تبليغاتX
عصبانیت

نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور منتشر شد.
در این شماره، در قالب پرونده‌هایی به شعرهای عباس حبیبی بدرآبادی و قصه‌های حجت بداغی پرداخته شده است. همچنین یک پرونده‌ی ویژه نیز به موضوع «شعر و ندا آقاسلطان» اختصاص یافته است. سرمقاله‌ی نخستین شماره‌ی دستور را حسین ایمانیان، علی سطوتی قلعه و آرش اله‌وردی نوشته و در آن استراتژی خود را برای انتشار چنین مجله‌ای مشخص کرده‌اند.
فهرست مطالب نخستین شماره بدین قرار است:

سرمقاله

پرونده‌ی شعر عباس حبیبی

- دوازده شعر از عباس حبیبی
- صرف ماضی بعید / کالبدشکافی شعر عباس حبیبی / حسین ایمانیان
- وای منوچهری که... / چند حاشیه بر شعر عباس حبیبی / مجتبا پورمحسن
- چرا من چنین می‌نویسم / عباس حبیبی
- در تایید و رد شعر عباس حبیبی / امید شمس
- فریادی برای شنیدن صدای خود/ نقد کتاب «از کلید تا آخر» / رضا عامری
- نگاهی به شعر زمستان 85 / فرشید فرهمندنیا
- توضیح بی توضیح! / مازیار نیستانی

پرونده‌ی قصه ی حجت بداغی - میزگردها / سه قصه از حجت بداغی
- فکر محافظه‌کار / امیر احمدی آریان
- روایت بی‌اعتباری داستان / نقادی قصه‌های حجت بداغی / حسین ایمانیان
- چرا من چنین می‌نویسم / حجت بداغی
- جهان‌واره ای از آن خود / نگاهی به جهان داستانی حجت بداغی / سعید طباطبایی
- ریخت‌شناسی و درون‌مایه‌های داستان‌های حجت بداغی / محمد میلانی

پرونده‌ی ویژه : شعر و ندا آقاسلطان
- آکسیون نوشتار / آرش اله‌وردی
- در تقابل گوشت و گلوله / قاتل ندا آقاسلطان را دستگیر کنید! / حسین ایمانیان
- شلیک شعرها به ندا آقاسلطان / مجتبا پورمحسن
- روشنگری یا پیروی از مد؟ / رضا حیرانی
- سیاست و شعر / درباره ی «22 مرثیه در تیرماه» / علی سطوتی قلعه
- اندام و مرگ / فرشید فرهمندنیا
- تکه‌هایی از یک تمامیت / جایی که خون آغاز می‌شود / ک.میرزاده

نخستین شماره‌ی دستور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید. شماره‌ی بعدی دستور در 25 آبان آینده منتشر می‌شود که در قالب 3 پرونده به شعرهای آتفه چهارمحالیان، قصه‌های ابوتراب خسروی و کتاب ظل‌الله پرداخته خواهد شد. یک پرونده‌‌ی ترجمه نیز ویژه‌ی شعر زبان آمریکا تدارک دیده شده که نخستین بخش آن در شماره‌ی دوم منتشر می‌شود.
+ نوشته شده در 2009/9/19ساعت 1:5 توسط ارش اله وردی |




سرگیجه می‌گیرم
هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن...


