ما در فضای ادبی باشد.

کاش دستفروش بودی خلیل درمنکی

کاش هرچه بودی نویسنده نبودی تا دستکم در این شرایط خیالت راحت بود که رفقای هم صنفی ات به همان اندازه که برای تحریم جشنواره های دولتی ، برای آزادی فلان خواننده ی رپ، برای رفع توقیف فیلم  فلان کارگردان و برای مراسم ختم فلان آیت الله و برای هزاران موضوع دارای موج رسانه ای دیگر زور می زنند و امضا جمع می کنند برای آزادی توی نویسنده هم دست به قلم خواهند برد بدون اینکه به تفاوت دیدگاهشان با تو در حوزه ی ادبیات، به اختلاف نظرشان با تو در مورد فلان نویسنده ی خارجی و هزاران اختلاف دیدگاه دیگر توجه می کردند همانطور که اهالی شرکت واحد در اعتراض به دستگیری اعضای هم صنفی خود اختلاف نظرشان در شیوه رانندگی و بلیط فروشی را بهانه قرار نمی دهند.

 

+ نوشته شده در 2010/1/17ساعت 11:37 توسط ارش اله وردی |

 

دومین شماره‌ی نشریه‌ی دستور دومین شماره‌ی مجله‌ی ادبی ـ انتقادی دستور منتشر شد.
در این شماره، در قالب پرونده‌هایی به شعرهای آتفه چهارمحالیان و کتاب‌ «ظل‌الله؛ شعرهای زندان» نوشته‌ی رضا براهنی پرداخته شده است. پرونده‌ی ترجمه هم به شعر زبان آمریکا اختصاص یافته است. سرمقاله‌ی این شماره را حسین ایمانیان، عضو شورای سردبیری دستور نوشته است. ایمانیان در بخشی از این سرمقاله به شرایط فرهنگی موجود در کشور اشاره می‌کند که انتشار هر نوع مجله‌ی ادبی در خور تامل را به بن‌بست می‌کشاند؛ شرایطی که به دستور نیز تحمیل شد و عملن انتشار دومین شماره‌ی آن را در موعد مقرر (25 آبان) ناممکن کرد.
فهرست مطالب دومین شماره‌ی دستور از این قرار است:

سرمقاله

متن یک نامه/ رضا براهنی

پرونده‌ی شعر آتفه چهارمحالیان:
ـ هفت شعر از آتفه چهارمحالیان
ـ برعلیه آوانگاردیسم/آرش اله‌وردی
ـ بغلم کن رخوت/آرش اله‌وردی
ـ مقدمه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان/حسین ایمانیان
ـ چرا من چنین می‌نویسم؟/آتفه چهارمحالیان
ـ ده‌گانه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان/علی قنبری

پرونده‌ی ویژه: کتاب «ظل‌الله؛ شعرهای زندان»، نوشته‌ی رضا براهنی
ـ چند شعر از کتاب «ظل‌الله»:
حماسه‌ی معکوس
شاعر
زندگی خصوصی ف.م
بریانی
جواب به بازجویی
مردم زندان
شعری که ادامه دارد
ـ  در ستایش «مردم» شعر/ درباره‌ی ظل‌الله براهنی/امیراحمدی آریان
ـ خراشی بر چهره‌ی جدی‌ترین لحظات عالم یا من، پس از ظل‌الله/آرش اله‌وردی
ـ شعر: تـجاوز به تن تاریخ/سه نقد بر کتاب ظل‌الله/حسین ایمانیان
ـ متن دو نامه/رضا براهنی
ـ مانیفست حادبیان‌گرایی/علی سطوتی قلعه
ـ زبان بحران و ادبیات رهایی/امید شمس
ـ براهنی؛ ظل‌الله ادبیات فارسی/رضا عامری

پرونده‌ی ترجمه: شعر زبان
ـ مقدمه‌ای بر پرونده‌ی شعر زبان/امید شمس
ـ مقالات:
شعر معاصر و جریان‌های دیگر/درآمدی بر شعر معاصر/جروم مک‌گام/ترجمه‌ی مهدی عباسی
سیاست متنی و شاعران زبان/جورج هارتلی/ترجمه‌ی سارا نازک‌دست
ـ به جای مانیفست:
جملات در فضا/از کتاب «جمله‌ی جدید» ران سیلیمن/جورج هارتلی/ترجمه‌ی رضا جاوید تهرانی
«از مهارت جذب»/چارلز برنستین/ترجمه‌ی امید شمس
بی‌نهان‌گاه/چارلز برنستین/ترجمه‌ی امید شمس
ـ نمونه‌های نثر:
درباره‌ی کتاب «به حاشیه‌رانی شعر» از باب پرلمن/ران سیلیمن/ترجمه‌ی سمانه مرادیانی
مقدمه‌ی کتاب «زبان جستار»/لین هجینیان/ترجمه‌ی پارسا نوریان
ـ گفت‌و‌گوی مارجوری پرلاف با چارلز برنستین/ترجمه‌ی سوده نگین‌تاج
ـ ریشه‌های شعر زبان/ترجمه‌ی امید شمس
گرترود استاین
لوییز زوکافسکی
ـ نمونه‌های شعر/ترجمه‌ی امید شمس
ری آرمنتراوت
چارلز برنستین
دیوید برومیج
باب پرلمن
نیک پیومبینو
آلن دیویس
کیت رابینسن
کلارک کولیج
ران سیلیمن
استیو مک کافری
هانا واینر
لین هجینیان
کارلا هریمن
ـ متن اصلی شعرها

دومین شماره‌ی مجله‌ی ادبی ـ انتقادی دستور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید. شماره‌ی سوم این مجله قرار است بیست و پنج اسفند منتشر شود که در آن در قالب پرونده‌هایی به مجموعه‌ی شعر «در جست‌و‌جوی آن لغت تنها» نوشته‌ی یداله رویایی، قصه‌های ابوتراب خسروی و کتاب «سنگی بر گوریب نوشته‌ی جلال آل‌احمد پرداخته خواهد شد. بخش دوم پرونده‌ی ترجمه ویژه‌ی شعر زبان آمریکا را نیز در آن شماره می‌خوانید.

 

+ نوشته شده در 2010/1/16ساعت 17:33 توسط ارش اله وردی |

بازنشر از روزنامه اعتماد
 
در حالت بي خيالي

 

آرش الله وردي

سالار عبده آنقدر بي حوصله از ادبيات حرف مي زند که آدم دوست دارد برود خودش را پرت کند توي يک مهماني شلوغ يا وسط استاديوم صد هزار نفره آزادي و آنقدر داد بزند و هورا هورا کند که خودش را   خالي کرده باشد. رمان هايش هنوز به فارسي ترجمه نشده ولي در امريکا اسم و رسمي به هم زده. خودش که مي گويد همين طوري، برادرش رضا عبده از خودش مشهور تر بود به خصوص اگر تا امروز زنده مانده بود. گفت وگو با سالار سخت بود و بي ساختار. به نظر شما با يک آدم بي حوصله از لحاظ ادبي خيلي سخت نيست يک مصاحبه ادبي؟ ولي شايد راحت تر بودم اگر مي نشستم و با او از قيمت زمين در سعادت آباد صحبت مي کردم. شايد هم نه، شايد آن وقت ديگر پشتش را به ما مي کرد و هرگز به تهران برنمي گشت.

---

در ايران به دنيا آمدم. پدرم علي عبده، موسس تيم فوتبال پرسپوليس بود و بولينگ عبده و يکي از بنيانگذاران ورزش بوکس در ايران. اين بود که کلاً تا زمان انقلاب به جز فوتبال و ورزش هاي رزمي به چيز ديگري فکر نمي کردم. بعد از انقلاب هم سر از امريکا درآورديم و باقي، خودش يک رمان، يا شايد دو تا، يا شايد هزار تا. سرگرداني و بي سرپرستي در کوچه پس کوچه هاي امريکا براي چند سال تا اينکه من و برادرم به امروز رسيديم. برادري که البته تا ديروز... رضا عبده به قول منتقدان يکي از کارگردان هاي نابغه تئاتر و پرفورمنس شد و من هم يک نويسنده رمان و مدرس ادبيات خلاقه در بلاد دور. در تهران اول از همه دانش آموز دبستان پويا بودم و بعد رفتم البرز تا آخر دوم راهنمايي.

آن سال که معلم من را در ادبيات تجديد کرد (که از قبل هم گفته بود اين کار را مي کند) ديگر برنگشتم. بعد بقيه اش را در انگلستان و امريکا ادامه دادم و مي دهم.

---

-سالار عبده، چطور نويسنده شدي؟

خيلي تصادفي. هميشه فکر مي کردم بايد بروم توي کار ورزش، مثل پدرم، يا حتي ارتش. انقلاب که شد با اينکه هنوز بچه بودم ديدم کار زيادي جز ورزش کردن و کتاب خواندن بلد نيستم. براي ورزشکار شدن حرفه يي راهنما و مربي لازم بود که با شرايط سخت آن دوران بعد از فوت ناگهاني پدر، اصلاً اين امکان فراهم نمي شد. ارتش هم که ديگر از ايران خارج شده بوديم. گفتم حالا يکي دو تا داستان بنويسم ببينم چه مي شود. که بقيه مي گويند شده.

-رضا عبده چه نقشي در روند ادبي تو داشت؟

رضا عبده تئاتر تجربي را زير و رو کرد. وقتي در 32 سالگي فوت شد دست اندرکاران تئاتر در جهان معتقد بودند با يک اعجوبه يي سر و کار دارند که مانندش در قرن 20 کم وجود داشته و اگر حتي 10 سال ديگر هم فرصت داشت، تئاتر نو را بيشتر از اينها هم دگرگون مي کرد. رضا هميشه مي دانست چه مي خواهد و براي به دست آوردنش بايد چه کند. برعکس من که هنوز دست چپم را از دست راست نمي دانم.

