تبليغاتX
street poem

street poem

In heaven all the interesting people are missing. - Friedrich Nietzsche





قدرتتفکیک اجسام وُ ارواح را توی خانه‌ی موروثی‌ام از دست داده بودم.

داشت سرم کلاه می رفت.

می‌رفت که مخلوط شوم با فضولات ارواح متوفی خانواده‌ام.

اعضای خانواده با قدرت بالای تفکیک و شناخت خود،

هریک گوشه‌ای ایستاده بودند

انگار در غاری عمیق

و گاهی در حال خیرگی به من

دراجسام دیگری فرو می‌رفتند.

به شکلی که زنم شده بود جعبه‌ی مداد رنگی‌های دخترم

گاهی مادرم شده بود یک عالمه برنج و آب و نمک و چیزهایی ناشناخته

برادرم شده بود تندیس مفرغی مردی پر از ریش که من ناگهان به او گفتم مادر.

برادرم که مادرم شده بود

بینی مفرغی‌اش را گرفت و با دست دیگرش

به خواهرم اشاره کرد

و گفت برادر ببین، مادرمان اوست و رفت دورتر.

تندیسی در هزاره‌های قبل از میلاد.

دیدم خواهرم را که برادرم می‌گفت او مادرمان است.

خواهرم زد توی گوشم و گفت برو گم شو بیرون از خانه‌ی شوهرم هیز کثیف بدبو.

او از خانه‌ی موروثی‌مان می‌گفت.

من اما هیچ‌گاه به اندام خواهرم نگاه نکرده بودم

من اما هیچ‌گاه به شوهرش و آلـت شوهرش حسادت نکرده بودم

فقط شوهرش تبدیل شده بود به شلوار من که داشت کمربندم را در می‌آورد

به سویمنِ محتضر

تا یک‌عالمه برنج ریخت زیر پاش و سرخورد توی کـون خواهرم.

من اما بیرون نرفتم

من پیش رفتم

من فرو رفتم

بعد دیدم کم‌کم شورت من شده بود پر از نطفه‌های پسر خواهرم

که داشت از درد کـون مادرش با دخترم ور می‌رفت.

به زنم گفتم نمی‌بینی من علیلم؟

برو دِ، دخترمان را نجات بده از دست این حرام‌زاده.

زنم از شکل جعبه‌ی مداد‌رنگی‌های دخترمان درآمد ، شد خشم

خشم، خواهرم و شوهر خواهرم را توی شلوارشان به شـاش نشاند

داشت می‌آمد صدای باقی‌مانده‌ی مادرم که دم کشیده بود

و به ریش‌های برادرم نیاز داشت.

خشم، خشم خوشگلم، خشم مهربانم، چتر نجاتش را به دخترمان رساند

و پسر خواهرم راخواباند به پشت و چتر را چتری که فقط چتر بود را

فرو کرد درون او.

تنها چیزی که فقط خودش بود را.

آن‌گاه خانه‌ی موروثی‌ام را به دست آوردم

آنگاه قدرت تفکیک اجسام را کم‌کم به دست آوردم.

بلند شدم و لباس‌هایم را تنم کردم

برادرم را برگرداندم و ریشش را در برنج ریختم

و با شاش واقعیِ مادر وُ برادر وُ زن و ُدختر باکره‌ی عزیزم هم زدم

خواهر و شوهرخواهر حرام‌زاده‌ام راسیر کردم

و بعد تفکیک کردم و اجزایشان را ریختم سرکوچه

تا موش‌ها

موش‌های حلال‌زاده استخوانشان را برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من

آماده کنند.

پس این شعر شعری بود برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من.


بازنشرازمطرود

۱۰ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  2009/11/1ساعت 8:43  توسط ارش اله وردی  | 

بعد از اینکه آنتی کرایس فون تریه را دیدم سه چهار ساعت چیزی جلوی چشمهام رد نمی شد از ...       سکوت کردم .فکر کردم اینها همه یک توهم شاعرانه است.بعد دیدم دارد می آید جلو ، روبرویم ایستاده تا ببرد بیاندازد دور.کند انداخت دور شارلوت گینز بورگ لارس فون تریه خر.بعد دوباره علی آن را به من برگرداند.نمی دانم علی کجا شارلوت رادیده و توانسته با چه روشی اورا تسخیر کند که بگیرد ازش و بیاورد برام.او آنچنان آن رابه من برگرداند که هرچه تکانش دادم و کشیدمش کنده شدنی نبود.سفت و محکم چسبیده بود به بدنم.این مال من است.مال مال من که علی به من بخشانده است.در ساعتی که مرا جدا کرده بود از درد لارس فون تریه.من آرش الله وردی هستم.


شعر لباس شخصی علی سطوتی قلعه


دست‌های لباس‌شخصی روشن می‌شود
درست مثل همان صندلی‌ برقی که گذاشته‌اند توی بالکن
برای نمایش عمومی
در ساعتی که می‌ریزند و مرا جدا می‌کنند
هیچ ترسی از صاحب‌خانه‌مان پذیرفته نیست


لباس‌شخصی تنها دو دست دارد که از پشت بالا می‌رود کمی و به یک عرق گیر رکابی خالی بند می‌‌شود
می‌آید جلو
کابل‌ها را تکان می‌دهد
گوشی موبایلش را می‌گذارد روی شقیقه‌ام و تهدید می‌کند که بیش تر از این‌ها باید فکر می‌کردم


کابل‌های بتونی که پشت سرم چسبیده‌اند و توی جمجمه‌ام فرو رفته‌اند

کابل‌های دوست‌داشتنی من

ای کابل‌هایی که از لوله‌ی بخاری می‌روید بالا و متصل می‌شوید به یک پرینتر خورشیدی در پشت‌بام
می‌توانستید لخت شوید و کارم را تمام کنید
اما این‌جا در خانه‌ی استیجاری‌مان در جوادیه مرتب اطلاعات درونی‌ام را روی کاغذ می‌آورید


کابل‌های 9 میلی‌متری
کابل‌هایی که دیگر به امتداد نورون‌های منجمد من تبدیل شده‌اید


برای خوابیدن پیشانی‌ام را روی بالش می‌گذارم
دست‌هایم را کنار پاهایم جمع می‌کنم
و آماده می‌شوم بهم تجاوز کنند چشم‌هایم را می‌بندم
اما این فقط یک توهم شاعرانه است
چشم‌هایم که داشتند رد می‌شدند و پلک می‌زدند این‌جا خود‌به‌خود بسته می‌شوند
دیگر مهم نیست که هفته‌ی پیش دوست دختر سابقم را برده‌ام توی یک ماشین دربستی و از او خواسته‌ام که فقط گوش کند تا بعد از ظهر
دوست‌دختر سابقم حتا دوست‌دخترم نبوده است


لباس‌شخصی نوک انگشت‌هایش را می‌گذارد بین دندان‌هایم
و دستکش برنزه‌اش را می‌کشد بیرون
کابل‌ها استخوان درآورده‌اند و جواب نمی‌دهند
آماده‌ام برای الکترودهایی که قرار می‌گیرند روی گیجگاهم
حالا خانواده‌ام در اتاق را باز کنند و مرا در حال خودارضایی ببینند که به مانیتور خیره شده‌ام
یاور هم بیاید
بهزاد بارانی هم بیاید
فرهاد اکبرزاده هم بیاید

۲ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  2009/10/27ساعت 1:26  توسط ارش اله وردی  | 



1-فیلم کوئیلز یا قلم های پر ، ماجرای زندگی مارکی دوساد در اواخر عمرش در تیمارستان شارنتون با کارگردانی فیلیپ کافمن است.دراین فیلم ما با دختر باکره و خدمتکاری روبرو می شویم که دست نوشته های ساد را به صورت پنهانی به ناشر ساد رسانده و بلاخره باعث می شود که ساد رمان های شهوت انگیز و ضد مذهبی خود را به انتشار رسانده و تمام فرانسه را تحت تاثیر خود قرار دهد.این در حالی ست که مدیریت تیمارستان به عهده یک پدر روحانی و اصلاح طلب است.مشهوریت رمان ساد به اندازه ای درفرانسه بالا می گیرد که ناپلئون نیز احساس خطر کرده ودستور می دهد که فورا ماجرا باید فیصله یابد.پیرو همین فرمان ، ناپلئون پزشکی را که به روحیات خودش نزدیک بود به شارنتون می فرستد تا اوضاع را در دست خود بگیرد.دکتری که شیوه درمانش جزبا ابزار شکنجه و امثالهم نیست.دکتر تمام امکاناتی را که پدر روحانی به ساد داده بود می گیرد ،قلم ها،لباس ها،کاغذ ها و تمام اسباب اثاثیه اتاقش را و هربار ساد به گونه ای شروع به نوشتن می کند، نمایش راه می اندازد و همه دیوانگان را تهییج می کند تااز سرکوب شدن امیالشان دوری کنند و ...دکتر برای بار آخر پدر را به شیوه های مدیریتی مجبور می کند که ساد را در سیاهچال انداخته وزبانش را نیز قیچی کند.در این بین طی پروسه نوشتن یک داستان از ساد، کافمن ما را با شیوه شفاهی روایت پردازی روبرو می کند.

