باغ شکر پاره عنوان نمایشی از قطب الدین صادقی است که به نظر من اگر کمی پشت خود را از بار موزیکال و رقص روحوضی سبک تر می کرد یکی از تاپ نمایش هایی می شد که توی این سالها در تالار اصلی دیده ام. کاری که می توان آن را یک آکسیون روز در سبک روحوضی و موزیکال خواند .
اولی شاعر
و دومی شاعر
و شما هردو را کشته اید
اول خسروگلسرخی را
دوم خسرو گلسرخی را...
آدم فکر می کند عوض شده است، یا نه مثل وقتهایی که کابوس می بیند و بعد در اوج تنهایی پا به فرار می گذارد ولی نمی تواند در برود شده ام.شده ام مثل اینکه چهره ام را عوض کرده اند و برده اند و مرا کرده اند.فکر می کنم نارو خورده ام فکر می کنم از اول نبایدبه چیزی اعتماد می کردم همه چیز حتی وانموده ی خودش هم نیست.چقدر راحت می توان همه چیز را پاک کرد بعد کسی بیاید و مشت و لگد هم نزند شاید هم بزند و فقط از یک درخت، برعکس، آویزم کند روزها ، و جلوی چشمهام جسدعزیزی را که روز به روز آب می رود له می شود بو می گیرد و خورده می شود را بگذارد و برود و بعد که به مرور برمیگردانندم روی سرزمین ، دیگر هیچ کسی اینجا نیست هیچ کسی مرا نمی شناسد درحالیکه من همه ی آنها را می شناسم و با آنها بزرگ شده ام.آدم فکر می کند که خودش هم عوض شده است پس.
این که ادامه ای ندارد. دارد؟