آدم آدم است. برشت می‌‌گوید. یک آدم، هزار آدم می‌شود، تکثیر می‌شود، کپی می‌شود، ضرب می‌شود در بی‌نهایت. بی‌نهایت چیست؟ شاید توده، شاید هیچ و شاید همه‌چیز و دست‌آخر می رسد به آوار. آوار می شود بر سرمان، بر سرتان، بر سرشان. آوار آدم را می‌ترساند. وقتی همه چیز خراب می‌شود، تازه می‌پرسی چه‌کنم. تازه می‌فهمی چه شده. تازه متوجه می‌شوی که کجا هستی. با این همه، لذت می‌بری از له‌شدن، از خراب‌کردن. شعر آرش را می‌شنوم، چون که او حرف می‌زند، با هر خط شعرش. «من یک کارمندم، یک عیالوارم...» ولی همان بهتر که بگویم «آوار». بکت هم نوشته بود «Lessness» و اولین کلمه داستانش شد: آوار. این فقط یک شروع بود.
من از خودم نمی‌نویسم...
برهان نظم: جهان همانند یک سیستم است که تمام اجزای آن به طور منظم در کنار یکدیگر... شاید این زمانی تمام دنیای ما بود، همان که صدایش می‌کردیم: امید. «خدا هست چون نظم هست.» اما واقعیت چیز دیگری بود یا شد. ناظم هست چون نظام هست...حاکم هست چون حکومت هست. خدا، ناظم، حاکم و هزار اسم دیگر، دنیا ، نظام،‌حکومت و هزار اسم دیگر. استحاله یا پیشرفت؟ نمی‌دانم. الان نمی‌دانم. نمی‌دانم در میان آوار چه کنم. در میان آوار همه چیز شبیه هم می شود، یکدست. مگر همین را نمی‌خواستیم؟ ولی باز می‌گوییم: «من میخوام زنده بمونم.» و این یعنی زبان، اینکه همه چیز هست و نیست. بالاخره همه می‌گویند: «کمک!» رمز‌عبور به آن طرف آوار، پس می‌گویی: «من...» و آوار تمام می‌شود. می‌‌رسد به پایان. اما مگر می‌شود به پایان رسید؟ با این همه آدم، با این هزار و یک آدم چه کنم؟ اگر من شهرزادم، حاکم کجاست؟ چرا اصلن نمی‌شود با او حرف زد یا اصلن حرفش را زد. چه شد که دیگر خداها، ناظم‌ها، حاکم‌ها به داستان گوش نمی‌دهند؟ چه شد که خود شدند یک مشت قصه گو و داستان‌نویس؟ انگار که آغاز و پایان همه چیز را به همین راحتی خریدند. سند زدند همه چیز را به نامشان. و مدارک همیشه موجود است، در جایی امن چون که آنها به ما علاقه‌مند هستند. حالا «من» فقط می‌نویسد: «درباره آدم‌ها می‌نویسم.» حالا چه، دیگر‌معلوم نیست. آدم‌هایی که فقط «عصبی» نیستند، «عصبی زیرزمینی»اند، فقط «دانشجوی قسطی» نیستند، «دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر»اند. استراگون گفت: «تو این آشفته بازار فقط یه چیز مسلمه، ما منتظر گودو هستیم.»
من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم...
شاید این نقطه شروع انقلاب است. جایی که «من» مردم را، توده را نمی‌فهمد. توده به پا می‌خیزد. توده اصلن وجود ندارد. توده ساخته حاکم است، توده با فشار دادن دکمه خاموش تلویزیون دیگر نیست، توده چیزی نیست جز توهمی که حاکم به آن دچار است، توده یعنی انباشت و تمرکز زور حاکم، در تصویر، تبلیغ، هیاهو، اعتقاد و کنسرو تن ماهی ... «من» دیگر هیچ تولیدی ندارد ، او فقط می‌خرد و چون می‌خرد پس هست. توده تبدیل به آلت بزرگی می‌شود، «دارند می‌آیند جلو، دارند می‌روند عقب» که همیشه راست است، سفت است، و تنها «کردن» را صرف می‌کند. آنجایی که تفاوت دلیل ایجاد شباهت است، توده هیچ نمی‌کند جز انکار آن، «دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند.» توده در گوش بچه سه روزه اذان می‌خواند و او می شود یکی از آنها ، به همین راحتی، حتی قبل از اینکه بداند بله یا خیر یعنی چه. و اگر بداند – که بالاخره می‌داند – توده می‌شورد و انگشت خون‌آلودش را به او نشان می‌دهد. خون یعنی، کشتن، گاییدن، طایفه، سوگند، پیمان، عشق یا ساده ترش همان چراغ قرمز، که فقط باید پشتش بمانی و بشماری و از تمام شدن تک تک ثانیه های عمرت خوشحال شوی.
که چرا...؟
چند نفر را می‌شناسی که حرفشان را این طور شروع کنند؟ برای خیلی از آدم‌ها خیلی چیزها هنوز ذاتن ارزش دارد، معنا دارد، دلیل دارد. و خیلی‌های دیگر فقط می‌پرسند و پز آن را می‌دهند، پز فهمیدن را! توی ترافیک دهانت را وا می‌کنی و فحش می دهی، داد می زنی که می خواهی بشاشی به این فرهنگ، نیروی انتظامی، راهنمایی و رانندگی، برینی به این مملکت بی در و پیکر، اما آهی می‌کشی و می‌نالی ازاین که نمی‌شود، چون تو هم یکی از آنهایی ، از آن چند میلیونی که تک نفره با ماشین سُر می‌خورند و سَر می‌برند و یادشان نمی آید که چرا اصلاً ماشین خریده‌اند، که اگر نمی‌خریدند ترافیکی وجود نداشت که راننده اتوبوس به موتوری بگوید «شتری!.» کولر ماشین را روشن می‌کنی و آن وقت می شوی مدافع محیط زیست، پارس می‌کنی که هوای کره زمین دو درجه گرم شده است و این یعنی خطر!