ساد پس از اینکه هیچ وسیله ای برای نوشتن نداشت تصمیم گرفت که داستانش را به وسیله سوراخ کردن دیوار و خواندن برای دیوانه بغلی انتقال داده و دیوانه ها نیز با سوراخ کردن دیوارهای اتاق خود داستان را برای هم تعریف کنند . یکی ازدیوانه ها که از اول فیلم در حسرت سکس با مادلین می سوخت و اتفاقا همسایه دیوار به دیوار مادلین بود باید داستان را برای مادلین تعریف می کرد تا او بنویسد.داستانی که قرار بود شهوت انگیزترین داستانی باشد که تا امروز کسی نوشته و خوانده است.در لحظات انتقال نقاط اوج داستان یکی از دیوانگان شهوتش را از طریق شمع و آتش زدن ملافه ها خالی کرد تا اینکه تیمارستان آرام آرام شروع به سوختن کرد. در همین حین دیوانه ای که همسایه دیوار به دیوار مادلین بود و در هنگام نقل داستان مدام درحال کندن دیوار بود توانست به اتاق مادلین وارد شود و به او تجاوز کند.تجاوزی که به مرگ مادلین منتهی شد.مرگ یک باکره برای میل و ارضای میل همگانی یا ارضای اثر .پدر علیرغم تمام تناقضات درونی خود زبان ساد را می برد که دیگر هیچ کنشی را از او نبیند چون هرکنشی از ساد یک قلم و یک نوشتار است و هر نوشتار یک آکسیون.ساد با مدفوع خود ادامه داستان را بر دیوارهای سیاهچال نوشت . زمان احتضارش فرارسیده بود، پدر شروع به دعا خواند کرد ، صلیب کوچکی را جلوی صورتش گرفت اما ساد صلیب را قورت داد و مرد. پدر دیوانه شد و جای ساد را در اتاقش پر کرد ، دکتر نیز بیماران را به کار چاپ واداشته ورمان های ساد را تکثیر و به فروش می رساند .

2-نوشتار و کنش بوطیقایی و شاعرانه هایی که بعد از مرگ نداآقا علیان انجام شده است را نمی توان بی شباهت با روایت فیلم کافمن خواند. ماجرای نقل داستان به صورت شفاهی در فیلم کوئیلز دقیقا همان رخداد سیاسی ای ست که در روزهای اخیر شاهدش بودیم و قربانیان فراوانی نیز به جا گذاشت که یکی از آنها به دلیل رسانه ای شدن مورد توجه فراوانی قرار گرفت.این روزها کافی ست توی اینترنت عبارت« شعری برای ندا» را سرچ کنید...از شمس لنگرودی تا حافظ موسوی ، از ری را عباسی تا منصوره اشرافی و یک جین شاعران ناشناس و شناسا برای ندا نوشته اند.قصد ندارم نوشتن در مورد ندا و اوضاع سیاسی کشور را زیر سوال ببرم چون مسئله چیز دیگری است.بحث سر این است که این نوشتارها هریک به عنوان یک شعر سیاسی مطرح می گردند یا خیر؟

ساد و داستان گویی اش در شب آتش سوزی شارنتون را دقیقا می توان مرادف رخدادهای پس از انتخابات دانست و مرگ مادلین را مرگ ندا.مرگی برای به انجام رساندن یک داستان،داستانی که با بریدن زبان ساد و خواباندن رخداد، ظاهرا به پایان می رسد. در پایان این روایت و پس از رخداد ، دشمن و مخالف سرسخت ساد یا رخداد که همان دکتری بود که از طرف ناپلئون معرفی شده بود به دوست و یاور آثار ساد پس از ساد یا رخداد بدل می شود تا پول حاصل از فروش کتابهای ساد را به جیب بزند. نوشتن اغلب شعرهایی که برای ندا وجود دارد متاسفانه دقیقا مشابه همین روند روایی است که با بیشترین تخفیف می توان گفت رفتار این اشعار اغلب رفتاری صرفا دلسوزانه و اپورتونیستی است.رفتاری ست که پس از رخداد صورت می گیرد و ماهیت خود را وابسته به رخداد می داند.دقیقا مثل خدمتکاری که در دوران رخداد روایی ساد بارها مادلین را به عنوان عامل اصلی اغتشاش به دکتر و پدر معرفی کرده بود و بعد از تمام شدن رخداد و مرگ مادلین و ساد دستیار ناشر آن رمان ایجاد شده و دیگر آثار ساد می شود و...

شعری که برای ندا سروده می شود مثل اغلب کنش های روشنفکری جامعه کنشی پس از رخداد است کنشی بورژوایی و حتی کلبی مسلکانه که تن به اکت نوشتاری نداده و نخواهند داد.البته تعمیم این نظریه به همین راحتی نیست نباید با یک حکم کلی سر همه رابرید.اما نباید فراموش کرد که جریان روشنفکری و ادبی ما به خصوص در حوزه شعر در سالهای اخیر به تنها چیزی که می اندیشد رسمیت است و نیل به رسمیت و قبول عام و خاص میل فجیعی ست که گریبانگیر او شده است.این میل باعث می شود که این جریان همیشه پس از رخداد به وجود بیاید چون کنش محافظه کارانه آنها هراس دارد که مورد قبول مخاطب قرار نگیرد و مطرود جامعه شود. پس به هیچ وجه نمی توان این نمونه اشعار را اشعاری سیاسی خواند چون که دقیقا حاصل هوشی سیاستمدارانه اند .این هوش فجیع با اینکه مدام در ظاهر از رسمیت می گریزد و خود رانسلی قربانی می خواند دقیقاً فقط به رسمیت می اندیشد و برای نیل به آن دست به دامن رخدادها شده وشعر می گوید ، در جاییکه جای شاعر نیست ،جای شعر است نه جایی برای گفتن شعر.منظور از اکت نوشتار این نیست که صرفاً جزوی از رخداد شویم بلکه منظور این است که نوشتار فقط نوشتار باشد فقط خود خود خودش نه شاعرش ، خودی که در کرونوس زمانی این جامعه، این زیست –محیط ملول سالهای سال راه رفته و حرف زده و له شده ، خودی که باد کرده و ناگهان از کرونوس به کایروسی عظیم اگرچه ناکام بدل شده است .اکت نوشتار خود ماجراست ،روایت است ،ذات اصیل روایت که چیزی نیست جز وسط،وسط ماجرا شروع می شود و تا دم دمای پایان ادامه پیدا کرده و همانجا به پایان می رسد، اکت نوشتار اجرای نمایش باغ شکرپاره اثر قطب الدین صادقی ست ،اکت نوشتار این است وچیزی بیشتر از آن از او توقع نمی رود.پایان این مطلب را باید به این شکل به انجام برسانم که اکت نوشتار به شدت کناره می گیرد از گفتار هایی که پس از نوشتار شکل می گیرند و مدام می خواهند بگویند بگویند بگویند که ما هم امضاء کرده ایم مردم!

+ نوشته شده در  2009/9/23ساعت 19:9  توسط ارش اله وردی  | 


نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور منتشر شد.
در این شماره، در قالب پرونده‌هایی به شعرهای عباس حبیبی بدرآبادی و قصه‌های حجت بداغی پرداخته شده است. همچنین یک پرونده‌ی ویژه نیز به موضوع «شعر و ندا آقاسلطان» اختصاص یافته است. سرمقاله‌ی نخستین شماره‌ی دستور را حسین ایمانیان، علی سطوتی قلعه و آرش اله‌وردی نوشته و در آن استراتژی خود را برای انتشار چنین مجله‌ای مشخص کرده‌اند.
فهرست مطالب نخستین شماره بدین قرار است:

سرمقاله

پرونده‌ی شعر عباس حبیبی

- دوازده شعر از عباس حبیبی
- صرف ماضی بعید / کالبدشکافی شعر عباس حبیبی / حسین ایمانیان
- وای منوچهری که... / چند حاشیه بر شعر عباس حبیبی / مجتبا پورمحسن
- چرا من چنین می‌نویسم / عباس حبیبی
- در تایید و رد شعر عباس حبیبی / امید شمس
- فریادی برای شنیدن صدای خود/ نقد کتاب «از کلید تا آخر» / رضا عامری
- نگاهی به شعر زمستان 85 / فرشید فرهمندنیا
- توضیح بی توضیح! / مازیار نیستانی

پرونده‌ی قصه ی حجت بداغی - میزگردها / سه قصه از حجت بداغی
- فکر محافظه‌کار / امیر احمدی آریان
- روایت بی‌اعتباری داستان / نقادی قصه‌های حجت بداغی / حسین ایمانیان
- چرا من چنین می‌نویسم / حجت بداغی
- جهان‌واره ای از آن خود / نگاهی به جهان داستانی حجت بداغی / سعید طباطبایی
- ریخت‌شناسی و درون‌مایه‌های داستان‌های حجت بداغی / محمد میلانی

پرونده‌ی ویژه : شعر و ندا آقاسلطان
- آکسیون نوشتار / آرش اله‌وردی
- در تقابل گوشت و گلوله / قاتل ندا آقاسلطان را دستگیر کنید! / حسین ایمانیان
- شلیک شعرها به ندا آقاسلطان / مجتبا پورمحسن
- روشنگری یا پیروی از مد؟ / رضا حیرانی
- سیاست و شعر / درباره ی «22 مرثیه در تیرماه» / علی سطوتی قلعه
- اندام و مرگ / فرشید فرهمندنیا
- تکه‌هایی از یک تمامیت / جایی که خون آغاز می‌شود / ک.میرزاده

نخستین شماره‌ی دستور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید. شماره‌ی بعدی دستور در 25 آبان آینده منتشر می‌شود که در قالب 3 پرونده به شعرهای آتفه چهارمحالیان، قصه‌های ابوتراب خسروی و کتاب ظل‌الله پرداخته خواهد شد. یک پرونده‌‌ی ترجمه نیز ویژه‌ی شعر زبان آمریکا تدارک دیده شده که نخستین بخش آن در شماره‌ی دوم منتشر می‌شود.
+ نوشته شده در  2009/9/19ساعت 1:5  توسط ارش اله وردی  | 




سرگیجه می‌گیرم
هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن...