-آيا رضا تاثير مثبتي روي شما داشته است؟

بله، بيشتر تاثير مثبت داشت. او به من ياد داد که هر بلايي سرم آمد از کار کردن غافل نشوم. رضا با اينکه شديداً مريض بود تا آخرين لحظه هم دست از کار نکشيد. من هم با وجود تنبلي ذاتي سعي    مي کنم اين روند را دنبال کنم که متاسفانه هميشه هم موفق نيستم.

-کمي درباره رمان ها و آثار چاپ شده ات بگو،درباره رمان «بازي شاعر» که به نظر مي رسد خيلي به شهرتت کمک کرد.

«بازي شاعر» و «افيون» دو تا از رمان هايم هستند. مقاله و داستان هم کم ندارم که چاپ شده. دو تا رمان ديگرم هم به قول انگليسي زبان ها شايد روزي «روز روشن را ببينند»، يعني چاپ شوند.

کار هايم خيلي با هم فرق دارند؛ رمان ها با داستان هاي کوتاه يا مقاله ها. ولي سبکي که علاقه خاصي بهش دارم سبک رمان پليسي است، چرا که در آن ژانر جاي حاشيه رفتن وجود ندارد. يا بلدي از آغاز کار يک داستان گيرا بنويسي يا بلد نيستي.

-رمان پليسي در غرب سابقه طولاني دارد. از وضعيت اين ژانر در امريکا بگوييد.

معمولاً وقتي اسم رمان پليسي را مي بري طرف مقابل لبخندي مي زند و مي گويد او هم چقدر ريموند چندلر و دشيل همت را دوست دارد. اما رمان پليسي از اين دو پيشکسوت تا حالا هزار قدم جلو آمده و هزار و يک انشعاب داشته. يک دنيايي است براي خودش.

-به نظر شما اين ژانر در ايران پا گرفته است و اصلاً سابقه يي از آن مي بينيد؟

دانش جواب اين سوال را متاسفانه ندارم.

-استقبال از آثار شما چطور بوده است.

فعلاً که از سر و گردنم در پارک مرکزي شهر نيويورک مجسمه يي مثل جناب شکسپير درست نکرده اند. ولي اگر استقبال بد هم نبوده بيشتر به خاطر اندکي شانس بوده. استقبال در دوران ما کم معنا است به خصوص در غرب. شما دکانت را پيدا مي کني و اگر حوصله اش را داري کمال سعي ات را مي کني تا از کارت استقبال شود چرا که مي داني يک ربع وقت داري نه بيشتر. اين البته در دنياي هنرهاي تجسمي خيلي خيلي بيشتر صحت دارد ولي در دنياي ادبيات هم کم نيست.

-به نظر شما به غير از ارزش هنري و ادبي يک اثر، در غرب چه چيزي باعث موفقيت و عدم موفقيت يک اثر مي شود.

شانس.

-به نظر خودتان شما کدام يک از آنها را داشتيد؟

نمي دانم. بعضي وقت ها آدم به خودش کمي اميدوار مي شود، ولي بعد رماني از غولي مثل فيليپ راث مي خواند و به خودش مي گويد بي خيال. مثل اون بابا در يکي از رمان هاي توماس برنهارد که مي خواست پيانيست شود تا روزي که پيانو زدن يک زني مثل گلن گولد را مي بيند و تصميم مي گيرد بيخودي خودش را ديگر علاف نکند. من هم بيشتر اوقات در اين حالتم که بي خيال.

-چرا فارسي نمي نويسيد؟

تنبلي بيش از بي سوادي فارسي. ولي از دومي هم کم ندارم.

-يعني از ادبيات و فرهنگ فارسي و ايراني هيچ تاثيري نگرفته يي؟

تاثير غيرمستقيم بوده و آن هم از کلاسيک ها. ولي آن کلاسيک ها هم با اينکه ايراني بودند بيشتر کارهايشان به عربي بوده يا من آنها را به ترجمه خوانده ام. مثلاً فيلسوف هايي مانند سهروردي يا بزرگان مکتب شيراز. هر لحظه که آن آثار را مرور مي کنم در لحظات حيرت قرار مي گيرم.

-به نظر مي رسد بيشتر از ادبيات امريکا متاثر باشيد تا ايران.

بله خيلي زياد؛ از رمان ها و کتاب هاي زيادي، ولي حقيقت اين است که چند سالي است تقريباً رمان نمي خوانم. بيشتر شعر مي خوانم و مقاله. لابد برگشتم به نقطه اول ادبيات که شعر بود. شعر هم يک چيزي است که هرگز نتوانستم بنويسم و بدون شک هرگز نخواهم توانست.

-تم مشترک آثار شما خاورميانه است. چه نيازي براي نوشتن درباره اين مساله وجود دارد؟

شايد باز هم تنبلي. خاورميانه را مي شناسم. اصلاً در دانشگاه برکلي مطالعات خاورميانه خوانده ام. اول رفتم در ادبيات تطبيقي ديدم حوصله ندارم و سخت است و مثل اينکه بايد جدي جدي کار کرد. پس آخرش مثل همان نويسنده شدن بود؛ اندکي تصادفي و شانسي و غيرجدي.

-اصلاً به نظر شما ادبيات مهاجرت مي تواند بدون برخورد با واقعيت و بدنه جامعه امروز ايران در زبان فارسي روند موفقيت آميزي داشته باشد؟

نمي دانم. 10 سال پيش دوستانم مي گفتند داري مي آيي ايران اين موسيقي را بياور، آن کتاب را بياور. حالا بر عکس به من از ايران اي ميل مي زنند که فلان موسيقي را از ايران شنيده يي؟ فلان مقاله را خوانده يي؟ که اگر نه، برايم بفرستند. دنيا عوض شده، همه چيز در حرکت، همه چيز متصل. ما هم اينجاييم هم «آنجا». گلي ترقي راجع به «دو دنيا» مي نويسد و داريوش شايگان بحث اش «هويت چهل تکه و تفکر سيار» است. چقدر حرف زدم.

-خب مي خواستم شمه يي کلي از تفاوت ها و شباهت هاي فعاليت ادبي اعم از نقد و غيرنقد در اين سو و آن سوي جهان داشته باشم.

نويسنده بودن در اين دوران در امريکا يعني هيچ بودن. يک صفر. ولي من اين را چطور به جواني پر از ذوق و شوق که هرگز آنجا نبوده و شايد تصور مي کند مجله نيويورکر حرف اول و آخر را در ادبيات مي زند (که نمي زند) توضيح بدهم؟ يا به قول دوپنت و دوپنت «از اون هم بالاتر»، چطور اين را به دانشجويي که به خيال خودش آمده سر کلاس من نويسنده شود توضيح بدهم؟ آنقدر حرف است دوست عزيز که يک مقاله که هيچ، يک کتاب مي طلبد.

-ادبيات امروز ايران را چطور مي بينيد. اصلاً دنبال مي کنيد؟

دنبال مي کنم و نظرهايي هم دارم. ولي خودم را هنوز قادر و مستحق به عرضه کردن آنها نمي بينم.

-منظورم اين است که الان وضعيت را چطور مي بيني. آثاري را خوانده يي که در سطح معرفي به جهان باشد و بتواند قد علم کند يا نه؟

دير يا زود «بزرگان» تصميم خواهند گرفت که جايزه نوبل را به يک ايراني بدهند. حالا هر کس. قرعه کشي مي کنند شخصي را پيدا مي کنند، چرا که فکر مي کنند خب ديگر وقتش است. ديگران هم آن وقت به تکاپو مي افتند که به بقيه بفهمانند چرا اين خوش شانس مستحق نوبل است و اصلاً چرا يکي از بزرگ ترين نويسنده هاي تاريخ بشر است. استادان در دانشگاه هاي دنيا کتاب هايش را جزء ليست هاي درسي شان مي گذارند. کتاب هاي زيادي راجع به اين پديده ادبي نوشته خواهد شد... انتها ندارد. پس جهان چيست که ما برايش قد علم کنيم؟ بياييد و ببينيد از مولانا جلال الدين اين روزها آنجا چه چيز کاذبي ساخته اند و چه جور. اما از آن طرف هم؛ «به ياد دارم که هوا گرم بود و راه خاک آلود و غبار از شکاف هاي کف اتوبوس بالا مي زد و پيش پاي من زنبيل خوراک جا بر پاهاي او تنگ کرده بود و من آن را آهسته کنار مي سراندم تا جا بر پاهاي او تنگ تر شود.» (ابراهيم گلستان، 1346) متني از بيش از 40 سال پيش. بحران هميشه هست، روزهاي درخشان هم همين طور.

-شما ادبيات خلاقه تدريس مي کنيد. چه لزومي براي تدريس اين رشته وجود دارد.

تا آنجايي که من در امريکا تجربه کرده ام، لزوم زيادي براي تدريسش نيست. شغلي است براي نويسنده ها که بتوانند اجاره خانه آخر ماه شان را بدهند.

-توضيحاتي درباره سيلابس درسي اين رشته و تاريخچه آن به ما مي دهيد؟

سيلابس من با اغلب همکارانم کمي فرق دارد. اصلاً سيلابس ندارم. فقط اول ترم يک سيلابس تهيه مي کنم که دانشگاه راضي باشد. متوجه شدم نه من حوصله دارم که «شاهکارهاي ادبي» را درس بدهم نه دانشجويانم حوصله دارند اين شاهکارها را بالا پايين کنند. معمولاً در پنج دقيقه اول هر کلاس تصميم مي گيرم براي آن روز چه کار کنم. يعني نبض کلاس را در لحظه مي گيرم و با آن جلو مي روم و با متن خود شاگردها بيشتر سر و کار دارم. البته اين شيوه را براي هر کسي توصيه نمي کنم. معمولاً مدرسان نياز دارند بادقت و حساب شده بروند جلو و خيلي از دانشجو ها هم نياز به يک مرشد دارند. احتمالاً راه درست و غلط وجود ندارد. بايد دانشجو مسير خودش را پيدا کند و ببيند با کدام استاد جوش مي خورد.