من از تف می‌نویسم...
تاریخ را که خوب نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی که سـکس یا همان شکل تر‌و‌تمیزترش عشق چقدر حاکمان و توده‌ها را به خطر انداخته، شاید به همین دلیل بود که جنسیت و سـکس جزو اولین مواردی بودند که تمدن برای آن تعیین تکلیف کرد. کنترلش کرد و در نهایت خانواده را ساخت و به قول فوکو اتاق والدین تبدیل شد به «تنها مکان رابطه جنسی پذیرفته شده.» از آن رو که جامعه سود محور و هدف گرا همیشه به دنبال نتیجه می گردد و آنچه نتیجه ندارد گنگ است، اصم است و در نهایت پوچ و با آن نمی‌توان کاری به پیش برد جز آنکه بنشینی و به آن بخندی! به همین سادگی واقعیت مخدوش شد و ما نتوانستیم – شاید هنوز هم نمی‌توانیم – بگوییم که چندبار در هفته جلق می‌زنیم یا پورنو تماشا می‌کنیم. کسی نفهمید که وقتی از کف حیاط مدرسه کاندوم پیدا کردیم و دانستیم که اصلن کاندوم یعنی چه، آنقدر ذوق‌زده شدیم که پر آبش کردیم و افتادیم دنبال هم، فریاد‌زنان، خنده‌کنان، تعجب کردیم از اینکه چرا پاره نمی شود! ما «راست‌قامتان تاریخ» زمانی فکر می کردیم دخترها هم کیر دارند، چون توده چنین می خواست، همه شبیه هم بودند، و برای خیلی ها هنوز هم همین طور است.
من یک کارمندم...
«من» هم تا یک جایی همراهی می‌کند و بعد از آن او هم ابزار دست توده می‌شود. خود توده تشویقت می کند که بگویی «من» تا بعدن به قول فوکو بتواند ردت را بگیرد، متهمت کند و در نهایت از تو بخواهد که اعتراف کنی و اینجا است که شروع می کنی به قول دادن و تا می‌توانی نقش می‌بافی برای خودت. باورت می شود که کارمندی، عیالواری، تمیزی، نماز اول وقت می خوانی و هزار و یک چیز دیگر. قبل تر، می‌خریدی و بودی، الان خریدن دیگر کافی نیست، قول هم باید بدهی که مهم‌ترینشان سرافراز‌کردن ایران است. ایران خالی نه، ایرانِ مسلمانِ عزیز‌تر از جانِ شهید پرورِ جان برکف که هزاران سال تمدن دارد، کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر دارد، باباهاش آب دارند، مادرانش انار و هزار کوفت و زهرمار دیگر. اینجاست که باید قبول کنی که سیاست پدر و مادر ندارد و اصلن نباید دنبالش رفت، نبایدبه آن دست زد چون پدرت تنبیه می‌کند و مادرت به شوهرش هیچ نمی‌گوید جز چشم. سیاست هم مخفی می شود، البته به تو می گویند چرا – در یک جامعه خدا ترسِ مردم سالار که چیزی مخفی نمی‌ماند – چون «سیاست اروتیک است»، و اروتیک تحریک می کند، و اگر تحریک شوی عقلت را از دست می‌دهی و به‌همین‌سادگی عطای سیاست را به لقایش می‌بخشی و باور می کنی که برای از ما بهتران است، برای آنان که می‌دانند چگونه اداره‌اش کنند، می دانند که سیاست را – زن را- چگونه آدم کنند. تو هم کاری نمی کنی، همانطور که در حسرت کردن کون زن Anal Sex تماشا می کنی هر شب ساعت 20:30 پای اخبار کانال شبکه دو می شینی و کیفور می شوی از این همه شفاف سازی! ما هر شب کله های گنده مان را شکست خورده بر شانه های زنانمان آوار می کنیم.
من از بیرون خودم شروع می کنم به نوشتن...
چاره ای نیست، ما برای اینکه از خودمان بگوییم باید از بیرون شروع کنیم، باید از دیگران بگوییم، مسیحیت به جای اسلام، آمریکا به جای ایران، جلوی چشمانمان بچه های ماشین دار شهر دختر «بلند» می کنند و ما از فساد خانمان سوز در ایتالیا شکایت می کنیم. آنجا که روضه خوان پول می گیرد برای درآوردن اشک مردم ما از به تاراج رفتن معنویات در غرب می‌گوییم، حالا این غرب کجاست، معلوم نیست. اصلن غرب یعنی به غیر از ایران! و هزار و یک چیز دیگر و آخر سر حکم بر این می شود که همه چیز ساخته و پرداخته مزدوران بی بی سی بود، هست و خواهد بود.
به نام خدا...
«من» اصلن هیچوقت از توده جدا نبود و شاید هرگز چنین نشود. «من» همه این آدم هاست، در میان آوار و آدم آدم است، علی، رضا می شود، به همین سادگی. کافیست اسمش را عوض کنی، چون آدم آدم است، کی می شود در آینه نگاه کنی و پیرمرد خنزرپنزری را نبینی، قصاب را نبینی، کی می شود؟ شاید نشود، «من» توده است و توده «من»، شاید.