آدم آدم است. برشت می‌‌گوید. یک آدم، هزار آدم می‌شود، تکثیر می‌شود، کپی می‌شود، ضرب می‌شود در بی‌نهایت. بی‌نهایت چیست؟ شاید توده، شاید هیچ و شاید همه‌چیز و دست‌آخر می رسد به آوار. آوار می شود بر سرمان، بر سرتان، بر سرشان. آوار آدم را می‌ترساند. وقتی همه چیز خراب می‌شود، تازه می‌پرسی چه‌کنم. تازه می‌فهمی چه شده. تازه متوجه می‌شوی که کجا هستی. با این همه، لذت می‌بری از له‌شدن، از خراب‌کردن. شعر آرش را می‌شنوم، چون که او حرف می‌زند، با هر خط شعرش. «من یک کارمندم، یک عیالوارم...» ولی همان بهتر که بگویم «آوار». بکت هم نوشته بود «Lessness» و اولین کلمه داستانش شد: آوار. این فقط یک شروع بود.
من از خودم نمی‌نویسم...
برهان نظم: جهان همانند یک سیستم است که تمام اجزای آن به طور منظم در کنار یکدیگر... شاید این زمانی تمام دنیای ما بود، همان که صدایش می‌کردیم: امید. «خدا هست چون نظم هست.» اما واقعیت چیز دیگری بود یا شد. ناظم هست چون نظام هست...حاکم هست چون حکومت هست. خدا، ناظم، حاکم و هزار اسم دیگر، دنیا ، نظام،‌حکومت و هزار اسم دیگر. استحاله یا پیشرفت؟ نمی‌دانم. الان نمی‌دانم. نمی‌دانم در میان آوار چه کنم. در میان آوار همه چیز شبیه هم می شود، یکدست. مگر همین را نمی‌خواستیم؟ ولی باز می‌گوییم: «من میخوام زنده بمونم.» و این یعنی زبان، اینکه همه چیز هست و نیست. بالاخره همه می‌گویند: «کمک!» رمز‌عبور به آن طرف آوار، پس می‌گویی: «من...» و آوار تمام می‌شود. می‌‌رسد به پایان. اما مگر می‌شود به پایان رسید؟ با این همه آدم، با این هزار و یک آدم چه کنم؟ اگر من شهرزادم، حاکم کجاست؟ چرا اصلن نمی‌شود با او حرف زد یا اصلن حرفش را زد. چه شد که دیگر خداها، ناظم‌ها، حاکم‌ها به داستان گوش نمی‌دهند؟ چه شد که خود شدند یک مشت قصه گو و داستان‌نویس؟ انگار که آغاز و پایان همه چیز را به همین راحتی خریدند. سند زدند همه چیز را به نامشان. و مدارک همیشه موجود است، در جایی امن چون که آنها به ما علاقه‌مند هستند. حالا «من» فقط می‌نویسد: «درباره آدم‌ها می‌نویسم.» حالا چه، دیگر‌معلوم نیست. آدم‌هایی که فقط «عصبی» نیستند، «عصبی زیرزمینی»اند، فقط «دانشجوی قسطی» نیستند، «دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر»اند. استراگون گفت: «تو این آشفته بازار فقط یه چیز مسلمه، ما منتظر گودو هستیم.»
من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم...
شاید این نقطه شروع انقلاب است. جایی که «من» مردم را، توده را نمی‌فهمد. توده به پا می‌خیزد. توده اصلن وجود ندارد. توده ساخته حاکم است، توده با فشار دادن دکمه خاموش تلویزیون دیگر نیست، توده چیزی نیست جز توهمی که حاکم به آن دچار است، توده یعنی انباشت و تمرکز زور حاکم، در تصویر، تبلیغ، هیاهو، اعتقاد و کنسرو تن ماهی ... «من» دیگر هیچ تولیدی ندارد ، او فقط می‌خرد و چون می‌خرد پس هست. توده تبدیل به آلت بزرگی می‌شود، «دارند می‌آیند جلو، دارند می‌روند عقب» که همیشه راست است، سفت است، و تنها «کردن» را صرف می‌کند. آنجایی که تفاوت دلیل ایجاد شباهت است، توده هیچ نمی‌کند جز انکار آن، «دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند.» توده در گوش بچه سه روزه اذان می‌خواند و او می شود یکی از آنها ، به همین راحتی، حتی قبل از اینکه بداند بله یا خیر یعنی چه. و اگر بداند – که بالاخره می‌داند – توده می‌شورد و انگشت خون‌آلودش را به او نشان می‌دهد. خون یعنی، کشتن، گاییدن، طایفه، سوگند، پیمان، عشق یا ساده ترش همان چراغ قرمز، که فقط باید پشتش بمانی و بشماری و از تمام شدن تک تک ثانیه های عمرت خوشحال شوی.
که چرا...؟
چند نفر را می‌شناسی که حرفشان را این طور شروع کنند؟ برای خیلی از آدم‌ها خیلی چیزها هنوز ذاتن ارزش دارد، معنا دارد، دلیل دارد. و خیلی‌های دیگر فقط می‌پرسند و پز آن را می‌دهند، پز فهمیدن را! توی ترافیک دهانت را وا می‌کنی و فحش می دهی، داد می زنی که می خواهی بشاشی به این فرهنگ، نیروی انتظامی، راهنمایی و رانندگی، برینی به این مملکت بی در و پیکر، اما آهی می‌کشی و می‌نالی ازاین که نمی‌شود، چون تو هم یکی از آنهایی ، از آن چند میلیونی که تک نفره با ماشین سُر می‌خورند و سَر می‌برند و یادشان نمی آید که چرا اصلاً ماشین خریده‌اند، که اگر نمی‌خریدند ترافیکی وجود نداشت که راننده اتوبوس به موتوری بگوید «شتری!.» کولر ماشین را روشن می‌کنی و آن وقت می شوی مدافع محیط زیست، پارس می‌کنی که هوای کره زمین دو درجه گرم شده است و این یعنی خطر!
من از تف می‌نویسم...
تاریخ را که خوب نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی که سـکس یا همان شکل تر‌و‌تمیزترش عشق چقدر حاکمان و توده‌ها را به خطر انداخته، شاید به همین دلیل بود که جنسیت و سـکس جزو اولین مواردی بودند که تمدن برای آن تعیین تکلیف کرد. کنترلش کرد و در نهایت خانواده را ساخت و به قول فوکو اتاق والدین تبدیل شد به «تنها مکان رابطه جنسی پذیرفته شده.» از آن رو که جامعه سود محور و هدف گرا همیشه به دنبال نتیجه می گردد و آنچه نتیجه ندارد گنگ است، اصم است و در نهایت پوچ و با آن نمی‌توان کاری به پیش برد جز آنکه بنشینی و به آن بخندی! به همین سادگی واقعیت مخدوش شد و ما نتوانستیم – شاید هنوز هم نمی‌توانیم – بگوییم که چندبار در هفته جلق می‌زنیم یا پورنو تماشا می‌کنیم. کسی نفهمید که وقتی از کف حیاط مدرسه کاندوم پیدا کردیم و دانستیم که اصلن کاندوم یعنی چه، آنقدر ذوق‌زده شدیم که پر آبش کردیم و افتادیم دنبال هم، فریاد‌زنان، خنده‌کنان، تعجب کردیم از اینکه چرا پاره نمی شود! ما «راست‌قامتان تاریخ» زمانی فکر می کردیم دخترها هم کیر دارند، چون توده چنین می خواست، همه شبیه هم بودند، و برای خیلی ها هنوز هم همین طور است.
من یک کارمندم...
«من» هم تا یک جایی همراهی می‌کند و بعد از آن او هم ابزار دست توده می‌شود. خود توده تشویقت می کند که بگویی «من» تا بعدن به قول فوکو بتواند ردت را بگیرد، متهمت کند و در نهایت از تو بخواهد که اعتراف کنی و اینجا است که شروع می کنی به قول دادن و تا می‌توانی نقش می‌بافی برای خودت. باورت می شود که کارمندی، عیالواری، تمیزی، نماز اول وقت می خوانی و هزار و یک چیز دیگر. قبل تر، می‌خریدی و بودی، الان خریدن دیگر کافی نیست، قول هم باید بدهی که مهم‌ترینشان سرافراز‌کردن ایران است. ایران خالی نه، ایرانِ مسلمانِ عزیز‌تر از جانِ شهید پرورِ جان برکف که هزاران سال تمدن دارد، کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر دارد، باباهاش آب دارند، مادرانش انار و هزار کوفت و زهرمار دیگر. اینجاست که باید قبول کنی که سیاست پدر و مادر ندارد و اصلن نباید دنبالش رفت، نبایدبه آن دست زد چون پدرت تنبیه می‌کند و مادرت به شوهرش هیچ نمی‌گوید جز چشم. سیاست هم مخفی می شود، البته به تو می گویند چرا – در یک جامعه خدا ترسِ مردم سالار که چیزی مخفی نمی‌ماند – چون «سیاست اروتیک است»، و اروتیک تحریک می کند، و اگر تحریک شوی عقلت را از دست می‌دهی و به‌همین‌سادگی عطای سیاست را به لقایش می‌بخشی و باور می کنی که برای از ما بهتران است، برای آنان که می‌دانند چگونه اداره‌اش کنند، می دانند که سیاست را – زن را- چگونه آدم کنند. تو هم کاری نمی کنی، همانطور که در حسرت کردن کون زن Anal Sex تماشا می کنی هر شب ساعت 20:30 پای اخبار کانال شبکه دو می شینی و کیفور می شوی از این همه شفاف سازی! ما هر شب کله های گنده مان را شکست خورده بر شانه های زنانمان آوار می کنیم.
من از بیرون خودم شروع می کنم به نوشتن...
چاره ای نیست، ما برای اینکه از خودمان بگوییم باید از بیرون شروع کنیم، باید از دیگران بگوییم، مسیحیت به جای اسلام، آمریکا به جای ایران، جلوی چشمانمان بچه های ماشین دار شهر دختر «بلند» می کنند و ما از فساد خانمان سوز در ایتالیا شکایت می کنیم. آنجا که روضه خوان پول می گیرد برای درآوردن اشک مردم ما از به تاراج رفتن معنویات در غرب می‌گوییم، حالا این غرب کجاست، معلوم نیست. اصلن غرب یعنی به غیر از ایران! و هزار و یک چیز دیگر و آخر سر حکم بر این می شود که همه چیز ساخته و پرداخته مزدوران بی بی سی بود، هست و خواهد بود.
به نام خدا...
«من» اصلن هیچوقت از توده جدا نبود و شاید هرگز چنین نشود. «من» همه این آدم هاست، در میان آوار و آدم آدم است، علی، رضا می شود، به همین سادگی. کافیست اسمش را عوض کنی، چون آدم آدم است، کی می شود در آینه نگاه کنی و پیرمرد خنزرپنزری را نبینی، قصاب را نبینی، کی می شود؟ شاید نشود، «من» توده است و توده «من»، شاید.