-تا امروز نويسنده موفقي از اين رشته بيرون آمده است؟

بله. اما حقيقت اين است که اين روزها مي روي چنين رشته يي بخواني که شايد يکي از استادها کمکت کند agent پيدا کني که شايد آن شخص برايت اديتور پيدا کند که کتابت شايد (يک شايد بزرگ) چاپ شود. براي بعضي مدرسه هاي گران از بانک پول هنگفتي قرض مي گيري و سالي 40 هزار دلار يا بيشتر مي دهي به اين اميد که نويسنده شوي. کار 99 درصد اين اشخاص هرگز به چاپ واقعي هم نمي رسد. از آن يک درصد باقيمانده شايد يک در ده شان خود را کمي موفق مي دانند. از آن جماعت هم يک در هزارشان شايد به شبه شهرتي براي چهار دقيقه در Amazon.com يا چهار ثانيه در کانال سي ان ان برسند. بهترين و بااستعدادترين دانشجويي که من در شش سال درس دادن اين رشته داشتم الان در ايالت نيويورک راننده کاميون است و آخر هفته ها به شکار آهو و گوزن مي رود. تصور نمي کنم نويسنده يي به خوبي او حالا حالاها زير دستم بيايد.

-پس به نظر شما نيازي به تدريس اين رشته در دانشگاه هاي ايران وجود ندارد؟

باز هم درباره ايران هيچ قضاوتي ندارم، چون واقعاً آشنايي کافي ندارم. ولي مي توانم بگويم بالاخره کم کم چند نفر دور هم جمع مي شوند و بحث ادبي مي کنند. بعد متوجه مي شوند عقل شان را کاملاً از دست نداده اند، بلکه 10 نفر ديگر هم آدم کم عقل مثل خودشان هست که ترجيح مي دهند بيايند اينجا درباره نثر و کاراکترپردازي حرف بزنند تا اينکه زمين متري چند است در سعادت آباد؟ خب، چند تا کتاب رد و بدل مي شود، چند تا ايده. شايد پيدا کردن يک دوست خوب و واقعي. بعدش هم حتي بيشتر از نوشتن، خواندن را ياد مي گيري، چرا که بايد راجع به کار آن کسي که کنارت نشسته نظر بدهي. از خودت بيرون مي کشي و اشکال کارهاي ديگران را بهتر مي بيني. بلکه کم کم اشکال هاي کار خودت را هم شايد واضح تر ببيني. دقت در خواندن يواش يواش به نوشتن ات کمک مي کند و توهماتت را از بين مي برد. ياد مي گيري بي راهه نروي و خلاصه از اين چيزها. اين البته حالت ايده آل وضعيت نشست هاي ادبي در ايران است، ولي دور از تصور نيست. حالا چرا آدم بيايد در يک کلاس بنشيند و ادبيات را رعايت کند؟ البته براي من اين کار به اندازه موتورسواري دلپذير نيست، ولي قابل قبول است - از آن هم بالاتر، خيلي قابل قبول است، به قول باز هم آن دو فيلسوف بزرگ دوپونت و دوپونت.

-سالار ببخشيد که خسته ات کردم. اميدوارم يک روز مردم فارسي زبان ما بتوانند کارهاي تو را بخوانند و شايد لذت ببرند.

+ نوشته شده در 2010/1/12ساعت 0:5 توسط ارش اله وردی |

تحشیه ای بر نگاه  به ظل لله براهنی

بازنشر از دومین شماره سایت دستور

آرش اله‌وردی

 

چیزی‌نزدیک‌به‌دوسال‌پیش‌بود‌که قرارشد‌باچندی‌ازدوستانم‌در‌مطرود پرونده‌ای‌برای‌ظل‌الله‌ براهنی درآوریم.من درآن پرونده یادداشتی نوشتم به عنوان" تجاوز‌کتاب‌کثیف"و سعی کردم به‌گونه‌ای به‌این‌شاهکار‌بپردازم.این‌کتاب‌جدا‌از تمام اثراتی‌که برمن گذاشت‌به‌من یادداد‌که‌ فقط با نگاه هرمنوتیک‌و تاویل‌نمی شود به سراغ یک متن رفت.درآن یادداشت‌ از‌قول‌ماشری‌اشاره‌ای‌کردم‌به تناقض‌های بين امر بيان‌شده و امر نشان‌داده‌شده در متن واینکه در هر متنی يك شكاف يا فاصله‌گذاری درونی بين آن‌چه متن می‌خواهد بگويد و آن‌چه متن عملا می‌گويد،وجوددارد. دقیقا‌این‌شکاف‌‌وبررسی‌آن‌است‌که‌کاريک‌منتقد‌هنری راازنظر‌هرمنوتیک‌تشکیل‌می‌دهد.اما‌یک‌منتقدتیزبین‌به‌راحتی‌می‌تواند‌ متوجه‌شود‌که‌در‌ظل‌الله این‌شکاف‌وجود‌ندارد‌بلکه‌تماماًباشکاف‌طرف است،بهتراست‌بگوییم‌ظل‌الله‌اثری‌است‌در‌شکاف.یا همان‌طور که دریدا درمورد آرتو میگوید:تئاترآرتو اشاره‌ای به زندگی ‌یا بازنمود زندگی نیست بلکه خود زندگی است.

 

 پس حالا باید چه کار کرد ؟

 

به‌نظر می‌رسد باید گفت که متن حادبیانگر‌ ظل‌الله‌هرچیزی‌را ‌که‌می‌خواسته‌بگوید‌گفته‌است و‌دیگر‌به‌هیچ‌وجه‌نیازی‌به‌تاویل‌منتقدان‌وخوانشگران‌جنتلمن‌‌احساس‌ نمی‌شود.

منتقددیگر‌باشکافی درمیان‌اثر روبرونیست‌که بخواهد‌خودش‌رابا‌آن ارضاء نماید.اینجاست که باید به‌قول سونتاک گفت:"تاویل مرده است" وبه جای این‌واِِِژه فاخر از ترکیب «حساسیت نوین» بهره گرفت.حساسیت نوینی که سونتاگ ازآن نام می برد همان " ادامه‌روانی‌متن"است که در مقاله موردذکرازآن نام‌برده‌ام. من در برخورد با «ظل الله» باید لخت می شدم و همه ابزارهایم را کنار می گذاشتم.پس از بارها خواندن کتاب به هیچ وجه نتوانستم‌خوانشی روی کتاب انجام دهم.من با کتاب یکی شده بودم  به گونه ای که او زهر یا نطفه‌اش را درون وجود حسانی من ریخته بود.فهمیدم این کتاب فهمیدنی نیست لمس کردنی‌ست یعنی باید آن را حس کرد و بعد از گوش‌دادن دچار لب‌خوانی مداوم آن شد ،دچار تمام اشیاء و آدمها و مکان‌های آن.شعر به جای اینکه فقط نوشته شود گفته ‌می‌شود.    ظل‌الله انتزاع کلمه را از بین می‌برد و آن را به مثابه حروف برزبان نجوا و فریاد می‌کند،ظل الله حاد‌بیانگرایی عمیقی‌ست از واقعیت با تمام ابعادش در یک مکان و یک لحظه ،به شکلی که مخاطب یا منتقد همراه بالاآوردن کلمه‌ها بالا می‌آورد و به واقعیت شک می‌کند و آن را زیر سوال‌می‌برد. اینجاست که من به عنوان منتقد از خودم می‌پرسم که آیا من یک منتقدم؟ قطعا‌جواب این سوال منفی‌ست.باید اعتراف کنم که به‌شخصه به‌هیچ‌وجه نتوانستم در مقابل این کتاب جنتلمنانه بنویسم.تنها کاری که کردم نشستم و شعر نوشتم و ریختم دور . بعد دیدم بهترین کار این است که بروم توی شلوغی شهر و با خودم حرف بزنم و آخر سر هم همان‌که‌خواندید و می‌خوانید.ظل‌الله به‌شدت بعد از خوانده‌شدنش در روان‌ِمن ادامه داشت و دارد. چرا دوباره نباید بنویسم که: « كتاب منتقد را پس مي‌زند،منتقدی كه برای پژوهش و بررسی سراغ اين كتاب می‌رود دچار بيماری      می‌شود،دچار تصوير زندان و كلمات براهنی و ناخوداگاه عينی و     فوق‌العاده او می‌گردد.منتقد آگاهی و قدرت فرهنگی خود را دم در   می‌گذارد و وارد كتاب می‌شود .تسليم نه به معنای توتاليتاريسمی آن،تسليم به معنای شهوانی كلمه،تسليم به مثابه ميل به ادامه ،ميل به فزون خواهی،ميل به شعری كه ادامه پيدا كند و مرا ذوب نمايد اما تمام می شود.ميل به نابودی خود در مقام خواننده.

«وقتي كه

 مامور گردن‌كلفتی بر گردن‌آدم سوار

شده

 و شلوار‌زندان تا زانو‌هايش پايين

كشيده شده

وقتی كه

 دو امير تجاوز كون آدم را به يكديگر تعارف

 می‌كنند

آدم

به ياد مورچه‌های بلندی نمی‌‌افتد كه

يك پايشان شكسته پای ديگرشان

يارای كشيدن مورچه را

ندارد

و....آدم اصلا به ياد هيچ‌چيز

نمی‌افتدبلكه

می‌بيند حيوانی درشت‌تر از خودش

در اعماق استخوانهايش فرو می‌رود

و طلسم تحقير بر سوراخ خونين مقعدش كوبيده

می‌شود

انگار

با ميخی در ماتحتش حكمِ

مرده يا زنده‌اش را خواهانيم ،می‌كوبند

و بعد آدم در مغزش،خطاب به مادرش

می‌گويد

چرا

مرا همانطور كه بيرون‌دادی بالا نمی‌كشی چرا؟»

 

«شعر تجاوز» – ص108-109»

 

ظل‌الله همه چیز را گفته است ،از من هیچ توقعی نمی‌رود جز اینکه گوش‌بدهم،ببینم،لمس کنم،بو‌کنم،بچشم و نفس‌بکشم  بر خراشی بر جدی ترین لحظات عالم ، لحظه‌های مداوم خشونت.