آوار/آرش اله وردی
+ نوشته شده در 2009/9/15ساعت 23:12 توسط ارش اله وردی |



یک‌آدم‌عصبی زیرزمینی

یک‌آدم‌منتقد مشهور‌ روزنامه‌ای

یک آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

یک آدم شهروند موفق خانواده‌دار و غیرتی

یک آدم مجروح و لت‌و‌پاره

یک آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

هزار آدم عصبی زیرزمینی

هزار آدم منتقد مشهور روزنامه‌ای

هزار آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

هزار آدم فنی و خانواده‌دار و غیرتی

هزار آدم مجروح و لت‌و‌پاره

هزار آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

دارند می‌آیند جلو

دارند می‌روند عقب

دارند شلوار‌هایشان را در می‌آورند

دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند

دارند به من اشاره می‌کنند

نزدیک می‌شوند

انگشتشان را در دهانشان می‌کنند و در‌می‌آورند

وبعد‌انگشت‌خون‌آلودشان را به من نشان می‌دهند

من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم

آنها می‌دانند که من از توده‌ها متنفرم

آنها تبدیل به توده می‌شوند

آنها ‌ابر‌‌ می‌شوند

آنها دور می شوند

دور می‌زنند و برمی‌گردند

سرگیجه می‌گیرم

هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن

من برای خودم نمی‌نویسم

از صبح می‌روم با دشمنانم می‌جنگم و شب کله‌ی گنده‌ام را شکست خورده بر شانه‌های زنم آوار می‌کنم

