او یک حقوق دان برجسته بود و سالها در یک شرکت بیمه کار می کرد و سپس در سال1955 بر اثر بیماری دیوانه کننده ی سرطان در هارتفورد از دنیا رفت. شعر زیر با نام ((آدم برفی)) یکی از شعر های اساسی و مهم او به شمار می رود (ترجمه ی دکتر محمد حسین بهرامیان کمک زیادی به ترجمه ی ناقص من کرد)این شعر دقیقا همان چیزیست که حرف ساموئل فرنچ مورس را در مورد استیونس تایید میکند((استیونس اساسا و ذاتا شاعری ست که می کوشد اثبات کند زندگی چیزی نیست جز آنچه آدمی در چارچوب محدودیت ها و مرزهای حسی اش از زندگی خویش می سازد.)) (کتاب شاعران_ص 141_مرادفرهادپور و یوسف اباذری_انتشارات فرخ نگار_کارنامه 1382)
درزیر خوانشی ناچارا پراکنده و پوچ از این شعر متناقض و سرگشته و در عین حال محکم را خواهید خواند:
((آدم برفی))
ذهنی زمستانی لازم است
تایخبندان و شاخه ی درختان کاج را ببینی
که زبر و زمخت شده اند از برف ها
زمان درازی باید سرما خورد
تاسروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته
و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد
حالا خورشیدنیمه سرد
و شما که نباید فکر کنید به غصه ی صدای زوزه ی باد در خش خش برگها
به صدای زمین
زمینی پر از این بادها که در برهوتش جاری اند
کسی در برف دارد می شنود
او خود هیچ است و هیچی خود را نگاه می کند
هیچی را که نیست جایی
هیچی را که وجود دارد.
این شعر با یکی از اصول پدیدار شناسی که اعتقاد دارد انسان با ذهن خود جهان را میسازد شروع می شود،ساختن،ساختن فضای بی بر و بار و خشک وسرد.به هر حال استیونس به قول فرهادپوربا این اندیشه واینکه ریشه ی واژه ی شعر پوئتری در یونان باستان به پوئسیس بر می گردد که به معنای ساختن،صنعت و فن (تخنه) میباشد رابطه برقرار میکندوسپس تخیل را وارد متن میکند،زمستان،نه زمستانی که فروغ به آن ایمان وامید دارد و نه صرفا زمستان سیاه اخوان.زمستان او زمستانی پوچ و بی محتواست واصلا وجود ندارد و کوشش استیونس نیز برای تخیل کردن این عنصر کوششی پوچ وبیهوده است انگار عمدا خلق می کند تا نشان بدهد که چیزی را خلق نکرده است.در سطر دوم با عبارت و محتوای ((دیدن یخبندان و شاخه های درختان کاج))روبروییم امری کاملا عینی و بصری که ویژگی کلاسیک تخیل را نابود می کند.استیونس شعر را با جمله ای شرطی آغاز میکند((اگر می خواهی این چیزهای خوب راببینی باید ذهنت را عوض کنی))به راحتی مخاطب می تواند در همین چند سطر اول با خصوصیت آیرونیک وکنایی متن او پی ببرد و کنش های متضاد این شعر را درک کند.او دستور تخیل می دهد و مژده ی محصولی متعالی از این کنش تخیلی.یخبندان هنگامی یخبندان می شود که ذهن سوژه زمستانی شود و این گونه ساخته شود و الا حالا که هنوز و حتما این ذهن زمستانی نشده است پس یخبندان هم برای او هنوز وجود ندارد یخبندان هنوز سبزی ،گرما ،طراوت و حیات است و شاخه ی درختان کاج نیز نرم و سبزند.پس همه چیز خوب و خوش می گذرد .اودر آغاز از همه می خواهد که مثل او فکر کنند مثل یک شاعر،و تخیل کنند ،تخیل خلاق و سازندگی،شایداو می خواهد تنها نباشد.
میل به ساختن در یک سوژه همیشه وجود دارد اما به قول لاکان هنگامی این میل به آن چیز وجودپیدا میکند که آن چیز وجود نداشته باشد.پس فقدان و خلاء آن چیز باعث میل و سپس تخیل و سازندگی مخیل می شود و هرگاه این فقدان و عدم پر شود میل ،میل تخیل نیز از بین میرود.واما حالا در این شعر استیونس میل دارد که همه مثل او تخیل کنند ( تناقض این که باز به قول لاکان خیال هرکس با دیگری فرق میکند)و ذهن جدید ی بسازند پس حتما شکاف ،عدم و فقدانی وجود دارد که استیونس دست به این کار می زند،دست به کار نوشتن.نوشتن شعر در استعاره ی دور دست این شعر به صورت کنایی جلوه میکند:کنشی پوچ و بیهوده در زمان سرما،اما ادامه دادن آن،چون نوشتن یک میل است یک میل سیری ناپذیر و عقده ای باز نشدنی.البته هر شاعری در ناخوداگاه خود آرزوی پایان این میل را دارد اما اگر فقدان مورد نظر این میل پر شود ،که نمی شود.بنا به نظر لاکان((میل، میل دیگری ست))شاید مخاطبان برای استیونس همان دیگری باشند و انتقال میل خود به آنها و ...به هر حال راز وجود میل ،یاس و ناامیدی ذاتی آن است که البته شاد وامیدوار جلوه می کند،میل هیچگاه رضایت بخش نیست اما با اینهمه پیشروی میکندوادامه می دهد.میل استیونس این است که دیگر ی را به تخیل وادارد و یا دیگری ذهن جدیدی بسازد تا آنها هم بتوانند مثل او چیزهای جدیدی ببینند.