 

+ نوشته شده در 2010/1/7ساعت 23:49 توسط ارش اله وردی |


دومین شماره‌ی نشریه‌ی دستور دومین شماره‌ی مجله‌ی ادبی ـ انتقادی دستور منتشر شد.
در این شماره، در قالب پرونده‌هایی به شعرهای آتفه چهارمحالیان و کتاب‌ «ظل‌الله؛ شعرهای زندان» نوشته‌ی رضا براهنی پرداخته شده است. پرونده‌ی ترجمه هم به شعر زبان آمریکا اختصاص یافته است. سرمقاله‌ی این شماره را حسین ایمانیان، عضو شورای سردبیری دستور نوشته است. ایمانیان در بخشی از این سرمقاله به شرایط فرهنگی موجود در کشور اشاره می‌کند که انتشار هر نوع مجله‌ی ادبی در خور تامل را به بن‌بست می‌کشاند؛ شرایطی که به دستور نیز تحمیل شد و عملن انتشار دومین شماره‌ی آن را در موعد مقرر (25 آبان) ناممکن کرد.
فهرست مطالب دومین شماره‌ی دستور از این قرار است:

سرمقاله

متن یک نامه/ رضا براهنی

پرونده‌ی شعر آتفه چهارمحالیان:
ـ هفت شعر از آتفه چهارمحالیان
ـ برعلیه آوانگاردیسم/آرش اله‌وردی
ـ بغلم کن رخوت/آرش اله‌وردی
ـ مقدمه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان/حسین ایمانیان
ـ چرا من چنین می‌نویسم؟/آتفه چهارمحالیان
ـ ده‌گانه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان/علی قنبری

پرونده‌ی ویژه: کتاب «ظل‌الله؛ شعرهای زندان»، نوشته‌ی رضا براهنی
ـ چند شعر از کتاب «ظل‌الله»:
حماسه‌ی معکوس
شاعر
زندگی خصوصی ف.م
بریانی
جواب به بازجویی
مردم زندان
شعری که ادامه دارد
ـ  در ستایش «مردم» شعر/ درباره‌ی ظل‌الله براهنی/امیراحمدی آریان
ـ خراشی بر چهره‌ی جدی‌ترین لحظات عالم یا من، پس از ظل‌الله/آرش اله‌وردی
ـ شعر: تـجاوز به تن تاریخ/سه نقد بر کتاب ظل‌الله/حسین ایمانیان
ـ متن دو نامه/رضا براهنی
ـ مانیفست حادبیان‌گرایی/علی سطوتی قلعه
ـ زبان بحران و ادبیات رهایی/امید شمس
ـ براهنی؛ ظل‌الله ادبیات فارسی/رضا عامری

پرونده‌ی ترجمه: شعر زبان
ـ مقدمه‌ای بر پرونده‌ی شعر زبان/امید شمس
ـ مقالات:
شعر معاصر و جریان‌های دیگر/درآمدی بر شعر معاصر/جروم مک‌گام/ترجمه‌ی مهدی عباسی
سیاست متنی و شاعران زبان/جورج هارتلی/ترجمه‌ی سارا نازک‌دست
ـ به جای مانیفست:
جملات در فضا/از کتاب «جمله‌ی جدید» ران سیلیمن/جورج هارتلی/ترجمه‌ی رضا جاوید تهرانی
«از مهارت جذب»/چارلز برنستین/ترجمه‌ی امید شمس
بی‌نهان‌گاه/چارلز برنستین/ترجمه‌ی امید شمس
ـ نمونه‌های نثر:
درباره‌ی کتاب «به حاشیه‌رانی شعر» از باب پرلمن/ران سیلیمن/ترجمه‌ی سمانه مرادیانی
مقدمه‌ی کتاب «زبان جستار»/لین هجینیان/ترجمه‌ی پارسا نوریان
ـ گفت‌و‌گوی مارجوری پرلاف با چارلز برنستین/ترجمه‌ی سوده نگین‌تاج
ـ ریشه‌های شعر زبان/ترجمه‌ی امید شمس
گرترود استاین
لوییز زوکافسکی
ـ نمونه‌های شعر/ترجمه‌ی امید شمس
ری آرمنتراوت
چارلز برنستین
دیوید برومیج
باب پرلمن
نیک پیومبینو
آلن دیویس
کیت رابینسن
کلارک کولیج
ران سیلیمن
استیو مک کافری
هانا واینر
لین هجینیان
کارلا هریمن
ـ متن اصلی شعرها

دومین شماره‌ی مجله‌ی ادبی ـ انتقادی دستور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید. شماره‌ی سوم این مجله قرار است بیست و پنج اسفند منتشر شود که در آن در قالب پرونده‌هایی به مجموعه‌ی شعر «در جست‌و‌جوی آن لغت تنها» نوشته‌ی یداله رویایی، قصه‌های ابوتراب خسروی و کتاب «سنگی بر گوریب نوشته‌ی جلال آل‌احمد پرداخته خواهد شد. بخش دوم پرونده‌ی ترجمه ویژه‌ی شعر زبان آمریکا را نیز در آن شماره می‌خوانید.

 

+ نوشته شده در 2010/1/3ساعت 20:56 توسط ارش اله وردی |





قدرتتفکیک اجسام وُ ارواح را توی خانه‌ی موروثی‌ام از دست داده بودم.

داشت سرم کلاه می رفت.

می‌رفت که مخلوط شوم با فضولات ارواح متوفی خانواده‌ام.

اعضای خانواده با قدرت بالای تفکیک و شناخت خود،

هریک گوشه‌ای ایستاده بودند

انگار در غاری عمیق

و گاهی در حال خیرگی به من

دراجسام دیگری فرو می‌رفتند.

به شکلی که زنم شده بود جعبه‌ی مداد رنگی‌های دخترم

گاهی مادرم شده بود یک عالمه برنج و آب و نمک و چیزهایی ناشناخته

برادرم شده بود تندیس مفرغی مردی پر از ریش که من ناگهان به او گفتم مادر.

برادرم که مادرم شده بود

بینی مفرغی‌اش را گرفت و با دست دیگرش

به خواهرم اشاره کرد

و گفت برادر ببین، مادرمان اوست و رفت دورتر.

تندیسی در هزاره‌های قبل از میلاد.

دیدم خواهرم را که برادرم می‌گفت او مادرمان است.

خواهرم زد توی گوشم و گفت برو گم شو بیرون از خانه‌ی شوهرم هیز کثیف بدبو.

او از خانه‌ی موروثی‌مان می‌گفت.

من اما هیچ‌گاه به اندام خواهرم نگاه نکرده بودم

من اما هیچ‌گاه به شوهرش و آلـت شوهرش حسادت نکرده بودم

فقط شوهرش تبدیل شده بود به شلوار من که داشت کمربندم را در می‌آورد

به سویمنِ محتضر

تا یک‌عالمه برنج ریخت زیر پاش و سرخورد توی کـون خواهرم.

من اما بیرون نرفتم

من پیش رفتم

من فرو رفتم

بعد دیدم کم‌کم شورت من شده بود پر از نطفه‌های پسر خواهرم

که داشت از درد کـون مادرش با دخترم ور می‌رفت.

به زنم گفتم نمی‌بینی من علیلم؟

برو دِ، دخترمان را نجات بده از دست این حرام‌زاده.

زنم از شکل جعبه‌ی مداد‌رنگی‌های دخترمان درآمد ، شد خشم

داشت می‌آمد صدای باقی‌مانده‌ی مادرم که دم کشیده بود

و به ریش‌های برادرم نیاز داشت.

خشم، خشم خوشگلم، خشم مهربانم، چتر نجاتش را به دخترمان رساند

و پسر خواهرم راخواباند به پشت و چتر را چتری که فقط چتر بود را

فرو کرد درون او.

تنها چیزی که فقط خودش بود را.

آن‌گاه خانه‌ی موروثی‌ام را به دست آوردم

آنگاه قدرت تفکیک اجسام را کم‌کم به دست آوردم.

بلند شدم و لباس‌هایم را تنم کردم

برادرم را برگرداندم و ریشش را در برنج ریختم

و با شاش واقعیِ مادر وُ برادر وُ زن و ُدختر باکره‌ی عزیزم هم زدم

خواهر و شوهرخواهر حرام‌زاده‌ام راسیر کردم

و بعد تفکیک کردم و اجزایشان را ریختم سرکوچه

تا موش‌ها

موش‌های حلال‌زاده استخوانشان را برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من

آماده کنند.

پس این شعر شعری بود برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من.


بازنشرازمطرود

۱۰ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در 2009/11/1ساعت 8:43 توسط ارش اله وردی |

بعد از اینکه آنتی کرایس فون تریه را دیدم سه چهار ساعت چیزی جلوی چشمهام رد نمی شد از ... سکوت کردم .فکر کردم اینها همه یک توهم شاعرانه است.بعد دیدم دارد می آید جلو ، روبرویم ایستاده تا ببرد بیاندازد دور.کند انداخت دور شارلوت گینز بورگ لارس فون تریه خر.بعد دوباره علی آن را به من برگرداند.نمی دانم علی کجا شارلوت رادیده و توانسته با چه روشی اورا تسخیر کند که بگیرد ازش و بیاورد برام.او آنچنان آن رابه من برگرداند که هرچه تکانش دادم و کشیدمش کنده شدنی نبود.سفت و محکم چسبیده بود به بدنم.این مال من است.مال مال من که علی به من بخشانده است.در ساعتی که مرا جدا کرده بود از درد لارس فون تریه.من آرش الله وردی هستم.