باز صبح بلند می‌شوم

فحش می‌دهم که چرا باید بلند بشوم

و دوباره به جنگ می‌روم که چرا به جنگ می‌روم

که چرا...؟

من از خودم نمی‌نویسم

من ازبیرون خودم می‌نویسم

جوانهای بیرون خودم

جوانهایی که با دوست دخترهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که با دوست پسرهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که به هرحال با پارتنرهایشان نمی‌سازند

من از جوانهایی می‌نویسم که از پنجره اتاق به خانه همسایه نگاه می‌کنند‌تا‌در‌تخیل لمس گوشت ساق زن همسایه مدهوش شوند

من از کاندوم نمی‌نویسم

من از تف می‌نویسم

حقیقت

تف

پوست‌ِ تف

نفس عمیق.

من از نادر خسروجردی می‌نویسم که هرروز کارش را عوض می‌کند و تخم‌اش هم نیست که چرا کارش را عوض کرده است وچرا بدهکار است.

من از کسانی می‌نویسم که تخم دارند

من از کسانی می‌نویسم که تخم ندارند

من از خودم نمی‌نویسم

من یک کارمندم

من عیالوارم

کودکانم دور و برمند

من تمیزم

و نمازم را اول وقت می‌خوانم .

من قول می‌دهم

قول می‌دهم وطنم ایران باشد

قول می‌دهم ایران را سرافراز کنم

قول می‌دهم ادبیات را جدی بگیرم

قول می‌دهم هرگز به کرست زن همسایه نگاه نکنم

قول می‌دهم شعر سیاسی ننویسم

سیاست اروتیک است

سیاست یک هارد‌سکس بدون عشق است

در درونم دارد یک نفر بدون عشق از پشت می‌دهد

باید مرخصی بگیرم و بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که با نیتی کاملاً غیر‌اروتیک شرط می‌بندند با هم سر ساعت 5 بعدازظهر جلوی درب ورودی پاساژ ونک بشاشند و قرار می‌گذارند هرکسی که آلت غیر‌اروتیک‌اش کمتر از دیگران دیده شود همه را شام دعوت کند ، زیرا جهان در واقع کاملاً خالص است و شام برکت خداست، شام نباید اروتیک باشد،شام نباید سیاسی باشد.

باید بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که لیسانس گرفته‌اند

از جوانهایی که دیپلم گرفته‌اند

ازجوانهایی که سیکل گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سیکل نگرفته‌اند و سر کار هم نرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سر کار نمی‌روند

من از جوانهایی می‌نویسم که خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش آورده‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش بیاورند

من از جوانهایی می‌نویسم که زن گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که شوهر کرده‌اند

من از جوانهای خالصی می‌نویسم که وقتی در شهر با پارتنرشان راه می‌روند همه فکر می‌کنندآنها کونی‌اند

اماآنها نمی‌دانند که کونی‌ها خالص نیستند

من از جوانهای آزاده‌ای می‌نویسم که با ماشین کار می‌کنند

من از مردم ناخالص شهر می‌نویسم

من از داروخانه‌هایی می‌نویسم که مشتری‌هایشان را برای

فقط برای چند میلی‌گرم آرامش می‌پرانند.

من از دوستانم می‌نویسم

دوستانی که رفتند جنوب جنس بیاورند

ولی فقط تخم‌هایشان برگشت

یا‌من فقط در فضایی‌تاریک تخم‌هایشان رادیدم که بامن حرف می‌زدند

یا آنها دیگر تخم‌هایشان را نخواهند دید که با من حرف بزند.

نفس کرم‌آلوده‌ی عمیقی می‌کشم.

من ازخودم نمی‌نویسم

من از بیرون خودم شروع می‌کنم به ریختن

به نام خدا

من...


بازنشراز مطرود
+ نوشته شده در 2009/9/11ساعت 13:8 توسط ارش اله وردی |