آوار/آرش اله وردی
+ نوشته شده در  2009/9/15ساعت 23:12  توسط ارش اله وردی  | 



یک‌آدم‌عصبی زیرزمینی

یک‌آدم‌منتقد مشهور‌ روزنامه‌ای

یک آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

یک آدم شهروند موفق خانواده‌دار و غیرتی

یک آدم مجروح و لت‌و‌پاره

یک آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

هزار آدم عصبی زیرزمینی

هزار آدم منتقد مشهور روزنامه‌ای

هزار آدم بورژوای کرواتی رمان‌خوان با‌سواد سینما‌دان

هزار آدم فنی و خانواده‌دار و غیرتی

هزار آدم مجروح و لت‌و‌پاره

هزار آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر

دارند می‌آیند جلو

دارند می‌روند عقب

دارند شلوار‌هایشان را در می‌آورند

دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند

دارند به من اشاره می‌کنند

نزدیک می‌شوند

انگشتشان را در دهانشان می‌کنند و در‌می‌آورند

وبعد‌انگشت‌خون‌آلودشان را به من نشان می‌دهند

من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم

آنها می‌دانند که من از توده‌ها متنفرم

آنها تبدیل به توده می‌شوند

آنها ‌ابر‌‌ می‌شوند

آنها دور می شوند

 دور می‌زنند و برمی‌گردند

سرگیجه می‌گیرم

هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن

من برای خودم نمی‌نویسم

از صبح می‌روم با دشمنانم می‌جنگم و شب کله‌ی گنده‌ام را شکست خورده بر شانه‌های زنم آوار می‌کنم

باز صبح بلند می‌شوم

فحش می‌دهم که چرا باید بلند بشوم

و دوباره به جنگ می‌روم که چرا به جنگ می‌روم

که چرا...؟

 

من از خودم نمی‌نویسم

من ازبیرون خودم می‌نویسم

جوانهای بیرون خودم

جوانهایی که با دوست دخترهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که با دوست  پسرهایشان نمی‌سازند

جوانهایی که به هرحال با پارتنرهایشان نمی‌سازند

من از جوانهایی می‌نویسم که از پنجره اتاق به خانه همسایه نگاه می‌کنند‌تا‌در‌تخیل لمس گوشت ساق زن همسایه مدهوش شوند

من از کاندوم نمی‌نویسم

من از تف می‌نویسم

حقیقت

تف

پوست‌ِ تف

نفس عمیق.

 

 

من از نادر خسروجردی می‌نویسم که هرروز کارش را عوض می‌کند و تخم‌اش هم نیست که چرا کارش را عوض کرده است وچرا بدهکار است.

من از کسانی می‌نویسم که تخم دارند

من از کسانی می‌نویسم که تخم ندارند

من از خودم نمی‌نویسم

من یک کارمندم

من عیالوارم

کودکانم دور و برمند

من تمیزم

و نمازم را اول وقت می‌خوانم .

من قول می‌دهم

قول می‌دهم وطنم ایران باشد

قول می‌دهم ایران را سرافراز کنم

قول می‌دهم ادبیات را جدی بگیرم

قول می‌دهم هرگز به کرست زن همسایه نگاه نکنم

قول می‌دهم شعر سیاسی ننویسم

سیاست اروتیک است

سیاست یک هارد‌سکس بدون عشق است

در درونم دارد یک نفر بدون عشق از پشت می‌دهد

باید مرخصی بگیرم و بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که با نیتی کاملاً غیر‌اروتیک شرط می‌بندند با هم سر ساعت 5 بعدازظهر جلوی درب ورودی پاساژ ونک بشاشند و قرار      می‌گذارند هرکسی که آلت غیر‌اروتیک‌اش کمتر از دیگران دیده شود  همه را شام دعوت کند ، زیرا جهان در واقع کاملاً خالص است و شام برکت خداست، شام نباید اروتیک باشد،شام نباید سیاسی باشد.

باید بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که لیسانس گرفته‌اند

از جوانهایی که دیپلم گرفته‌اند

ازجوانهایی که سیکل گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سیکل نگرفته‌اند و سر کار هم نرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که سر کار نمی‌روند

من از جوانهایی می‌نویسم که خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش آورده‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند خواهر صاحب‌کار را جلو چشمهایش بیاورند

من از جوانهایی می‌نویسم که زن گرفته‌اند

من از جوانهایی می‌نویسم که شوهر کرده‌اند

من از جوانهای خالصی می‌نویسم که وقتی در شهر با پارتنرشان راه می‌روند همه فکر     می‌کنندآنها کونی‌اند

اماآنها نمی‌دانند که کونی‌ها خالص نیستند

من از جوانهای آزاده‌ای می‌نویسم که با ماشین کار می‌کنند

من از مردم ناخالص شهر می‌نویسم

من از داروخانه‌هایی می‌نویسم که مشتری‌هایشان را برای

فقط برای چند میلی‌گرم آرامش می‌پرانند.

من از دوستانم می‌نویسم

دوستانی که رفتند جنوب جنس بیاورند

ولی فقط تخم‌هایشان برگشت

یا‌من فقط در فضایی‌تاریک تخم‌هایشان رادیدم که بامن حرف می‌زدند

یا آنها دیگر تخم‌هایشان را نخواهند دید که با من حرف بزند.

 

نفس کرم‌آلوده‌ی عمیقی می‌کشم.

 

من ازخودم نمی‌نویسم

من از بیرون خودم شروع می‌کنم به ریختن

به نام خدا

من...


بازنشراز مطرود
+ نوشته شده در  2009/9/11ساعت 13:8  توسط ارش اله وردی  | 



باغ شکر پاره عنوان نمایشی از قطب الدین صادقی است که به نظر من اگر کمی پشت خود را از بار موزیکال و رقص روحوضی سبک تر می کرد یکی از تاپ نمایش هایی می شد که توی این سالها در تالار اصلی دیده ام. کاری که می توان آن را یک آکسیون روز در سبک روحوضی و موزیکال خواند .

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 0:44  توسط ارش اله وردی  | 

چطور می توان شعر نوشت ؟ مثل اینکه چطور می توان نقاشی کشید از چهره ی یک شخص وقتی که مدام از روبروت تکان می خورد و اینور وآنور می شود و به حرفت گوش نمی دهد؟ چطور می توان شعر نوشت وقتی که   برده ی مورد شعر بر شاعر طغیان می کند و وول می خورد و حتی به شاعر تجاوز می کند؟ چطور می توان کلمه ها را به کار برد تا از او(...) بنویسند وقتی که او ( ... ) شاعر متجاوز را به خاک و خون می کشد؟ 
+ نوشته شده در  2009/8/4ساعت 22:19  توسط ارش اله وردی  | 

جهان ما به دوچیز زنده است

اولی شاعر

و دومی شاعر

و شما هردو را کشته اید

اول خسروگلسرخی را

دوم خسرو گلسرخی را...

+ نوشته شده در  2009/8/3ساعت 1:3  توسط ارش اله وردی  | 

آدم فکر می کند عوض شده است، یا نه مثل وقتهایی که کابوس می بیند و بعد در اوج تنهایی پا به فرار می گذارد ولی نمی تواند در برود شده ام.شده ام مثل اینکه چهره ام را عوض کرده اند و برده اند و مرا کرده اند.فکر می کنم نارو خورده ام فکر می کنم از اول نبایدبه چیزی اعتماد می کردم همه چیز حتی وانموده ی خودش هم نیست.چقدر راحت می توان همه چیز را پاک کرد بعد کسی بیاید و مشت و لگد هم نزند شاید هم بزند و فقط از یک درخت، برعکس، آویزم کند روزها ، و جلوی چشمهام جسدعزیزی را که روز به روز آب می رود له می شود بو می گیرد و خورده می شود را بگذارد و برود و بعد که به مرور برمیگردانندم روی سرزمین ، دیگر هیچ کسی اینجا نیست هیچ کسی مرا             نمی شناسد درحالیکه من همه ی آنها را  می شناسم و با آنها بزرگ شده ام.آدم فکر می کند که خودش هم عوض شده است پس.

این که ادامه ای ندارد. دارد؟

+ نوشته شده در  2009/8/2ساعت 1:11  توسط ارش اله وردی  | 

 

 

 

                                          آنتی کاپیتالیسم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/7/27ساعت 22:49  توسط ارش اله وردی  | 

10-12روز پیش با عطی رفتیم سینما سپیده "دریاره الی" را دیدیم.حتما ببینید.شناخت فرهادی از طبقه متوسط ایرانی و اکران و نمایش یا بهتراست بگویم پرفورمنس سه روز آنتراکت، برای این طبقه فوق العاده است. اوائل فیلم  فکر می کنی داری ماجرای آنتونیونی را می بینی اما یواش یواش همه چیز فرق می کند فیلم متعلق به فرهادی می شود تماما  و  تو نمی توانی آنرا ازش جدا کنی .بازیها فوق العاده .کارگردانی خیلی خوب.اما باکس تدوین مقابل این حجم خوب ، بد کار کرده یا به نظرم بهتراست بگویم کم کاری کرده.

