من میدانم، یک روز، کنار بقالی محلمان، یک نفر، مرا با شیشه نوشابه، در گرمای ظهر یک تابستان خواهد کشت.
من میدانم مرگم چند دقیقه بیشتر طول نخواهد کشید. قاتل فکر میکند من ناموسش را مورد تجاوز قرار دادهام و باعث بیآبروییاش شدهام.
قاتل فکر میکند، یعنی خواب دیده مادرش گفته است حق شرعیاش کشتن من با بطری نوشابه است و حتا بیشتر.
اما همه میدانند من هیچ گناهی مرتکب نشدهام من فقط مردم را آزار میدهم اما تجاوز نمیکنم مادرم از کودکی مرا از تجاوز ترسانده است مادرم میگفت: سرپا دستشویی نکن ولی من خودم به یاد دارم که پدرم خودش به من یادداد، گفت: بیا ، مرا برد توالت، گفت بگیرم و بایستم و آرام جیش کنم.
باید اعتماد به نفس پیدا میکردم ،باید اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکردم، باید اذیت می کردم.
بقال قاتل را آرام میکند ، او را میبرد و روی صندوقهای نوشابه مینشاند. بقال پیرمرد با تجربهایست. او به قاتل حالی میکند
که این جنازه به ناموسش هیچ کاری نداشته است، او به قاتل حالی میکند که او هیچ وقت ناموسی نداشته است جز مادری میانسال که...
اما نمیگوید که
که سالها پیش وقتی این جنازه 5 سال داشته من پای ضریح امامزاده عبداله شهرری
او زانوانش را میزند زمین و مثل زنان چادریای که از سرطان پستان ، پستان سالمشان پر از حس شهوانیست و میمیرند برای لمس بیترحم مردی پر از پشم سینه در آنسوی ضریح و...
و میمردند برای هم...
مرده است
مرده است
بقال مدهوش اوهام شهوتش بود و ناگهان به طرز ناکامی از آن بیرون پرید.
خب ، تو حالا فکر میکنی که یک بچهی 5 سالهی بدون پشم میتواند یک زن میانسال با آبروی بدون پشم را بیآبرو کند؟ ها؟ میتواند پسرم؟ چراکشتیش؟
قاتل سرش را پایین میاندازد و میگوید: نه، نمیتواند حاج باقر! پس چرا کشتمش؟
من این چند دقیقه را با چشمان خودم میبینم بعد وارد جهان دیگری میشوم چه جهان خوبیست اینجا حاج باقر ، دور و برم حوری و حوض و درخت و رود و میگو و قهوه و شکلات، نوشابههای قندی بیضرر، کالباس خوک و ویسکی و شراب، حاج باقر ، آهای حاج باقر ، آهای...
جوابم را نمیدهد باید کالبد جدیدم را شناسایی کنم، باید اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنم من دیگر مرد آسمانها شدهام و دارم با چشمهای آسمانیام میبینم .
من دیگر در زمین نیستم و کاری به وطنم ندارم. حاج باقر برو به زن و بچهام بگو که من رفتهام آمریکا ، رفتهام که بوی زنای دموکراسی را با بوی معدهام مخلوط کنم، رفتهام که نوشابههای وطنم را به فروش برسانم، بگو کوچه را به نام من کنند، حاج باقر بگو واقعیت را فراموش نکنند، خانهام را بفروشند و اگر جنگ شد خرج جنگجویان وطنم کنند، زندهباد جنگ، آدمها بعد از جنگ میمیرند.
حاج باقر! برو به زنم بگو که شعرهای عاشقانهام را در خانهی هنرمندان پخش کند و اسمش را هم بگذارد «مردی که پنجره را باز میکرد و داد میزد، ولی به جای آتش از حنجرهاش قلپ قلپ دل قرمز و خیس میآمد برون»
دلهای خشمگینم را به آمریکا میبرم.
غصه نخور عزیزم
بگو حاج باقر، الکی بگو که من بر می گردم، بگذار امیدوار بمانند زن و بچهام، واقعیت را هیچ وقت به آنها نگو حاجی، آهای حاجی، حاج باقر، آهای....
حاج باقر مدهوش اوهام است، حاج باقر فکر میکند دارد وحی میشنود ، میرقصد و محکم میخورد به ویترین مغازهاش.
قاتل ایمان میآورد به حاج باقر، میرود و تا نیافتاده از زیر میگیردش و دست و پایش را بوسه میزند.
حواس حاج باقر اینجا نیست، قاتل مست حال و سماع پیغمبرش، به مرتبهی جنون وحیانی نزدیک، و بیشتر میشود بیشتر.