شعر لباس شخصی علی سطوتی قلعه


دست‌های لباس‌شخصی روشن می‌شود
درست مثل همان صندلی‌ برقی که گذاشته‌اند توی بالکن
برای نمایش عمومی
در ساعتی که می‌ریزند و مرا جدا می‌کنند
هیچ ترسی از صاحب‌خانه‌مان پذیرفته نیست


لباس‌شخصی تنها دو دست دارد که از پشت بالا می‌رود کمی و به یک عرق گیر رکابی خالی بند می‌‌شود
می‌آید جلو
کابل‌ها را تکان می‌دهد
گوشی موبایلش را می‌گذارد روی شقیقه‌ام و تهدید می‌کند که بیش تر از این‌ها باید فکر می‌کردم


کابل‌های بتونی که پشت سرم چسبیده‌اند و توی جمجمه‌ام فرو رفته‌اند

کابل‌های دوست‌داشتنی من

ای کابل‌هایی که از لوله‌ی بخاری می‌روید بالا و متصل می‌شوید به یک پرینتر خورشیدی در پشت‌بام
می‌توانستید لخت شوید و کارم را تمام کنید
اما این‌جا در خانه‌ی استیجاری‌مان در جوادیه مرتب اطلاعات درونی‌ام را روی کاغذ می‌آورید


کابل‌های 9 میلی‌متری
کابل‌هایی که دیگر به امتداد نورون‌های منجمد من تبدیل شده‌اید


برای خوابیدن پیشانی‌ام را روی بالش می‌گذارم
دست‌هایم را کنار پاهایم جمع می‌کنم
و آماده می‌شوم بهم تجاوز کنند چشم‌هایم را می‌بندم
اما این فقط یک توهم شاعرانه است
چشم‌هایم که داشتند رد می‌شدند و پلک می‌زدند این‌جا خود‌به‌خود بسته می‌شوند
دیگر مهم نیست که هفته‌ی پیش دوست دختر سابقم را برده‌ام توی یک ماشین دربستی و از او خواسته‌ام که فقط گوش کند تا بعد از ظهر
دوست‌دختر سابقم حتا دوست‌دخترم نبوده است


لباس‌شخصی نوک انگشت‌هایش را می‌گذارد بین دندان‌هایم
و دستکش برنزه‌اش را می‌کشد بیرون
کابل‌ها استخوان درآورده‌اند و جواب نمی‌دهند
آماده‌ام برای الکترودهایی که قرار می‌گیرند روی گیجگاهم
حالا خانواده‌ام در اتاق را باز کنند و مرا در حال خودارضایی ببینند که به مانیتور خیره شده‌ام
یاور هم بیاید
بهزاد بارانی هم بیاید
فرهاد اکبرزاده هم بیاید

۲ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در 2009/10/27ساعت 1:26 توسط ارش اله وردی |



1-فیلم کوئیلز یا قلم های پر ، ماجرای زندگی مارکی دوساد در اواخر عمرش در تیمارستان شارنتون با کارگردانی فیلیپ کافمن است.دراین فیلم ما با دختر باکره و خدمتکاری روبرو می شویم که دست نوشته های ساد را به صورت پنهانی به ناشر ساد رسانده و بلاخره باعث می شود که ساد رمان های شهوت انگیز و ضد مذهبی خود را به انتشار رسانده و تمام فرانسه را تحت تاثیر خود قرار دهد.این در حالی ست که مدیریت تیمارستان به عهده یک پدر روحانی و اصلاح طلب است.مشهوریت رمان ساد به اندازه ای درفرانسه بالا می گیرد که ناپلئون نیز احساس خطر کرده ودستور می دهد که فورا ماجرا باید فیصله یابد.پیرو همین فرمان ، ناپلئون پزشکی را که به روحیات خودش نزدیک بود به شارنتون می فرستد تا اوضاع را در دست خود بگیرد.دکتری که شیوه درمانش جزبا ابزار شکنجه و امثالهم نیست.دکتر تمام امکاناتی را که پدر روحانی به ساد داده بود می گیرد ،قلم ها،لباس ها،کاغذ ها و تمام اسباب اثاثیه اتاقش را و هربار ساد به گونه ای شروع به نوشتن می کند، نمایش راه می اندازد و همه دیوانگان را تهییج می کند تااز سرکوب شدن امیالشان دوری کنند و ...دکتر برای بار آخر پدر را به شیوه های مدیریتی مجبور می کند که ساد را در سیاهچال انداخته وزبانش را نیز قیچی کند.در این بین طی پروسه نوشتن یک داستان از ساد، کافمن ما را با شیوه شفاهی روایت پردازی روبرو می کند.

ساد پس از اینکه هیچ وسیله ای برای نوشتن نداشت تصمیم گرفت که داستانش را به وسیله سوراخ کردن دیوار و خواندن برای دیوانه بغلی انتقال داده و دیوانه ها نیز با سوراخ کردن دیوارهای اتاق خود داستان را برای هم تعریف کنند . یکی ازدیوانه ها که از اول فیلم در حسرت سکس با مادلین می سوخت و اتفاقا همسایه دیوار به دیوار مادلین بود باید داستان را برای مادلین تعریف می کرد تا او بنویسد.داستانی که قرار بود شهوت انگیزترین داستانی باشد که تا امروز کسی نوشته و خوانده است.در لحظات انتقال نقاط اوج داستان یکی از دیوانگان شهوتش را از طریق شمع و آتش زدن ملافه ها خالی کرد تا اینکه تیمارستان آرام آرام شروع به سوختن کرد. در همین حین دیوانه ای که همسایه دیوار به دیوار مادلین بود و در هنگام نقل داستان مدام درحال کندن دیوار بود توانست به اتاق مادلین وارد شود و به او تجاوز کند.تجاوزی که به مرگ مادلین منتهی شد.مرگ یک باکره برای میل و ارضای میل همگانی یا ارضای اثر .پدر علیرغم تمام تناقضات درونی خود زبان ساد را می برد که دیگر هیچ کنشی را از او نبیند چون هرکنشی از ساد یک قلم و یک نوشتار است و هر نوشتار یک آکسیون.ساد با مدفوع خود ادامه داستان را بر دیوارهای سیاهچال نوشت . زمان احتضارش فرارسیده بود، پدر شروع به دعا خواند کرد ، صلیب کوچکی را جلوی صورتش گرفت اما ساد صلیب را قورت داد و مرد. پدر دیوانه شد و جای ساد را در اتاقش پر کرد ، دکتر نیز بیماران را به کار چاپ واداشته ورمان های ساد را تکثیر و به فروش می رساند .

2-نوشتار و کنش بوطیقایی و شاعرانه هایی که بعد از مرگ نداآقا علیان انجام شده است را نمی توان بی شباهت با روایت فیلم کافمن خواند. ماجرای نقل داستان به صورت شفاهی در فیلم کوئیلز دقیقا همان رخداد سیاسی ای ست که در روزهای اخیر شاهدش بودیم و قربانیان فراوانی نیز به جا گذاشت که یکی از آنها به دلیل رسانه ای شدن مورد توجه فراوانی قرار گرفت.این روزها کافی ست توی اینترنت عبارت« شعری برای ندا» را سرچ کنید...از شمس لنگرودی تا حافظ موسوی ، از ری را عباسی تا منصوره اشرافی و یک جین شاعران ناشناس و شناسا برای ندا نوشته اند.قصد ندارم نوشتن در مورد ندا و اوضاع سیاسی کشور را زیر سوال ببرم چون مسئله چیز دیگری است.بحث سر این است که این نوشتارها هریک به عنوان یک شعر سیاسی مطرح می گردند یا خیر؟

ساد و داستان گویی اش در شب آتش سوزی شارنتون را دقیقا می توان مرادف رخدادهای پس از انتخابات دانست و مرگ مادلین را مرگ ندا.مرگی برای به انجام رساندن یک داستان،داستانی که با بریدن زبان ساد و خواباندن رخداد، ظاهرا به پایان می رسد. در پایان این روایت و پس از رخداد ، دشمن و مخالف سرسخت ساد یا رخداد که همان دکتری بود که از طرف ناپلئون معرفی شده بود به دوست و یاور آثار ساد پس از ساد یا رخداد بدل می شود تا پول حاصل از فروش کتابهای ساد را به جیب بزند. نوشتن اغلب شعرهایی که برای ندا وجود دارد متاسفانه دقیقا مشابه همین روند روایی است که با بیشترین تخفیف می توان گفت رفتار این اشعار اغلب رفتاری صرفا دلسوزانه و اپورتونیستی است.رفتاری ست که پس از رخداد صورت می گیرد و ماهیت خود را وابسته به رخداد می داند.دقیقا مثل خدمتکاری که در دوران رخداد روایی ساد بارها مادلین را به عنوان عامل اصلی اغتشاش به دکتر و پدر معرفی کرده بود و بعد از تمام شدن رخداد و مرگ مادلین و ساد دستیار ناشر آن رمان ایجاد شده و دیگر آثار ساد می شود و...

شعری که برای ندا سروده می شود مثل اغلب کنش های روشنفکری جامعه کنشی پس از رخداد است کنشی بورژوایی و حتی کلبی مسلکانه که تن به اکت نوشتاری نداده و نخواهند داد.البته تعمیم این نظریه به همین راحتی نیست نباید با یک حکم کلی سر همه رابرید.اما نباید فراموش کرد که جریان روشنفکری و ادبی ما به خصوص در حوزه شعر در سالهای اخیر به تنها چیزی که می اندیشد رسمیت است و نیل به رسمیت و قبول عام و خاص میل فجیعی ست که گریبانگیر او شده است.این میل باعث می شود که این جریان همیشه پس از رخداد به وجود بیاید چون کنش محافظه کارانه آنها هراس دارد که مورد قبول مخاطب قرار نگیرد و مطرود جامعه شود. پس به هیچ وجه نمی توان این نمونه اشعار را اشعاری سیاسی خواند چون که دقیقا حاصل هوشی سیاستمدارانه اند .این هوش فجیع با اینکه مدام در ظاهر از رسمیت می گریزد و خود رانسلی قربانی می خواند دقیقاً فقط به رسمیت می اندیشد و برای نیل به آن دست به دامن رخدادها شده وشعر می گوید ، در جاییکه جای شاعر نیست ،جای شعر است نه جایی برای گفتن شعر.منظور از اکت نوشتار این نیست که صرفاً جزوی از رخداد شویم بلکه منظور این است که نوشتار فقط نوشتار باشد فقط خود خود خودش نه شاعرش ، خودی که در کرونوس زمانی این جامعه، این زیست –محیط ملول سالهای سال راه رفته و حرف زده و له شده ، خودی که باد کرده و ناگهان از کرونوس به کایروسی عظیم اگرچه ناکام بدل شده است .اکت نوشتار خود ماجراست ،روایت است ،ذات اصیل روایت که چیزی نیست جز وسط،وسط ماجرا شروع می شود و تا دم دمای پایان ادامه پیدا کرده و همانجا به پایان می رسد، اکت نوشتار اجرای نمایش باغ شکرپاره اثر قطب الدین صادقی ست ،اکت نوشتار این است وچیزی بیشتر از آن از او توقع نمی رود.پایان این مطلب را باید به این شکل به انجام برسانم که اکت نوشتار به شدت کناره می گیرد از گفتار هایی که پس از نوشتار شکل می گیرند و مدام می خواهند بگویند بگویند بگویند که ما هم امضاء کرده ایم مردم!