موسیقی از فیلم عقب می افتد.ریتم فیلم انقدر تند هست که واقعا تا آخرش هیچ نیازی به موسیقی احساس نمی شود و آخرش هم ...،نمی دانم چطور فرهادی با این اتفاق مواجه شده  که تو ی سی دی هاش آهنگ      Song for eli را پیدا کرده و...

فیلم و متن فیلم به شدت پر از خوانش و سفید خوانیست.باید بارها قبل و بعد فیلم راحدس بزنید .البته بیشتر باید هر بیننده قبل فیلم راحدس بزند.من که خیلی فضولی کردم تا از ته و توی  زندگیشان سر در بیاورم مثلا  یک رابطه عاشقانه بین احمد و سپیده مربوط به سال های پیش پیدا کردم و....

به هرحال به هیچ وجه نبایداین فیلم را ندید چون به نظر من یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران به شمار می رود.شایدهم یواش یواش توی گوش هم زمزمه کنیم که "درباره الی" اولین و برترین فیلم ...


+ نوشته شده در  2009/7/9ساعت 0:0  توسط ارش اله وردی  | 

 

عصبی که در دارالرحمه پوکید آرش نام داشت

 

برای یک سنوگراف ، خلق فضایی خیره کننده ازموادی معمولی یا عرضه فضایی شعری توسط شاعروتعطیلی خود،چالشی هیجان انگیزاست.شعرصرفاً جهشی نیست که به انجام برسیم بلکه حرکتی ست که درگذرازآن به تجربه می رسیم.آرش الله وردی درعصبانیت خود درمحلی ازمتروکی ذهنش ،فضایی می سازد که پُرازدینامیکالی شعریست.زمینه مشترک بین فضای اینستالیشن و اجرای کلمات موردعلاقه شاعر،ظرفیت به وجودآورداست که حرکت می کند.

  بیرون به سرعت می زنم

همیشه چندین ماه یک بارچندین بار فجیع می گردم

ازاطراف به کله ام انگشت می کنند

باکله می کوبم توی سرباران های خداوند

  شاعرتحریک پذیر،ناآرام وغالباً خطرناک است ونیازمندحمایت ازخویش توسط شعرش است .شعری که درهرجایی ممکن است اتفاق بیفتد.خیابان،کافه،زیرزمین،استادیوم،بیمارستان،زندان ، یک چادر یا اتاق پشتی یک قهوه خانه.یک فضای شعری به تجمعی عادی، اجازه تبدیل شدن به اجتماعی تک نفره که اینجا خود آرش است را باهویتی می دهد که می تواندسکویی باشد برای نیازآن به گفتن.

  سه:کوچکترکه می شوم

بیشترخودم راعذاب می دهم

موهای بیست سه ساله ام از اسیدقطرات خون کم اعلات سفیدند

باورنداری خوشکلکم؟

بیاگازبزن

تابترکم

من به تودروغ

غلط کنم

زیربارش توام،ای زردی،خستگی،تشنگی!

 

 

 الله وردی درعصبانیت فضایی دیگررا هم به وجودمی آورد که تشریفاتی ورسمیست که رویاهایش رابه رخ مخاطب می کشد.احتمالا.این رویاپردازی میدان ها وخیابان هایست که در خودآرش به وجودآمده است.

فضا جزء اساسی سنوگرافی ودراماتورژی است،آنجا که تجربه شعری مشاهده می گردد وشکل می گیرد.شعربا افزودن رنگ ،تصویردرکلمات ،پراز کنش می شودوازطریق خطاب مستقیم به مخاطب ومکالمه با وی ، توجه وی راجلب می کند.سنوگرافی شعری ، تجمعهای ناخواسته کلمات مخاطب راتشویق می کند که به فکرعصبانی شدن باشد.

 

 این منم    نخواهم توانست دوست دخترم راخوشبخت کنم

اوسایه ای بود که آفتاب شد

بزرگ شد

زیرا او با من دوست شده است

این ها را باید بدانی گالیور رستگار!

  

کلمات تبدیل به پس زمینه می گردندوآرش ،نه تنها کنارخودش بلکه روی مخاطب بازی می کند درحالی که جاذبه شعریش رانادیده می گیرد.این شایدیکی ازشیوه هایی آرش الله وردی باشد.اما ارتباطی به وجودمی آید که تجربه ای ارزشمندبرای سنوگراف هایی شعرهستند.سنوگرافی ، واقعیت بخشی به تصویرسه بعدی است،تصویری که درشعرهای مجموعه عصبانیت ، بخش ضروری آن است.

 

تف می ریزم

ناگاه بادمیاید

وتفم را می بردسوی آنان

وآنان به قهرالهی با ماشین هایشان به زیرخاک مکیده می شوند

اما زنده ها می ریزندروی سرم

من نبودم،بادبود به خدا،نزنید!

  

این تصویر،شامل یافتن فضای مناسب برای تلفیق است.اما این تصویر، درشعرتزیینی نیست ، بلکه تصویردیداری نیرومندی است که دنیای شاعران را که آرش با استفاده از ذهنش درفضا آفریده است،تکمیل می کندودرمتن نفوذمی کندوآن راتسخیرمی کند.شعرها(درباب ویزهای بیست سالگی/نام این شعرنیفتاده است/زندگانی یک بوکسور) فضا وسنوگرافی رابه خوبی توصیف می کنند.

 

یعنی وقتی بودکه داشتم فکرمی کردم

با این قیافه زشتم دارم به معشوقه های مرده ی بابای پدربزرگم فکرمی کنم

بایدآنهارالخت دربغلم ببرم بیرون برایشان ویراژبدهم تانیامده

سکس/فکراست/اماحیف که سکس تنها چیزی ست که دراین وضعیت خونی/فکرنمی کنم

 

هرچندتقدیم های آخرکتاب ونوع نوشتاریش من راعجیب به یادتقدیم ها کتاب ده مرده شهریاروقفی پور می اندازد.

منبع:  سایت سه پنج  

 

+ نوشته شده در  2009/5/2ساعت 10:50  توسط ارش اله وردی  | 

باز نشر از مطرود:

 

چرا باید نوشت؟ و فراتر از آن، در چنین وضعیتی که لابد هر کس به شیوه‌ی خودش آن را توضیح می‌دهد، چرا باید شعر نوشت؟ نقد ادبی همواره از پاسخ به چنین پرسشی طفره رفته و جای آن کوشیده است تا از چه‌گونه نوشتن حرف بزند. به این ترتیب و به عنوان مثال، یاس ویرانگری که گاه و بی‌‌گاه خِر نویسنده را می‌چسبد و نوشتن را همچون کنشی بی‌معنا القا می‌‌کند،‌ صرفن یک حالت روانی تلقی می‌شود که باید آن را با روانکاوش در میان بگذارد. گفت‌و‌گویی که در ادامه می‌آید،‌ تلاشی است برای پیوند زدن نوشتن ـ به مثابه کنشی انضمامی ـ به شعر و از گذر آن،‌ پرداختن به حادبیان‌‌گرایی برای پیوند زدن این هر دو به حقیقت. این گفت‌و‌گو هم‌چنان ادامه خواهد داشت.

علی سطوتی قلعه: این روزها بیش از هر زمان دیگری شعر نوشته و منتشر می‌شود. به همین میزان، حرف زدن درباره‌ی شعر دشوار شده است. این دشواری وقتی بیش‌تر احساس می‌شود که قرار باشد ما درباره‌ی یک قطعه‌ی شعر به نقد و بررسی بنشینیم. دوست دارم این گفت‌و‌گوی شبانه را با همین احساس دشواری درهم‌آمیزم و این سوال ِ تا حدی شخصی و در عین حال تعیین‌کننده را با خودِ تو در میان بگذارم: یک قطعه شعر را روبه‌روی تو می‌گذارند، حالا هر شعری که می‌خواهد باشد، تو چه‌طور با آن برخورد می‌کنی؟ و آیا برخوردی که می‌کنی درست به اندازه‌ی همین سوالِ من شخصی نیست؟

آرش اله‌وردی: خب،‌ دقیقن یک برخورد شخصی اتفاق می‌‌افتد.

سطوتی قلعه: احتمالن چیزی در این مایه‌ها که شعر خوبی است و تو با آن حال کردی یا نه.

اله‌وردی: بعضی وقت‌ها فراموش می‌شود که باید معیاری هم وجود داشته با‌شد برای خوبی یا بدی. اصلن خوبی و بدی به چه چیز یک خوانشگر بستگی دارد؟ آیا فقط باید به وضعیت روحی شخص ارجاع داده شود؟ انگار معیارها به مرور کم‌ارزش شده‌اند.شاید قرار بوده معیارهای تازه‌تری پیدا شود که هنوز هیچ خبری از آن‌ها نیست.

سطوتی قلعه: من فکر نمی‌کنم مسئله‌ی اصلی فقدان معیارهای نقادانه باشد، بل‌که آن گفتمانی است که این معیارها از آن نشئت می‌گیرد: گفتمان ادبی.

اله‌وردی: بالاخره باید دنبال همان دلیلی گشت که باعث شده معیارهای تازه‌ای جای‌گزین نشوند.