پس می نویسد و شرط می گذارد،مژده می دهد،توصیه های اخلاقی می کند،تمام اینها برای چیزهایی که وجود ندارند و یا نوشتن از چیزی که آن هم وجود ندارد بلاخره در هر صورت کاری پوچ و بی محتواست که تنها یک آدم برفی می تواند انجام دهد.استیونس به صورت کنایی و انکاری می خواهد همه آدم برفی باشندآدمهایی سرد،انتزاعی،خشک و بی طرف و در عین حال امیدوار و پر شور و شوق.وآدم برفی در این شعر کسی ست که وجود ندارد زیرا آدم برفی باید ذهنی جدید باشد که ساخته میشود،ذهنی که سوژه برای خودش می سازد در حالیکه سوژه دیگر نمی تواند و اختیار آن را ندارد که چیزی برای خود بسازد پس آدم برفی هم ساخته نمی شود و در کل این نوشتار شعری اصلا وجود ندارد.
اشاره استیونس به بی هویتی و هویت های چندگانه الیناسیونی و بیگانه اشاره ای زیرکانه و حتی می توان گفت پارودیک است. از یک سو خوانش این شعر به نوشتن و بیهودگی این امر بر می گردد از سوی دیگر به عدم هویت انسان در زمان حال و اندیشه استعمارگرائی مدرنی که معتقد است سوژه حتی اجازه ی تخیل کردن را ندارد ،سوژه ی مورد نظر استیونس حتی تخیل هم نمی تواند بکند شعر او به قول فرهاد پور کاملا واقعی ست ،یک تخیل واقعی،تخیلی که اینجهانی و ملموس است و از جهانی دیگر نیامده،در اصل تخیل متعالی و کلاسیک ادبی دانته وار نیست و برای همین تازگی ست که مورد آسیب قرار میگیرد واصلا عملی نمیشود.پس استیونس دالها را به روشی فیلسوفانه می چیند اما خودش می داند که چیزی در میان نیستو دارد پوچ بافی میکند،آدم برفی اش چیزی نمیشنود و بیچاره حتی نمی داند که وجود هم ندارد.
دال های این شعر مثل صدای غمناک زوزه ی باد در خش خش برگهای زمستان اند صدای حرکت ،همان صدای کره ی زمین که درونش لبریز از آن هست این دالها زیاد وجود دارند و شما(مخاطبان) نباید به آن فکر و توجه کنید،دست به ساختن ذهنتان نزنید البته غافل از آن نباید بود که شما هیچ اختیاری از خود ندارید که چیزی بسازید)میل به دیگری و مخاطبان در استیونتس به گونه ای فداکارانه در آخر متن بروز پیدا میکند،میل او به درخواستی صمیمانه تبدیل می شود،غمگین می شود و خواهش می کند که مخاطبان فکر نکنند به این صدا، به صدای شعر،زمین و مدام اعتقاد دارد که باید از آنان آگاهی دور نگه داشته شود و کنایه و طنز این جا که ،چه بهتر انسانها چیزی نفهمند و در استعمار ذهنی خود، البته نه سوژگی، بلکه تن خود را ادامه دهند، نه میلی ، نه اشتیاقی و نه تخیل خلاقی.
در قسمت آخر شعر اشاره ی شاعر به خود و یا راوی ست و اینکه آدم برفی یا او که در صورت منطقی خوانش های این شعر وجود ندارد در میان برفهایی که آنها هم باز وجود ندارند دارد می شنود و با گوشهایش می بیند و لمس میکند چیز هایی را که وجود ندارد، به آنها میل دارد ولی آنها هیچ گاه وجود نداشته اند پس در تناقض میل و عدم میل و آگاهی از اینکه به چیزی میل داردکه اصلا چیزی نبوده است و از شدت تناقض های فراوان و دقیقا هنگامیکه می بیند دال و کلمه ی میل نیز برای او هویتی ندارد شعرش را به پایان می رساند و اجرای هیچی که وجود دارد اجرای همین چند سطر شعر کوتاه اوست که با وضعیت های روانی متناقضی از آگاهی و نا آگاهی شروع و به پایان میرسد.