ناگهان نزدیکتر میشود و شیشه را از توی شکمم در میآورد و توی شکم پیغمبرش میکند.
پیغمبر این زمانه نباید در این زمانه زجر بکشد. بمیر ،آرام بمیر .
بعد با خونش وضو میگیرد و خودش را با رستگاری تمام به کلانتری محل معرفی میکند.
حاج باقر اینجا نیست، حاج باقر آمده پیش من و من دارم با او می روم که مادر قاتل را نشانم بدهد، من باید اعتماد به نفسم را به دست بیاورم.
نزدیک می شویم، سلام پیرزن، واقعیت تلخ است پیرزن، پسرت مرا تبعید کرد، حالا من ماندهام و تو و حاج باقر بقال.
بدن پیرزن را میشناسیم از قبل.
اینجا آمریکا نیست، اینجا ایران نیست، اینجا جهان دیگری ست،
بخواب پیرزن، دوباره بخواب... ، من هیچ گناهی مرتکب نشدهام، به یاد5سالگیام بخواب، من باید اعتماد به نفسم را دوباره به دست بیاورم، بخواب، به پشت بخواب ای حوری وعده داده شدهی من...
بخواب.......
من و بقال و پیرزن میخوابیم
و مدام، از هم، انتقام میگیریم
و دیگر هیچگاه به زندگی برنمیگردیم...
نگاهی به مستند «زهره و منوچهر»
بازنشر از مطرود
مستند« زهره و منوچهر » به کارگردانی میترافراهانی در سال 2004 در تهران ساخته شده است. بکگراند این مستند، اقتباسی از شعری از ایرج میرزا به همین عنوان است.
این اثر با هوشمندی فوقالعاده کارگردان و شناخت وسیع و عمیق او از زندگی و جنسیت در تهران و ایران، یکی از بهترین و زیرکانهترین یا زنانهترین مستندهای شناخته شده در طول تاریخ مستند شهری ایران به شمار میرود. ز هره بهترین دختر اساطیری ماه برای تفریح و استراحت به شکل بشر درآمده و لخت و عور به زمین فرو میآید؛زمینی که مملو از درختهای آلتگونهی نرینه است. کار گردان در همین سکانس آغازین با کنشی آیرونیک و زیرکانه تکلیف خود را مشخص میکند. در تمام طول تاریخ اساطیری جهان، همیشه زمین نمادی از زنانگی و باروری و مادرانگی بوده و آسمان نمادی از مردانگی. اما کارگردان به ما گوشزد میکند که مواظب باشیم اینجا همه چیز فرق میکند، اینجا برعکس است، اینجا پراز آلت نرینه است. در همین جاست که او شیفتهی بدن و آلت منوچهر میشود.
در سکانسهای غیرروایی و مستند، کارگردان به گفتوگو با اشخاص متفاوتی میپردازد که میتوان از نظر نگاهشان به سکس و جنسیت، آنها را به سه گروه رادیکال سنتی، لیبرال منحرف و محافظهکار اپورتونیست تقسیمبندی کرد .لازم به ذکر است این دستهی سوم به گونهای محصول محتوم معتدل جامعهی امروز و دوگروه اولاند. حتی کارگردان نیز با بازیگوشی زیرکانهای به عنوان یک سوژه نه مولف در دستهی سوم قرار گرفته و حتی همذاتپنداری بیشتر خودش را با نگاه رادیکالهای سنتی به ما نشان میدهد.
شخصیتهای گروه اول از زنی موعظهگر، دختری بسیجی، مردی معتقد و مسئول و یک روحانی شکل گرفته که مباحثشان را حول حجاب، زن، جامعه و بکارت و نجابت چون معلمان اخلاق مدام به ما گوشزد میکنند.
در دستهی دوم با جندههایی حتا باکره و دخترها و پسرهایی امروزی روبرو میشویم که مباحثشان را ادامه داده و علاوه بر آن، از درک و عدم درک والدینشان حرف میزنند.
در گروه سوم ما با دختر و پسری روبهرو میشویم که سازندهی اسباببازیهای پلاستیکی کعبه هستند. آنها در آغاز ازگفتن این که با هم رابطه دارند یا نه، امتناع کرده و سپس بعد از اقرار به این موضوع، شرط خود را برای سکس صیغههای کوتاه مدت میدانند. تنها با خواندن چند آیهی کوتاه میتوان با هر کسی خوابید و دم نزد.