سطوتی قلعه: به نظر من، معیارها عوض شده‌اند و اتفاقن هم‌چنان نقش تعیین‌کننده‌ی خودشان را ایفا می‌کنند.
آرش اله‌وردی: مثلا؟

سطوتی قلعه: مثلن امروز دیگر خبری از دست‌مالی‌های بی‌پایان زبانی نظیر آن‌چه در سال‌های دهه‌ی هفتاد به چشم می‌آمد، نیست. در مقابل، با نوعی ساده‌نویسی مواجهیم؛ چنان که شیوه‌ی تولید شعرهای احمدرضا احمدی و چارلز بوکوفکسی به یک مد همه‌گیر در شعر فارسی تبدیل شده است. دشواری اما هم‌چنان برجای خود باقی است. راستش من آن بلاهتی را که در لحظه‌ی مواجهه با یک قطعه شعر بهم دست می‌دهد، نمی‌توانم نادیده بگیرم؛ بلاهتی نه از سر نادانی و نه حتا تجاهل، بل به دلیل انباشت آگاهی نسبت به اتفاقی که روی کاغذ یا صفحه‌ی مانیتور افتاده است.

اله‌وردی: اما ساده‌نویسی به خودی‌خود نمی‌تو اند یک معیار باشد. در عین حال،‌ ساده‌نویسی چیزی است که هنوز فقدانش احساس می‌شود. مسئله آن معیاری  است که در ساده‌نویسی وجود دارد، نه خودِ ساده‌نویسی. ساده‌نویسی‌ای که باب روز شده  ـ و البته برای اشاره به آن نباید شعرهای بوکوفسکی را مثال  زد ـ‌  یک شیوه‌ی محافظه‌کارانه است که باعث استپ آگاهی  شده است؛ دقیقن همان اتفاقی که توی دست‌مالی‌های بی‌پایان زبانی هفتادی‌ها می‌افتاد: استپ تزریق آگاهی.

سطوتی قلعه: اما آیا واقعن آگاهی‌ای در کار بوده است؟ «این کلمه را بردار و کلمه‌ای دیگر را به جایش بگذار. این سطر را حذف کن. این شعر آغاز خوبی داشته و پایان خوبی نداشته است. این تصاویری که در این قطعه وجود دارد، قابل ستایش است.» بله، این قسم آگاهی بلاغی و بوطیقایی همواره وجود داشته و البته هم‌چنان به‌ گونه‌ای متورم وجود دارد، اما به شدت درخودماندگار است.

اله‌وردی: البته منظور من کدهای ارائه شده از سوی شاعر است نه منتقد.

سطوتی قلعه: وقتی داریم از سوژه‌ی شعر فارسی حرف می‌زنیم، دیگر نباید فرقی میان شاعر و منتقد قائل باشیم. بگذار آن‌چه می‌خواستم کمی جلوتر به آن برسیم، همین حالا بگویم: به نظر می‌رسد شعر در موقعیت‌های انضمامی، حیثیت سوژگانی خود را از دست داده و دچار اختگی شده است.

اله‌وردی: به نظر تو چرا این اتفاق افتاده است؟

سطوتی قلعه: جوابی که من به این سوال می‌دهم، هرگز آسیب‌شناسانه نخواهد بود؛ بدین معنا که قطعن من قصد ندارم گره‌ای از کار فروبسته‌ی شعر بگشایم. اتفاقن فروبستگی و مشکلی هم در کار نیست. برعکس؛ ما با گشادگی بیش از اندازه‌ای در شعر فارسی مواجهیم. آن نوع ساده‌نویسی که این روزها مد شده است، چنان که شمس لنگرودی به عنوان یکی از نمادهای محافظه‌کاری ادبی نیز آن را می‌ستاید و برای مثال، از بوکفسکی به عنوان شاعر مورد علاقه‌ی خود نام می‌برد، درست محصول آن گشاده‌دستی نظری دهه‌ی هفتادی است.

اله‌وردی: همه چیز خوب و خوش و خرم است. هیچ اتفاقی هم برای شعر نیفتاده است. برخلاف نظرعلمداران بحران شعر بحرانی هم وجود ندارد.  ولی به قول بنیامین، همین که همه چیز، همین‌طور که هست، دارد پیش می‌رو‌د، فاجعه است: اختگی یا استپ آگاهی پشت چراغ. باید جوابی داده شود که دقیقن آسیب‌شناسانه باشد.

سطوتی قلعه: من اما همدلانه با سوژه‌ی شعر فارسی همدلانه برخورد نمی‌کنم. آن‌چه وضعیت موجود را برمی‌سازد، استثنا نیست، بل‌که بخشی از آن و به این ترتیب، تمامیت آن است؛ با همین ویژگی تک‌یاختگی و در خودماندگاری که دارد. فاجعه، ده روز و ده ماه و ده سال دیگر ما را غافل‌گیر نمی‌کند که بتوان ترفندی به کاربست و در برابرش ایستاد. نباید دل‌بست به آن غافل‌گیری که ناگهان به گونه‌ای پارودکسیکال ما را بر سر وجد خواهد آورد؛ چرا که همزمان که معنای هستی‌‌مان را ساقط می‌‌کند،‌ خبری تکان‌دهنده و دست اول به شمار می‌آید که سرخوشانه و فخرفروشانه آن را به این و آن حواله می‌دهیم. فاجعه درست همین حالا پیش روی ماست، در همین لحظه‌ای که یک قطعه شعر روبه‌روی من و تو قرار می‌گیرد و آن بلاهت مضاعف را به ما ارزانی می‌دارد. مضاعف از آن رو که: هم خود ِ نوشتن در شرایطی چنین ابلهانه می‌نماید و هم رویارویی با چنین نوشتاری هم همچون سرنوشتی مقدر، ناامیدکننده است.

اله‌وردی: شعر فارسی از سلامت مفرط و ماندگار و خلائی که به راحتی اجازه آسایش را برایش فراهم کرده،‌ آسیب دیده است. بحث از غافل‌گیری نیست. باید این خلا را شناخت و درباره‌ی آن نوشت؛ خلائی که داریم در آن زندگی می‌کنیم و می‌نویسیم. معلوم است که فاجعه همین جاست و بوده و خواهد بود؛ چون همیشه پر از آرامش و سکوت بوده است.

سطوتی قلعه:  تنها باید بصیرت آن را داشت تا فاجعه را دید. باید حیثیت سوژگانی را به سوژه‌ی شعر فارسی بازگرداند تا آن بلاهت و این فاجعه را رصد کند و بپذیرد که شانه‌هایش دارد می‌لرزد. درست در همین نقطه است که طرح حادبیانگری اهمیت می‌یابد؛ حادبیانگری نه به مثابه بوطیقا  و نه حتا به مثابه یک تاکتیک، بل‌که به مثابه یک استراتژی.

Leris/F.Bacon اله‌وردی: وقتی از چنین ترمی ـ حادبیان‌گری ـ استفاده می‌شود، مخاطب با پیشینه‌ای ضمنی و تاریخی  برخورد می‌کند: از یک طرف با بیان یا همان ریطوریقا، بلاغت و فصاحت و روانی سروکار دارد که از سر بلاهت با فخامت یکی شده  و از طرف دیگر با وضعیتی اکسپرسیونیستی به معنای شدت و حدت وصف حال خاص. اما این صبغه‌ی تاریخی را باید فراموش کرد. ما امروز در وضعیتی اضطراری به سر می‌بریم که اتفاقن کاملن عادی و روزمره شده است. بهتر است بگویم با یک جامعه‌ی اکسپرسیو مواجهیم. نمی‌خواهم بحث آسیب‌شناسانه به معنای مصطلح کلمه راه بیندازم. حادبیانگرایی، ضرورت نوشتن کاربردی این وضعیت اضطراری است؛ وضعیت اضطراری‌ای که فراگیر و عادی شده است.

 سطوتی قلعه: نوشتن کاربردی ؟

 اله‌وردی:  بله، کاربردی؛ البته نه به معنای شعاری، بل که چیزی که بشود از  آن استفاده کرد. به نظر می‌رسد  که خیلی بهتر از اختگی باشد؛ حالا چه پیچ باشد و چه مهره.

سطوتی قلعه: می‌شود مثال بزنی آرش؟ تو خودت یک  مجموعه‌ شعر منتشر کرده‌ای. چه کاربردی می‌تواند داشته باشد این مجموعه برای تو یا برای کسی که آن را می‌‌خواند؟

اله‌وردی: همین که از  آگاهی و تزریق آن جلوگیری نمی‌کند. همین که روزمرگی‌هایش را به رو می‌آورد. همین که می‌گوید، حرف می‌زند، قایم نمی‌شود؛ دقیقن مثل استفاده‌ای که ما از کارهای گرافیتی در سطح شهر می‌کنیم؛ چیزی که برش می‌دهد، در سیستم زندگی می‌کند، از سیستم کتک می‌خورد و در همان سیستم ادامه می‌دهد تا بیشتر طرد شود: طردیدگی. همین.

سطوتی قلعه:  البته من نگاه مثبتی به گرافیتی ندارم. اما خب، قرار نیست امشب در این باره با هم حرف بزنیم. به هر حال، فکر می‌کنم منظور تو را از نوشتن کاربردی فهمیده باشم در واقع، این همان چیزی است که من از آن به عنوان بازگرداندن حیثیت سوژگانی به شعر فارسی یاد می‌کنم. قرارمان این است که شعر در جایی ورای نقد ادبی گنجانده شود، اما نه به هوس آسوده‌طلبی و نه برخاسته از توهمات صوفی‌مسلکانه‌ی حجم‌گرایانه؛ اتفاقن برای ذخیره‌ی نیروی تهاجمی بیش‌تر: پشت کردن به انگاره‌‌های نقد ادبی و آن نوع بلاهتی که ارزانی‌مان می‌دارد و گشودن جبهه‌های انتقادی که از گفتمان ادبی فراتر می‌رود. فکر می‌کنم تو هم وقتی از نوشتن کاربردی حرف می‌زنی، به چیزی در همین مایه‌ها اشاره داری. همین طور است؟

اله‌وردی: صدردصد. مرزخیلی باریکی  است بین بلاهت و بصیرت. خب،  نوشتار حادبیان‌گرا خصوصیات خاص خودش دارد که برای مثال، ساده‌نویسی یکی از آنها می‌تواند باشد؛ همان شیوه‌ای که به راحتی به بدخوانی و بدنویسی می‌انجامد. پس باید این موضوع را دو شقه کرد.