هفت مهر 1385
جشنواره بین المللی شعر فجر. در جشنواره ی شعر فجر میتوانی سیمرغ بلورین بگیری و جایزه مادی. کتابت به چاپ های آتی برسد.اسپانسرهای ثروتمند شاعر یاب مهربان تو را تا ابد دریابند.ازین پس شعرهایت در مدارس تدریس و معنا شود.چهره شوی. سخنرانی کنی.امضاکنی. به نظر شما بد است؟ تازه باید باید باید تمام شاعران در آن شرکت کنند و الا شاعر نیستند.پس تو مثلا با احمد رضا احمدی یا سپانلوی شوالیه ا فتخار داری امتحان بدهی و اگر ببری فایده اش توی جیب خودت میرود نه من.بعد مینشینی کنج اتاق، با زن و فرزند و ...قهوه قجر دم از ایرانی و کتاب هایت را برایت پست شرف یاب میشود.
توجه شما را به یک پرفورمنس آرت جلب میکنم. دیشب پس از گذران ولگردی های روز سه شنبه داشتم به خانه میرفتم. حالم خوب نبود. میدان هفت تیر: نزدیکی های قفسه- پایگاه نمایشی وانمودگی اسدلله یکتای بزرگ سیگار فروش،جلوی درب کریمخان مترو و دوباره جلوی درب مانتو فروشی ای وسیع،یک کنش کاراکتر-اینتر تکچوال اجرا می شود(زمان اجرا نامحدود و مولف محور است).مجری شبکه دوم صدا و سیمای جمهوری اسلامی عربی ایران در نقش یک روزمزد کارت پخش کن با رخی شیء گون و لبی خندان کار میکند و حرف میزند. من جلو میرود یعنی دارد رد می شود.مجری: بفرمایید به این خانم رای بدهید چون زن من است.
من چیزی می گوید که عبارت سخت تنگ است.بی خیال.
اختلالات، فراموشی،عصبانیت،نگرانی،ئوس کلی.
راستی آقای صالح حسینی گند بزنن به اون ترجمتون از آناتومی نقد نورتروپ فرای.
من مینویسم تا حمله کنندمردم تا عصبانی شوم بروم خانه آرام بخش بخورم بزنم بگویم من تورا خوشبخت نمیکنم بزنم به سرم چسب زخم من.دوباره می نویسم تا همه فرارکنند بروند و شاید بعد نوشتم از تنهایی ، از دعوت ، از عشق و عطوفت و ... تا راحت گول بزنم، کیف بدهم،مست کنم، تا نفهمند که دارند پس می افتند با چشم نرگسشان روی تخت.بعد می روم بی آنکه زنایی یا لواطی.
برای دوستانم گذاشته ام بی آنکه چیزی نوشته باشم چون،
و
ابهامات آيين نامه ای برای محدوديت بر اينترنت
http://212.58.224.89/persian/iran/story/2006/12/061206_mf_internet.shtml
و شعر می نویسیم .
(( لجن نویسی ))
هی گفتم از خواجه حافظ پند بگیرید،ترسیدید از تن بی سرم
خوب گور پدرتان
بترسید
برمید!
به کار هیچکی ندارم
میروم پشت کثیف خوشبوی خودم
پشت می کنم به صفحات پشتی شعرم
خودکارم
مغز قراضه قدیمی
حالا گر مرد میدانید بیائید
من خواجه حافظم مردست
هی بچه هایی که رفته اید توی گوشم بام بام بام!
منتظرم
بروید سه تار برقی هایتان را بکو بید پشت سر آدمهای خوب!
مثلا: حسنی بده،بد،بد
می فهمید؟
اصلاحالم جای سر خودش نیست بادام ار رندی بشد از خاطر
فکر دارم به دارد خودکارم که می نویسد،پیش می رود، تر...
چیزی باید نوشته شود
برود
بیانیه ای........مانیفستی......
پرچم ها،اسلحه ها و دیگر ادوات را سربازهام
گذاشته اند توی لوله انبار خودکارم
یا توی انبار لوله خودکارم
تو هم که مثل نیستی هر شب عزیز بزرگوارم
ببینی من روی پرچم ها خوابیدیده ام که نپرس!
ایران پرچم
یادریای خزرم باشی
بعد خودکارم هی روی تن تو و خودکار تو هی روی تن من شعر وور و موج و دریا و غرق و لجن وقلقلکم که شود
فرمانده ام منتظر
چه شکوهی!
اول نمی نویسد
بلند نمی شوم بدوم
نشسته ام زیر پاهام علف سبزد
سبز سبز
بلند بلند
همیشه حالتی یا چیزی حتی سبز مانع از پیشرفت یک آدم متحد می شود
خط خطی
بی خیال قلم را آن زبان نبود هست!