+ نوشته شده در 2009/9/23ساعت 19:9 توسط ارش اله وردی |


نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور منتشر شد.
در این شماره، در قالب پرونده‌هایی به شعرهای عباس حبیبی بدرآبادی و قصه‌های حجت بداغی پرداخته شده است. همچنین یک پرونده‌ی ویژه نیز به موضوع «شعر و ندا آقاسلطان» اختصاص یافته است. سرمقاله‌ی نخستین شماره‌ی دستور را حسین ایمانیان، علی سطوتی قلعه و آرش اله‌وردی نوشته و در آن استراتژی خود را برای انتشار چنین مجله‌ای مشخص کرده‌اند.
فهرست مطالب نخستین شماره بدین قرار است:

سرمقاله

پرونده‌ی شعر عباس حبیبی

- دوازده شعر از عباس حبیبی
- صرف ماضی بعید / کالبدشکافی شعر عباس حبیبی / حسین ایمانیان
- وای منوچهری که... / چند حاشیه بر شعر عباس حبیبی / مجتبا پورمحسن
- چرا من چنین می‌نویسم / عباس حبیبی
- در تایید و رد شعر عباس حبیبی / امید شمس
- فریادی برای شنیدن صدای خود/ نقد کتاب «از کلید تا آخر» / رضا عامری
- نگاهی به شعر زمستان 85 / فرشید فرهمندنیا
- توضیح بی توضیح! / مازیار نیستانی

پرونده‌ی قصه ی حجت بداغی - میزگردها / سه قصه از حجت بداغی
- فکر محافظه‌کار / امیر احمدی آریان
- روایت بی‌اعتباری داستان / نقادی قصه‌های حجت بداغی / حسین ایمانیان
- چرا من چنین می‌نویسم / حجت بداغی
- جهان‌واره ای از آن خود / نگاهی به جهان داستانی حجت بداغی / سعید طباطبایی
- ریخت‌شناسی و درون‌مایه‌های داستان‌های حجت بداغی / محمد میلانی

پرونده‌ی ویژه : شعر و ندا آقاسلطان
- آکسیون نوشتار / آرش اله‌وردی
- در تقابل گوشت و گلوله / قاتل ندا آقاسلطان را دستگیر کنید! / حسین ایمانیان
- شلیک شعرها به ندا آقاسلطان / مجتبا پورمحسن
- روشنگری یا پیروی از مد؟ / رضا حیرانی
- سیاست و شعر / درباره ی «22 مرثیه در تیرماه» / علی سطوتی قلعه
- اندام و مرگ / فرشید فرهمندنیا
- تکه‌هایی از یک تمامیت / جایی که خون آغاز می‌شود / ک.میرزاده

نخستین شماره‌ی دستور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید. شماره‌ی بعدی دستور در 25 آبان آینده منتشر می‌شود که در قالب 3 پرونده به شعرهای آتفه چهارمحالیان، قصه‌های ابوتراب خسروی و کتاب ظل‌الله پرداخته خواهد شد. یک پرونده‌‌ی ترجمه نیز ویژه‌ی شعر زبان آمریکا تدارک دیده شده که نخستین بخش آن در شماره‌ی دوم منتشر می‌شود.
+ نوشته شده در 2009/9/19ساعت 1:5 توسط ارش اله وردی |




سرگیجه می‌گیرم
هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن...


آدم آدم است. برشت می‌‌گوید. یک آدم، هزار آدم می‌شود، تکثیر می‌شود، کپی می‌شود، ضرب می‌شود در بی‌نهایت. بی‌نهایت چیست؟ شاید توده، شاید هیچ و شاید همه‌چیز و دست‌آخر می رسد به آوار. آوار می شود بر سرمان، بر سرتان، بر سرشان. آوار آدم را می‌ترساند. وقتی همه چیز خراب می‌شود، تازه می‌پرسی چه‌کنم. تازه می‌فهمی چه شده. تازه متوجه می‌شوی که کجا هستی. با این همه، لذت می‌بری از له‌شدن، از خراب‌کردن. شعر آرش را می‌شنوم، چون که او حرف می‌زند، با هر خط شعرش. «من یک کارمندم، یک عیالوارم...» ولی همان بهتر که بگویم «آوار». بکت هم نوشته بود «Lessness» و اولین کلمه داستانش شد: آوار. این فقط یک شروع بود.
من از خودم نمی‌نویسم...
برهان نظم: جهان همانند یک سیستم است که تمام اجزای آن به طور منظم در کنار یکدیگر... شاید این زمانی تمام دنیای ما بود، همان که صدایش می‌کردیم: امید. «خدا هست چون نظم هست.» اما واقعیت چیز دیگری بود یا شد. ناظم هست چون نظام هست...حاکم هست چون حکومت هست. خدا، ناظم، حاکم و هزار اسم دیگر، دنیا ، نظام،‌حکومت و هزار اسم دیگر. استحاله یا پیشرفت؟ نمی‌دانم. الان نمی‌دانم. نمی‌دانم در میان آوار چه کنم. در میان آوار همه چیز شبیه هم می شود، یکدست. مگر همین را نمی‌خواستیم؟ ولی باز می‌گوییم: «من میخوام زنده بمونم.» و این یعنی زبان، اینکه همه چیز هست و نیست. بالاخره همه می‌گویند: «کمک!» رمز‌عبور به آن طرف آوار، پس می‌گویی: «من...» و آوار تمام می‌شود. می‌‌رسد به پایان. اما مگر می‌شود به پایان رسید؟ با این همه آدم، با این هزار و یک آدم چه کنم؟ اگر من شهرزادم، حاکم کجاست؟ چرا اصلن نمی‌شود با او حرف زد یا اصلن حرفش را زد. چه شد که دیگر خداها، ناظم‌ها، حاکم‌ها به داستان گوش نمی‌دهند؟ چه شد که خود شدند یک مشت قصه گو و داستان‌نویس؟ انگار که آغاز و پایان همه چیز را به همین راحتی خریدند. سند زدند همه چیز را به نامشان. و مدارک همیشه موجود است، در جایی امن چون که آنها به ما علاقه‌مند هستند. حالا «من» فقط می‌نویسد: «درباره آدم‌ها می‌نویسم.» حالا چه، دیگر‌معلوم نیست. آدم‌هایی که فقط «عصبی» نیستند، «عصبی زیرزمینی»اند، فقط «دانشجوی قسطی» نیستند، «دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر»اند. استراگون گفت: «تو این آشفته بازار فقط یه چیز مسلمه، ما منتظر گودو هستیم.»
من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم...
شاید این نقطه شروع انقلاب است. جایی که «من» مردم را، توده را نمی‌فهمد. توده به پا می‌خیزد. توده اصلن وجود ندارد. توده ساخته حاکم است، توده با فشار دادن دکمه خاموش تلویزیون دیگر نیست، توده چیزی نیست جز توهمی که حاکم به آن دچار است، توده یعنی انباشت و تمرکز زور حاکم، در تصویر، تبلیغ، هیاهو، اعتقاد و کنسرو تن ماهی ... «من» دیگر هیچ تولیدی ندارد ، او فقط می‌خرد و چون می‌خرد پس هست. توده تبدیل به آلت بزرگی می‌شود، «دارند می‌آیند جلو، دارند می‌روند عقب» که همیشه راست است، سفت است، و تنها «کردن» را صرف می‌کند. آنجایی که تفاوت دلیل ایجاد شباهت است، توده هیچ نمی‌کند جز انکار آن، «دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند.» توده در گوش بچه سه روزه اذان می‌خواند و او می شود یکی از آنها ، به همین راحتی، حتی قبل از اینکه بداند بله یا خیر یعنی چه. و اگر بداند – که بالاخره می‌داند – توده می‌شورد و انگشت خون‌آلودش را به او نشان می‌دهد. خون یعنی، کشتن، گاییدن، طایفه، سوگند، پیمان، عشق یا ساده ترش همان چراغ قرمز، که فقط باید پشتش بمانی و بشماری و از تمام شدن تک تک ثانیه های عمرت خوشحال شوی.
که چرا...؟
چند نفر را می‌شناسی که حرفشان را این طور شروع کنند؟ برای خیلی از آدم‌ها خیلی چیزها هنوز ذاتن ارزش دارد، معنا دارد، دلیل دارد. و خیلی‌های دیگر فقط می‌پرسند و پز آن را می‌دهند، پز فهمیدن را! توی ترافیک دهانت را وا می‌کنی و فحش می دهی، داد می زنی که می خواهی بشاشی به این فرهنگ، نیروی انتظامی، راهنمایی و رانندگی، برینی به این مملکت بی در و پیکر، اما آهی می‌کشی و می‌نالی ازاین که نمی‌شود، چون تو هم یکی از آنهایی ، از آن چند میلیونی که تک نفره با ماشین سُر می‌خورند و سَر می‌برند و یادشان نمی آید که چرا اصلاً ماشین خریده‌اند، که اگر نمی‌خریدند ترافیکی وجود نداشت که راننده اتوبوس به موتوری بگوید «شتری!.» کولر ماشین را روشن می‌کنی و آن وقت می شوی مدافع محیط زیست، پارس می‌کنی که هوای کره زمین دو درجه گرم شده است و این یعنی خطر!
من از تف می‌نویسم...
تاریخ را که خوب نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی که سـکس یا همان شکل تر‌و‌تمیزترش عشق چقدر حاکمان و توده‌ها را به خطر انداخته، شاید به همین دلیل بود که جنسیت و سـکس جزو اولین مواردی بودند که تمدن برای آن تعیین تکلیف کرد. کنترلش کرد و در نهایت خانواده را ساخت و به قول فوکو اتاق والدین تبدیل شد به «تنها مکان رابطه جنسی پذیرفته شده.» از آن رو که جامعه سود محور و هدف گرا همیشه به دنبال نتیجه می گردد و آنچه نتیجه ندارد گنگ است، اصم است و در نهایت پوچ و با آن نمی‌توان کاری به پیش برد جز آنکه بنشینی و به آن بخندی! به همین سادگی واقعیت مخدوش شد و ما نتوانستیم – شاید هنوز هم نمی‌توانیم – بگوییم که چندبار در هفته جلق می‌زنیم یا پورنو تماشا می‌کنیم. کسی نفهمید که وقتی از کف حیاط مدرسه کاندوم پیدا کردیم و دانستیم که اصلن کاندوم یعنی چه، آنقدر ذوق‌زده شدیم که پر آبش کردیم و افتادیم دنبال هم، فریاد‌زنان، خنده‌کنان، تعجب کردیم از اینکه چرا پاره نمی شود! ما «راست‌قامتان تاریخ» زمانی فکر می کردیم دخترها هم کیر دارند، چون توده چنین می خواست، همه شبیه هم بودند، و برای خیلی ها هنوز هم همین طور است.
من یک کارمندم...
«من» هم تا یک جایی همراهی می‌کند و بعد از آن او هم ابزار دست توده می‌شود. خود توده تشویقت می کند که بگویی «من» تا بعدن به قول فوکو بتواند ردت را بگیرد، متهمت کند و در نهایت از تو بخواهد که اعتراف کنی و اینجا است که شروع می کنی به قول دادن و تا می‌توانی نقش می‌بافی برای خودت. باورت می شود که کارمندی، عیالواری، تمیزی، نماز اول وقت می خوانی و هزار و یک چیز دیگر. قبل تر، می‌خریدی و بودی، الان خریدن دیگر کافی نیست، قول هم باید بدهی که مهم‌ترینشان سرافراز‌کردن ایران است. ایران خالی نه، ایرانِ مسلمانِ عزیز‌تر از جانِ شهید پرورِ جان برکف که هزاران سال تمدن دارد، کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر دارد، باباهاش آب دارند، مادرانش انار و هزار کوفت و زهرمار دیگر. اینجاست که باید قبول کنی که سیاست پدر و مادر ندارد و اصلن نباید دنبالش رفت، نبایدبه آن دست زد چون پدرت تنبیه می‌کند و مادرت به شوهرش هیچ نمی‌گوید جز چشم. سیاست هم مخفی می شود، البته به تو می گویند چرا – در یک جامعه خدا ترسِ مردم سالار که چیزی مخفی نمی‌ماند – چون «سیاست اروتیک است»، و اروتیک تحریک می کند، و اگر تحریک شوی عقلت را از دست می‌دهی و به‌همین‌سادگی عطای سیاست را به لقایش می‌بخشی و باور می کنی که برای از ما بهتران است، برای آنان که می‌دانند چگونه اداره‌اش کنند، می دانند که سیاست را – زن را- چگونه آدم کنند. تو هم کاری نمی کنی، همانطور که در حسرت کردن کون زن Anal Sex تماشا می کنی هر شب ساعت 20:30 پای اخبار کانال شبکه دو می شینی و کیفور می شوی از این همه شفاف سازی! ما هر شب کله های گنده مان را شکست خورده بر شانه های زنانمان آوار می کنیم.
من از بیرون خودم شروع می کنم به نوشتن...
چاره ای نیست، ما برای اینکه از خودمان بگوییم باید از بیرون شروع کنیم، باید از دیگران بگوییم، مسیحیت به جای اسلام، آمریکا به جای ایران، جلوی چشمانمان بچه های ماشین دار شهر دختر «بلند» می کنند و ما از فساد خانمان سوز در ایتالیا شکایت می کنیم. آنجا که روضه خوان پول می گیرد برای درآوردن اشک مردم ما از به تاراج رفتن معنویات در غرب می‌گوییم، حالا این غرب کجاست، معلوم نیست. اصلن غرب یعنی به غیر از ایران! و هزار و یک چیز دیگر و آخر سر حکم بر این می شود که همه چیز ساخته و پرداخته مزدوران بی بی سی بود، هست و خواهد بود.
به نام خدا...
«من» اصلن هیچوقت از توده جدا نبود و شاید هرگز چنین نشود. «من» همه این آدم هاست، در میان آوار و آدم آدم است، علی، رضا می شود، به همین سادگی. کافیست اسمش را عوض کنی، چون آدم آدم است، کی می شود در آینه نگاه کنی و پیرمرد خنزرپنزری را نبینی، قصاب را نبینی، کی می شود؟ شاید نشود، «من» توده است و توده «من»، شاید.