سطوتی قلعه:
نقد ادبی، همیشه قدرت اثر ادبی را می‌سنجد. آن چه از ادبیات باقی مانده، همواره ادبیاتی قوی و محکم بوده است؛ ادبیاتی که جلوتر از نقد ادبی حرکت کرده و نقد ادبی، بر اساس همان ادبیاتِ پیش‌‌رو به‌روز شده و معیارهای تازه‌ای را برای قدرت بخشیدن به اثر ادبی در نظر گرفته و تعریف کرده است. این‌گونه است که گفتمان ادبی رفته‌رفته فربه‌تر شده و پذیرش بیش‌تری را برای انواع ادبی در خود به وجود آورده است. این فربهگی در نهایت به درخودماندگاری گفتمان ادبی و بیان‌گریزی آن انجامیده است. آن‌چه در چارچوب گفتمان ادبی حائز اهمیت است، معیارهای برسازنده این گفتمان است و نه به چیزی دیگر. حادبیان‌گرایی اما بر سر آن است که با بازگشت به سرچشمه‌های بیان‌گرایانه‌ی ادبیات، از گفتمان ادبی فراروی کند و در این میان، دست روی چیزی می‌گذارد که نقد ادبی در مقام پلیس ادبیات به آن حساسیت دارد: ضعف اثر ادبی. چه‌گونه می‌توان یک شعر ضعیف نوشت و آن را به تاریخ ادبی تحمیل کرد؟ نقد ادبی، در برابر چنین پرسشی هیچ پاسخی در چنته ندارد جز سکوت. حرف زدن از ضعف اثر ادبی و تلاش برای نوشتن شعری ضعیف اما به معنای تجاهل نیست. قرار نیست شعرهای بندتنبانی نوشته شود. اما هم‌چنین قرار نیست در برابر هر قطعه شعری دهان گشود و برای چندصدهزارمین بار از تصاویر بکر و سطرهای درخشان و ترکیب‌بندی مناسب و واج‌آرایی و پایان‌بندی به‌جا و در نمونه‌های دهه‌های هفتادی‌اش چندصدایی و بازی زبانی و این قبیل ترم‌های دمده حرف زد. قطعن آن‌چه به عنوان حادبیان‌گرایی از آن یاد می‌شود، ویژگی‌های خاص خودش را دارد اما پیش از پرداختن به این ویژگی‌ها ضرورت دارد گفته شود که هر قطعه شعر حادبیان‌گرا، مطلقن قرار نیست و نباید کامل و بدون عیب و نقص باشد. این مسئله را باید به نقاد ادبی در مقام پلیس ادبیات سپرد و آن را بایگانی کرد.

اله‌وردی:
اما باز دشواری وجود دارد. نمی‌شود به همین سادگی ساده‌نویسی یا ضعف را روبرو قرارداد و شناخت.

سطوتی قلعه: بله، دشواری وجود دارد، اما برای کسی که کرم دارد درباره‌ی یک قطعه شعر حرف بزند و برای کسی که کرم دارد یک قطعه شعر کامل بنویسد.

اله‌وردی: وقتی از حیثیت سوژگانی یک شعر حرف می‌زنیم، پس باید از یک شعر هم حرف بزنیم؛ البته نه به معنای استعلایی آن.

سطوتی قلعه: من از حیثیت سوژگانی شعر حرف زدم و نه حیثیت سوژگانی «یک» شعر. در عین حال، سوژه به معنای هگلی آن ـ چنان که ژیژک می‌گوید ـ همواره سوژه‌ای در حال ساخته شدن است. حادبیان‌گرایی آن گفتمانی است که از گفتمان ادبی فراروی می‌کند و سوراخ‌های آن را به نمایش می‌گذارد و نشان می‌دهد که نه یک قطعه و نه مجموعه‌ای از شعرها که حتا همه‌ی شعرهایی هم که نوشته می‌شوند، کافی نیستند و ناتمام باقی مانده‌اند.

اله‌وردی: این، درست. ولی به نظر من این وضعیت اضطراری عصر هست که به تولید چنین نوشتاری دامن زده  و چنین آگاهی‌ای راتزریق کرده است. پس ممکن است از نقد ادبی پیشی بگیرد و در عین حال، دوباره گفتمان ادبی، آن را درخودش جا بدهد.

سطوتی قلعه: البته جلوی اشتهای سیری‌ناپذیر تاریخ ادبی را نمی‌توان گرفت. همین حالاش هم آثار کسانی مثل رمبو و تزارا که یکی مرگ شعر را اعلام کرد و دیگری کوشید تا آن را به گند و گه بکشد، جزو میراث ادبی به حساب می‌آیند. با این همه این گفتمان هرگز بصیرت آن را نخواهد یافت که آن لحظه‌ای که رمبو و تزارا در تاریخ ـ و نه صرفن تاریخ ادبی ـ رقم بزنند، رصد کند. لبخند چندش‌آور معلمان و استادان ادبیات را ببین که وقتی به سمبولیسم و دادئیسم و سورئالیسم می‌رسند، می‌گویند: بله، این‌ها هم این‌طور بوده‌اند دیگر.

اله‌وردی:  آنها هیچ وقت از شدن حرف نمی زنند.

سطوتی قلعه: در عین حال، فراروی از گفتمان ادبی، به معنای آوانگاردیسم نخواهد بود. شاید اعتراف تلخی باشد، اما قطعن من و تو شاعریم. شعر می‌نویسیم و برای شعر نوشتن و حرف زدن درباره‌ی آن بوده که سروکارمان به یکدیگر افتاده است. در عین حال ما می‌کوشیم شعر را به آن کلیتی که مشخصن خصلت ژنریک ندارد، پیوند بزنیم. چه وقتی داریم شعر می‌نویسیم و چه وقتی می‌خواهیم درباره‌ی آن حرف بزنیم، این کار را انجام می‌دهیم.

اله‌وردی: من فکر می‌کنم باید به وضعیتی که به تولید نوشتار حادبیانگرا دامن می‌زند،توجه کرد؛ وضعیت اضطراری‌ای که قبلن درباره‌ش صحبت کردم؛ وضعیتی که به امری روزمره و عادی بدل شده است. اطرافمان می‌بینیم و لمس می‌کنیم. این وضعیت، همان وضعیت غیرعادی‌ای است که  درآثار سبکی اکسپرسیونیست‌ها به چشم می‌آید: شدت و حدت رنگ، فریاد، درد و  البته خیلی خاص و به ندرت، شادی و...

سطوتی قلعه:
این وضعیت اکسپرسیو چقدر اغراق شده است و این اغراق، چه قدر باعث شده تا این وضعیت اکسپرسیو باشد؟


اله‌وردی: اغراق، همیشه مشخصه‌ی سبکی اکسپرسیونیسم بوده، اما اینجا در شرایط موجود واقعیت است که با وضعیت شگفت و غیر عادی یکی شده و حاد و فراگیر شده  است. در آثار اکسپرسیونیستی  فقط در محدوده‌ی زمانی و مکانی خاصی این وضعیت برقرار می شد؛ آن هم هم‌چون دریافتی کاملن فردی. اما مسئله‌ی ما نه تنها فردی بل‌ که جمعی است، اجتماعی است، پس نوشتار را هم تحت تاثیر خودش قرار می‌دهد و این نوشتار فردی یا همان شعر هست که از آن هم فراتر می‌رود: خودِ خودِ خودِ چیز؛ فراگیر و حاد و پر از شدت؛ شدت بیان، سرعت بیان؛ همان جایی که بلاغت جا می‌ماند.

سطوتی قلعه: دارم به این تاثیر مستقیم وضعیت اکسپرسیو موجود روی نوشتار حادبیان‌گرا فکر می‌کنم. گویی خلاف آن نهیلیسم پست‌مدرنیستی که همه چی را تمام شده می‌انگارد، باید روی این نکته پا فشرد که هنوز چیزهایی برای بیان کردن و به بیان درآوردن وجود دارد.

اله‌وردی: دقیقن؛ همه چیز حتی!

سطوتی قلعه:
و به یک معنا: زندگی روزمره در همه‌ی دقایق ملالت‌بار خود. خب، مشخصن حادبیان‌گرایی، پشت کردن به بیان‌گریزی رایج در دهه‌ی هفتاد و رجعت به ریشه‌های بیان‌گرایانه‌ی ادبیات است. اما چه فرقی هست بین حادبیان‌گرایی و بیان‌گری.

اله‌وردی: بیانگری یا اکسپرسیون در کارهای شاملو و اخوان و فروغ و ... از فردیت عمیق آن‌ها سرچشمه می‌گیرد؛ فردیت سوژه و مولف مقتدر به معنای کاملا بارتی کلمه. این فراگیری و حادیت ماجرا است که همه چیز را جدا می‌کند. ما جزئی از اضطرار و شدت و سرعتیم، نه تافته‌ای جدا بافته که ناگاه دچار حادثه شده باشیم. ما شده‌ایم و نبوده‌ایم. ما در بطن ماجراییم. هیچ فاصله‌ای وجود ندارد. حتی مقداری هم عقب افتاده‌ایم که باید به سرعت حرکت کنیم. و اینجاست که بلاغت و فخامت و فصاحت و استعاره و .. جا می‌ماند. فقط خراش است. فقط پارودیک است. فقط همه چیز است الا فاصله، حجاب. فقط واقعیت. هدیان واقعی واقعی واقعی.

سطوتی قلعه: من از انتهای حرف‌های تو ادامه می‌دهم: هذیان واقعی. واقعیتی وجود ندارد جز در هذیان‌های شبانه.

اله‌وردی: همین ، اظطرار.