همهی این گفتوگوها حاوی روایاتی بکر و گاهی تکاندهندهاند که درعین حال برای خیلی ازما شهروندان آشناست. گفتوگوکننده با نیروی فوقالعادهای بطن وجود گفتوگوشونده را بیرون کشیده و با زیرکی خاصی حق را به همهی آنها میدهد.
کارگردان به معنای یک سوژهی مشخص انتقادی که در اکثر مستندها رایج است، وجود آشکار ندارد. او به ارزیابیهای کلیشهای نپرداخته، با شخصیتهایش یکی شده و هر بار به شکل یکی از آنها در میآید. کارگردان با این کنش به حذف نیروی انتقادی در جامعه اشاره میکند؛ جامعهای که در هر سه گروهش چیزی جز بلاهت مشاهده نمیشود؛ بلاهتهایی که بر یکدیگر صحه گذاشته یا نقد میکنند. در واقع هیچ اتفاق مثبتی نخواهد افتاد. چون بلاهت تمام لایهها را پرکرده است. دوربین و کارگردان نیز به زیرکی خود را شامل این وضعیت میدانند و در فیلم به ظاهر، بلاهت خود را به نمایش میگذارند. د وربین گیج و سردرگم به همه اعتماد میکند و حق میدهد.
فیلم با تیتراژ «امیدواریم که از تماشای فیلم لذت برده باشید» به پایان میرسد. چه لذتی؟
لذت از اجرای بلاهت، عقلانیتِ بلاهت اساسیترین وجه زیست وطنی. چیزی جز این وجود ندارد.
عقلانیت و نیروی انتقادیای که خود محمل بلاهت است، در تمام وجوه زندگی ما رسوخ کرده است و مدام بر آن به صورتی اتوماتیک و حتی از درون پافشاری میشود. قوانین اجتماعی، رفتارها، عادات، هنر، جامعهی روشنفکری، سیاست، جنسیت و... همه و همه از این اصل جدا نیستند و عمدهترین وظیفه ناخودآگاهشان چیزی جز افزون کردن بلاهت نیست. به راحتی میتوان برای تمام کلمات فوق، پسوند «گوسفندی» را اضافه کرد و معنای آنها را لمس کرد: قوانین گوسفندی، رفتارهای گوسفندی، هنرگوسفندی، روشنفکری گوسفندی، سیاست گوسفندی و جنسیت گوسفندی.
میترا فراهانی با نگاهی در ظاهر تراژیک و رئالیستی اما به شیوهای پارودیک و تلخ و خندهدار و زیرکانه تمام مفاهیم مربوط به جنسیت در ایران را به سخره میکشد. او به خوبی میداند که ژانر مستند مجبور به واقعیت است و این واقعیت آن قدر گوسفندوارانه و ابلهانه است که راهی جز به تصویرکشیدن آن وجود ندارد. باید گوسفندوارانه با وضعیت گوسفندی برخورد کرد و الا ماشینهای جاده تورا زیر میگیرند. نیروی انتقادی به معنای چپ کلاسیک سالهاست که جز وانمودهی گوسفندوارانهای از آن باقی نمانده است که با وجههای انسانی به نقد وضعیت گوسفندی میپردازد و اساس کارش را بر مبنای تز تفاوط قرار میدهد. در حالی که فراهانی در « زهره و منوچهر» وضعیت انتقادی را به گونهای دیگر تعریف میکند: «باید گوسفند بود و زندگی گوسفندی کرد تا بتوان این وضعیت را تغییر داد. باید خود چیز بود تا ریای ابلهانه را نابود کرد. باید بر علیه وانمودهها قیام کرد.»
«زهره و منوچهر» فرای تمام وجوهش یک تست گوسفندشناسی است. کارگردان در ظاهر بیطرفانه به تصویر میکشد و حالا نوبت به تماشاگر میرسد که همذاتپنداریاش را به یکی از شخصیتها، رفتارها و اندیشههای فیلم بروز دهد. همذاتپنداری شرط لذت کلاسیک است. اگر از تماشای فیلم لذت بردهاید، بدانید که حتا با کوچکترین جزئی از متن فیلم همذاتپنداری کردهاید؛ حتا با کارگردان. اگر همذاتپنداری کردهاید، بدانید که کار بزرگی را انجام دادهاید؛ یعنی شما هم ، بله خود شما هم به وضعیت گوسفندی تن داده و آن را تائید کردهاید.
پس امیدوارم که از فیلم لذت نبرده باشید، چون ژانر مستند ژانری نیست که بتوان از دیدن آن لذت برد یا چون به قول یکی از همین شخصیتها « اینجا ایران است». وای ، و من چه گوسفندانه به این جمله استناد کردم.