آوار/آرش اله وردی
+ نوشته شده در 2009/9/15ساعت 23:12 توسط ارش اله وردی |



یک‌آدم‌عصبی زیرزمینی

یک‌آدم‌منتقد مشهور‌ روزنامه‌ای

یک آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

یک آدم شهروند موفق خانواده‌دار و غیرتی

یک آدم مجروح و لت‌و‌پاره

یک آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

هزار آدم عصبی زیرزمینی

هزار آدم منتقد مشهور روزنامه‌ای

هزار آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

هزار آدم فنی و خانواده‌دار و غیرتی

هزار آدم مجروح و لت‌و‌پاره

هزار آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

دارند می‌آیند جلو

دارند می‌روند عقب

دارند شلوار‌هایشان را در می‌آورند

دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند

دارند به من اشاره می‌کنند

نزدیک می‌شوند

انگشتشان را در دهانشان می‌کنند و در‌می‌آورند

وبعد‌انگشت‌خون‌آلودشان را به من نشان می‌دهند

من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم

آنها می‌دانند که من از توده‌ها متنفرم

آنها تبدیل به توده می‌شوند

آنها ‌ابر‌‌ می‌شوند

آنها دور می شوند

دور می‌زنند و برمی‌گردند

سرگیجه می‌گیرم

هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن

من برای خودم نمی‌نویسم

از صبح می‌روم با دشمنانم می‌جنگم و شب کله‌ی گنده‌ام را شکست خورده بر شانه‌های زنم آوار می‌کنم

باز صبح بلند می‌شوم

فحش می‌دهم که چرا باید بلند بشوم

و دوباره به جنگ می‌روم که چرا به جنگ می‌روم

که چرا...؟

من از خودم نمی‌نویسم

من ازبیرون خودم می‌نویسم

جوانهای بیرون خودم

جوانهایی که با دوست دخترهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که با دوست پسرهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که به هرحال با پارتنرهایشان نمی‌سازند

من از جوانهایی می‌نویسم که از پنجره اتاق به خانه همسایه نگاه می‌کنند‌تا‌در‌تخیل لمس گوشت ساق زن همسایه مدهوش شوند

من از کاندوم نمی‌نویسم

من از تف می‌نویسم

حقیقت

تف

پوست‌ِ تف

نفس عمیق.

من از نادر خسروجردی می‌نویسم که هرروز کارش را عوض می‌کند و تخم‌اش هم نیست که چرا کارش را عوض کرده است وچرا بدهکار است.

من از کسانی می‌نویسم که تخم دارند

من از کسانی می‌نویسم که تخم ندارند

من از خودم نمی‌نویسم

من یک کارمندم

من عیالوارم

کودکانم دور و برمند

من تمیزم

و نمازم را اول وقت می‌خوانم .

من قول می‌دهم

قول می‌دهم وطنم ایران باشد

قول می‌دهم ایران را سرافراز کنم

قول می‌دهم ادبیات را جدی بگیرم

قول می‌دهم هرگز به کرست زن همسایه نگاه نکنم

قول می‌دهم شعر سیاسی ننویسم

سیاست اروتیک است

سیاست یک هارد‌سکس بدون عشق است

در درونم دارد یک نفر بدون عشق از پشت می‌دهد

باید مرخصی بگیرم و بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که با نیتی کاملاً غیر‌اروتیک شرط می‌بندند با هم سر ساعت 5 بعدازظهر جلوی درب ورودی پاساژ ونک بشاشند و قرار می‌گذارند هرکسی که آلت غیر‌اروتیک‌اش کمتر از دیگران دیده شود همه را شام دعوت کند ، زیرا جهان در واقع کاملاً خالص است و شام برکت خداست، شام نباید اروتیک باشد،شام نباید سیاسی باشد.

باید بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که لیسانس گرفته‌اند

از جوانهایی که دیپلم گرفته‌اند

ازجوانهایی که سیکل گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سیکل نگرفته‌اند و سر کار هم نرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سر کار نمی‌روند

من از جوانهایی می‌نویسم که خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش آورده‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش بیاورند

من از جوانهایی می‌نویسم که زن گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که شوهر کرده‌اند

من از جوانهای خالصی می‌نویسم که وقتی در شهر با پارتنرشان راه می‌روند همه فکر می‌کنندآنها کونی‌اند

اماآنها نمی‌دانند که کونی‌ها خالص نیستند

من از جوانهای آزاده‌ای می‌نویسم که با ماشین کار می‌کنند

من از مردم ناخالص شهر می‌نویسم

من از داروخانه‌هایی می‌نویسم که مشتری‌هایشان را برای

فقط برای چند میلی‌گرم آرامش می‌پرانند.