دمت گرم و سرت خوش باد خودکار سبز نویس من!
به نویس من:
ازعلائم عصبانیت اینکه،دندانهام روی لبهام کشیده می شوند
تکه ای می کنند می خورند
عصبانیت به مثابه دروغ یک لقمه کوچک به معده و گرفتن بزاق زیاد تر
می خورم
چاق و چله تر
که مادرم دیگر....
فروید خدابیامرز اگر بود،به تاویل روایت فوق می گفت:
((تمثیل آدمی که دندانهای شهوانی و محکم مردانه اش را با سرعت سریع مردانه ای بمالد به لبهای ظریف و قرمز زنانه اش.بعد ،که بالا بگیرد هر تکه ای دم دست مرد که بیفتد کنده می شود،بعد ترشح معده ریزش تر میکند ،انگار تکه گنده ای چیز کنده،چیز،پذیرنده بزاق مدامی بیشتر، قرمزتر،جنس چیز دوست دارد،رفتن بیشتر میکند،معده ناخداگاه گول می خورد،می ترشحد ودارد گرسنه توی خیابانها به میل دنبال یک تکه غریزه غذایی یا کردن به رفتن شهری که مادرش در آنجا می زید.))
مادرم ایرانی ست
مادرم تزریقی ست
بد است
کتکم می زند
این جا ایوان است
گرفته
چراغهای رابطه تاریکند
آدم عصبانی کنده می شود از همه جا
وقتی دنبال دور گردش شهر می گردد
شهر می رود
هیچ کس نیست بر پوست کشیده شب که صبح بر گردد
تهران میشود دارالرحمه شیراز
مرده شوخانه
پر از انگشت های زنده و مرده
مرا اشاره نکنید
من می خواهم زن بگیرم
به خدا من کثیف نیستم بابا!
بعد توی صورتم کشیده تند وتند وتند رعد و برق سرخ لای لخت شاخه های درخت
پائیز است
پائیز لجن
من روی قبر پدر
هی برگها روی کفش من فشارم می دهند
فرو
رفتن!
پدر!
مثل اینکه پائی توی میخم رفته ام
نجاتم بده
زودتر
میخواهم برگردم روی قبرت و بعد بروم زندگی
بعد،یادم نمیاید دیگر.
یعنی تعبیر خواب من میل دنبال کسی یا کسی دیگر ست؟
ای هرچه زودتر از در در آمدی کاش...درا...درا...درا...
از علائم عصبانیت یکی همین که آدم انتظار باشد و هی بخوابد پشت در،مرا درا...
صبح شد
دیدم به خواب دوش درامدی چیز دل انگیز من
(علی سطوتی زنگ می زند
مرا کشته ای با غزلهای زپرتیت شیرازی!)
کجایی؟جیز جگر گرفته ام از انتظارزار تو ای همه چیز...
من با سرم محکم به درم
چه بد سر رفتم از سرم هوش
رفتن!
نترس از سر بی سرم،دردم!
مانیاز به نسل جدید دیگری برای پیشرفت سرمان داریم
ما نیاز به رفتن داریم
آه صدای کشیده دوباره تنهایی
تو همچو دماغم که همچو قیافه ام که همچو اتاق های انتظار آمپولی
اما من کشورم در سرم است خوشبختانه
همسرم در سر
سر در مادرم
برف میاید
برف سپید
لخت شده ام روی تخت
آدم برای گرمای تن همسرش باید برف بیاید لخت شود
لبم بریده ام
لبم کثیف دروغگو
لبی که سوار چیز سفید می شود میرود گردش به درد سر و کله من نمی خورد
چیز تند میرفت
دور میرفت
ایستاده بودم تا علف سبز شود
با تمام رگهام کشیده شد
خوب!
دردم گرفت
من هم بریدم ملافه ها را
قرمز شد
پنبه گذاشتم
رفت
بهتر
ما نیاز به رفتن داریم،رفتن!
چقدر پس ازآمپول قیافه زمین عوض می شود
نمی گنجم
سرآورده ام مادر!
دارم در سرم انقلاب می کنم
در ماندنم در رفتن میروم
هر نفس بی لب
آدمها فقط با لبهایشان می بوسند
در سرم ایرانی همسرم می بوسم
و او دارد همانجااز گرم ترین اجزا جاندار زمین خودش ،برایم لب قرمزی می سازد که نپرس!
و من هنوز مانده ام
فرمانده ام
کسی نیاید مرا هل بدهد پایین از تخت
به خدا می کوبم توی سرش با این
قسم به سبز
سفید
قرمز
من هم سرم را دوست دارم
بگذارید بروم تو
خواهش می کنم!