من از دوستانم می‌نویسم

دوستانی که رفتند جنوب جنس بیاورند

ولی فقط تخم‌هایشان برگشت

یا‌من فقط در فضایی‌تاریک تخم‌هایشان رادیدم که بامن حرف می‌زدند

یا آنها دیگر تخم‌هایشان را نخواهند دید که با من حرف بزند.

نفس کرم‌آلوده‌ی عمیقی می‌کشم.

من ازخودم نمی‌نویسم

من از بیرون خودم شروع می‌کنم به ریختن

به نام خدا

من...


بازنشراز مطرود
+ نوشته شده در 2009/9/11ساعت 13:8 توسط ارش اله وردی |



باغ شکر پاره عنوان نمایشی از قطب الدین صادقی است که به نظر من اگر کمی پشت خود را از بار موزیکال و رقص روحوضی سبک تر می کرد یکی از تاپ نمایش هایی می شد که توی این سالها در تالار اصلی دیده ام. کاری که می توان آن را یک آکسیون روز در سبک روحوضی و موزیکال خواند .

+ نوشته شده در 2009/8/22ساعت 0:44 توسط ارش اله وردی |

چطور می توان شعر نوشت ؟ مثل اینکه چطور می توان نقاشی کشید از چهره ی یک شخص وقتی که مدام از روبروت تکان می خورد و اینور وآنور می شود و به حرفت گوش نمی دهد؟ چطور می توان شعر نوشت وقتی که برده ی مورد شعر بر شاعر طغیان می کند و وول می خورد و حتی به شاعر تجاوز می کند؟ چطور می توان کلمه ها را به کار برد تا از او(...) بنویسند وقتی که او ( ... ) شاعر متجاوز را به خاک و خون می کشد؟
+ نوشته شده در 2009/8/4ساعت 22:19 توسط ارش اله وردی |

جهان ما به دوچیز زنده است

اولی شاعر

و دومی شاعر

و شما هردو را کشته اید

اول خسروگلسرخی را

دوم خسرو گلسرخی را...

+ نوشته شده در 2009/8/3ساعت 1:3 توسط ارش اله وردی |

آدم فکر می کند عوض شده است، یا نه مثل وقتهایی که کابوس می بیند و بعد در اوج تنهایی پا به فرار می گذارد ولی نمی تواند در برود شده ام.شده ام مثل اینکه چهره ام را عوض کرده اند و برده اند و مرا کرده اند.فکر می کنم نارو خورده ام فکر می کنم از اول نبایدبه چیزی اعتماد می کردم همه چیز حتی وانموده ی خودش هم نیست.چقدر راحت می توان همه چیز را پاک کرد بعد کسی بیاید و مشت و لگد هم نزند شاید هم بزند و فقط از یک درخت، برعکس، آویزم کند روزها ، و جلوی چشمهام جسدعزیزی را که روز به روز آب می رود له می شود بو می گیرد و خورده می شود را بگذارد و برود و بعد که به مرور برمیگردانندم روی سرزمین ، دیگر هیچ کسی اینجا نیست هیچ کسی مرا             نمی شناسد درحالیکه من همه ی آنها را  می شناسم و با آنها بزرگ شده ام.آدم فکر می کند که خودش هم عوض شده است پس.

این که ادامه ای ندارد. دارد؟

+ نوشته شده در 2009/8/2ساعت 1:11 توسط ارش اله وردی |

 

 

 

                                          آنتی کاپیتالیسم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 2009/7/27ساعت 22:49 توسط ارش اله وردی |

10-12روز پیش با عطی رفتیم سینما سپیده "دریاره الی" را دیدیم.حتما ببینید.شناخت فرهادی از طبقه متوسط ایرانی و اکران و نمایش یا بهتراست بگویم پرفورمنس سه روز آنتراکت، برای این طبقه فوق العاده است. اوائل فیلم  فکر می کنی داری ماجرای آنتونیونی را می بینی اما یواش یواش همه چیز فرق می کند فیلم متعلق به فرهادی می شود تماما  و  تو نمی توانی آنرا ازش جدا کنی .بازیها فوق العاده .کارگردانی خیلی خوب.اما باکس تدوین مقابل این حجم خوب ، بد کار کرده یا به نظرم بهتراست بگویم کم کاری کرده.

موسیقی از فیلم عقب می افتد.ریتم فیلم انقدر تند هست که واقعا تا آخرش هیچ نیازی به موسیقی احساس نمی شود و آخرش هم ...،نمی دانم چطور فرهادی با این اتفاق مواجه شده  که تو ی سی دی هاش آهنگ      Song for eli را پیدا کرده و...

فیلم و متن فیلم به شدت پر از خوانش و سفید خوانیست.باید بارها قبل و بعد فیلم راحدس بزنید .البته بیشتر باید هر بیننده قبل فیلم راحدس بزند.من که خیلی فضولی کردم تا از ته و توی  زندگیشان سر در بیاورم مثلا  یک رابطه عاشقانه بین احمد و سپیده مربوط به سال های پیش پیدا کردم و....

به هرحال به هیچ وجه نبایداین فیلم را ندید چون به نظر من یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران به شمار می رود.شایدهم یواش یواش توی گوش هم زمزمه کنیم که "درباره الی" اولین و برترین فیلم ...


+ نوشته شده در 2009/7/9ساعت 0:0 توسط ارش اله وردی |

 

عصبی که در دارالرحمه پوکید آرش نام داشت

 

برای یک سنوگراف ، خلق فضایی خیره کننده ازموادی معمولی یا عرضه فضایی شعری توسط شاعروتعطیلی خود،چالشی هیجان انگیزاست.شعرصرفاً جهشی نیست که به انجام برسیم بلکه حرکتی ست که درگذرازآن به تجربه می رسیم.آرش الله وردی درعصبانیت خود درمحلی ازمتروکی ذهنش ،فضایی می سازد که پُرازدینامیکالی شعریست.زمینه مشترک بین فضای اینستالیشن و اجرای کلمات موردعلاقه شاعر،ظرفیت به وجودآورداست که حرکت می کند.

  بیرون به سرعت می زنم

همیشه چندین ماه یک بارچندین بار فجیع می گردم

ازاطراف به کله ام انگشت می کنند

باکله می کوبم توی سرباران های خداوند

  شاعرتحریک پذیر،ناآرام وغالباً خطرناک است ونیازمندحمایت ازخویش توسط شعرش است .شعری که درهرجایی ممکن است اتفاق بیفتد.خیابان،کافه،زیرزمین،استادیوم،بیمارستان،زندان ، یک چادر یا اتاق پشتی یک قهوه خانه.یک فضای شعری به تجمعی عادی، اجازه تبدیل شدن به اجتماعی تک نفره که اینجا خود آرش است را باهویتی می دهد که می تواندسکویی باشد برای نیازآن به گفتن.

  سه:کوچکترکه می شوم

بیشترخودم راعذاب می دهم

موهای بیست سه ساله ام از اسیدقطرات خون کم اعلات سفیدند

باورنداری خوشکلکم؟

بیاگازبزن

تابترکم

من به تودروغ

غلط کنم

زیربارش توام،ای زردی،خستگی،تشنگی!

 

 

 الله وردی درعصبانیت فضایی دیگررا هم به وجودمی آورد که تشریفاتی ورسمیست که رویاهایش رابه رخ مخاطب می کشد.احتمالا.این رویاپردازی میدان ها وخیابان هایست که در خودآرش به وجودآمده است.

فضا جزء اساسی سنوگرافی ودراماتورژی است،آنجا که تجربه شعری مشاهده می گردد وشکل می گیرد.شعربا افزودن رنگ ،تصویردرکلمات ،پراز کنش می شودوازطریق خطاب مستقیم به مخاطب ومکالمه با وی ، توجه وی راجلب می کند.سنوگرافی شعری ، تجمعهای ناخواسته کلمات مخاطب راتشویق می کند که به فکرعصبانی شدن باشد.

 

 این منم    نخواهم توانست دوست دخترم راخوشبخت کنم

اوسایه ای بود که آفتاب شد

بزرگ شد

زیرا او با من دوست شده است

این ها را باید بدانی گالیور رستگار!

  

کلمات تبدیل به پس زمینه می گردندوآرش ،نه تنها کنارخودش بلکه روی مخاطب بازی می کند درحالی که جاذبه شعریش رانادیده می گیرد.این شایدیکی ازشیوه هایی آرش الله وردی باشد.اما ارتباطی به وجودمی آید که تجربه ای ارزشمندبرای سنوگراف هایی شعرهستند.سنوگرافی ، واقعیت بخشی به تصویرسه بعدی است،تصویری که درشعرهای مجموعه عصبانیت ، بخش ضروری آن است.

 

تف می ریزم

ناگاه بادمیاید

وتفم را می بردسوی آنان

وآنان به قهرالهی با ماشین هایشان به زیرخاک مکیده می شوند

اما زنده ها می ریزندروی سرم

من نبودم،بادبود به خدا،نزنید!

  

این تصویر،شامل یافتن فضای مناسب برای تلفیق است.اما این تصویر، درشعرتزیینی نیست ، بلکه تصویردیداری نیرومندی است که دنیای شاعران را که آرش با استفاده از ذهنش درفضا آفریده است،تکمیل می کندودرمتن نفوذمی کندوآن راتسخیرمی کند.شعرها(درباب ویزهای بیست سالگی/نام این شعرنیفتاده است/زندگانی یک بوکسور) فضا وسنوگرافی رابه خوبی توصیف می کنند.

 

یعنی وقتی بودکه داشتم فکرمی کردم

با این قیافه زشتم دارم به معشوقه های مرده ی بابای پدربزرگم فکرمی کنم

بایدآنهارالخت دربغلم ببرم بیرون برایشان ویراژبدهم تانیامده

سکس/فکراست/اماحیف که سکس تنها چیزی ست که دراین وضعیت خونی/فکرنمی کنم

 

هرچندتقدیم های آخرکتاب ونوع نوشتاریش من راعجیب به یادتقدیم ها کتاب ده مرده شهریاروقفی پور می اندازد.

منبع:  سایت سه پنج  

 

+ نوشته شده در 2009/5/2ساعت 10:50 توسط ارش اله وردی |