سطوتی قلعه: واقعیتی وجود ندارد جز درون دهانی که ناگهان باز می‌شود و هذیان می‌گوید. واقعیت اگر آن هذیان نباشد، باز شدن آن دهان مچاله است. و این‌گونه است که آن چه حادبیان‌گرایی به ارمغان می‌آورد، نه واقعیتی یک‌دست و قابل توافق که واقعیتی اکسپرسیو و مخدوش است. حادبیان‌گرایی، توهم واقعیتی را که بشود به آن پناه برد و آن را به نمایش گذاشت، از میان برمی‌دارد و خود، به واقعیتی آمیخته به توهم دامن می‌زند. شاعران بیان‌گرا، می‌کوشیدند تا در قالب استعاره و تشبیه به واقعیتی اشاره کنند که بر سر آن توافق قبلی وجود داشت: یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می‌کشد. این واقعیت، در اقتصاد بیان هضم می‌شد تا به عنوان یک شعر باورپذیر باشد. در مقابل، حادبیان‌گرایی چنین واقعیتی را که بشود روی آن به توافق رسید کنار می‌گذارد. واقعیتی وجود ندارد جز دنده‌های مزدمی که دارد زیر چرخ ماشین‌های قراضه توی جاده‌های ایران له و لورده می‌شود و این از پیش، به خودی خود هالیوودی و استعاری است و کسی آن را به عنوان واقعیت قبول نمی‌کند.

۱۵ فروردین ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  2009/4/4ساعت 22:40  توسط ارش اله وردی  | 

 

برای همیشه هست
شاتوت‌ها و درخت کهن
در هر آتش فرو‌می‌نشاندم
تمنای خروج از مادرهایم
.
نقاب‌شان را برمی‌دارند و چشم‌هایشان رنگ عسل است
درهای کنترل
خروج از حریق طعم‌های آفریقا....
 
ادامه
+ نوشته شده در  2009/4/1ساعت 0:54  توسط ارش اله وردی  | 

 

در روز هایی که کرم‌های مغزم آشفتگی خود را به روی خیابان پخش می‌کردند


وهم‌های بنفشم لباس سرخ واقعیت می‌پوشید و من از زمانم فرار می‌کردم


شب‌ها خواب می‌دیدم، دختر پیک موفرفری از لاک سیاهش فرار می‌کند


و انگشتان قلمی‌ام ناخن‌های سرخش را نوازش می‌کنند

ادامه...

+ نوشته شده در  2009/4/1ساعت 0:52  توسط ارش اله وردی  | 

 

                                              

می شنوم ،صدا دچار بحران می شود ، صبح نشده بود، اتوبان ساوه،120 کیلومتر ، باران بود، زمستان بود،صدا دچار بحران شد، درمن فرو رفت و بیرون پرید،صدا پیچید دور کله ام مثل صدای خارش زانو از روی شلوار لی وقتی  کسی کله اش را می کند توی دهانم  تا گوش بدهد .

 

اسرار درونم.

 

ضبط را خاموش کردم، صدای اتوبان و لاستیک،شنیدم قلپ قلپ غرق شدن گریه ی نوزادی در حوض آب جوش،صدا می داد،ورم می کرد و صدا می داد،در را باز کردم،صدای ماشین بغلی.

 

 صدای ماشین بغلی با بوق و باد سرد و ترس  گوش اینوری ام را هم پرکرد وقت در باز شدن.

مه و صدا آمد تو،شیشه ها را گرفت.

بستم،  پنل ضبط کنده شد از جا، فشار صدا پوستم را متورم کرد،دلم را درآسفالت ها  گم کرده بودم وقت در باز شدن.

موبایلم را درآوردم و از حزن آسفالت فیلم گرفتم از توی ماشین،یک فیلم نوار.

شارژم تمام شد،داشت صبح می شد،پیدا نشد ولی.

شنیدم که صدا را بیرون کردم، داشتم خشک می شدم،برف پاکن ها خاموش شدند،صبح یک شنبه است،شور نوحه ای جنوبی،حتما باید قبل از طرح سرکار برسم،طرح ترافیک از ساعت شش و نیم صبح شروع می شود.

باز دچار بحران جسمی ام،می دانم باید بروم دکتر،شنیدم که شیشه را دارم با لنگ قرمزم پاک می کنم،لایی می کشم،بوق می زنم،چراغ می دهم،احساس می کنم مرد جوان وبرومندی شده ام با این کارها، ضبط را می زنم جاش،  ورم پوستم خوابید، لنگ قرمزم را از پمپ بنزین سر شهرک ولی عصر خریده ام هزار  تومان. در سلامت صدا  عمر مریضم را ادامه می دهم.   

 سکوت...

سنج و دمام سرم باز.

نفس گیر.

 عمرم  پر از سر و صداست و امواجی خود به خود رانندگی می کنند پرایدم را،پراید خوبم را.

این من نیستم،من نیستم،صدای من است،می شنوم ولی من نیستم،این کلمه های من است ولی من نیستم.

سنج و دمام سرم.

باران تمام شد.آفتاب زد.آسفالت های خشک،   خشکِ  خشک   .

 

 حزنم را می شنوم ، حیران به سلول های آسفالت نگاه می کنم، پیدا نمی شود.

 که نمی شود ، ماشینم را جریمه کردند سر نواب ، چون ساعت هفت بود و من به ساعت طرح نرسیده بودم،   اما سر نواب بودم ،ننویس،نوشت و برای همین  به اداره نرفتم از لجم.

 

تف ، روی آسفالت.

 مرگ شور.

 

 می شنوم که، دور می زنم،  سه چهارتا مسافر می زنم

 و بعد به خانه می روم ، پیش مادرم.

 سکوت...

 

+ نوشته شده در  2009/2/10ساعت 21:30  توسط ارش اله وردی  | 


فرهنگ آشتی:سه گزاره در باب پایان ایدئولوژی شعر

 

آرش اله‌وردی

1- شاعرانه دیدن اشیا، اجسام، تصاویر، آدم‌ها و تمام اتفاقات دور و بر یک شاعر مسئله‌ای است که همیشه از سوی ایدئولوژی رسمی شعر اهمیت داشته و به شاعران گوشزد شده است. این کنش به خودی خود کنشی بوده و هست که از سوی ایدئولوژی‌های بزرگ‌تر نیز مورد حمایت و توجه قرار گرفته است. محصول این توجه و اهمیت سیستماتیک، خوانش‌های سیستماتیکی به طور مثال از شعر سهراب سپهری و به وجود آوردن شاعرانی پیرو خوانش آنها از نگاه همیشه سبز سپهری و در حد نازل آن مریم حیدرزاده بوده است.

ایدئولوژی شعر از دو سو هم بر شاعر و هم بر خواننده اثرگذار است. این ایدئولوژی که خواهان این است که شاعر دنیا را زیبا، خوب و متعالی ببیند و اثر مقدسش را بیافریند، در این فرآیند کاملا دست او را باز گذاشته و حتی از سیستم نیز کمک اندکی می‌گیرد که نمونه بارز آن برای مثال در شعر خانه شاعران جوان و انتشار و تبلیغ رسانه‌ای آثارشان کمابیش مشاهده می‌شود.

از آنجا که هرسیستمی به یک اجرای انتقادی نیازمند است این اثرگذاری ایدئولوژیک بر گروه دیگری از شاعران نیز قابل مشاهده است. آنهایی که باید مخالفت کنند چون در غیر این صورت وجهه روشنفکریشان را از دست خواهند داد. این گروه وسیع از شاعران به فراوانی در مجامع شعری و روشنفکری هر دو نسل حاضر دیده می‌شوند. این گروه همه چیز را زشت، سیاه و غیرقابل بیان خوانده و دچار وسواس گزینش کلمات و تصاویر می‌شوند. آنها چون در بستر ایدئولوژی شعر و تحت‌تاثیر آن، اگر چه تاثیری منفی، قرار دارند از بیانگری نگاه منفی‌شان هراسناک‌اند. آنها می‌ترسند چیزها، رویدادها، تصاویر وآدم‌های اطرافشان را به تصویر و کلمه بکشند چون زشتی، آبروی شعرشان را می‌برد و در پروژه توانایی آنها تعریف نشده است. شعر هنوز آن امر متعالی و زیباست و نه چیز دیگری. در نتیجه چیزی که از این معادله به دست می‌آید چیزی جز همان گروه اول نیست. یعنی درواقع تفاوتی بین آنها یا بین موافق و مخالف وجود ندارد و این اساسا همان چیزی است که بحران شعر را معنادار ساخته و تاثیرش را نیز بر مخاطب به جا می‌گذارد.

ایدئولوژی شعر و اثرگذاری‌اش بر مخاطب، محدود به بحران شعر نمی‌شود. برخی از خوانندگان در مقابل دسته اول از شاعرانی که ذکر شد واکنش شیفته‌وار و مغلوبی را از خود بروز می‌دهند. این گروه از مخاطبان عاشق شعرهای سانتی‌مانتال، عاشقانه و کارت‌پستالی شده‌اند و ترانه‌های عاشقانه را الگوی شعرخوانی خود کرده و حتی در ورژنی بالاتر با شعرهای کلبی‌مسلکانه، رسانه‌ای و عاطفی و حکیمانه تا مرز مرحوم فریدون مشیری، حمید مصدق و امثالهم پیش آمده و لذت می‌برند. البته گروه خاصی از مخاطبان حتی با همین کارکرد تا فروغ و شاملو نیز پیش می‌روند. در نتیجه با نگاهی واقع‌بینانه می‌توان فهمید این گروه نیز اساسا با گروه قبل هیچ تفاوتی نداشته و عملا به بحران شعر دامن زده‌اند.

2- مشکل در تعریف شاعران و مخاطبانشان از شعر است. برای نجات از این بحران باید قبول کنیم که تعریف شعر عوض شده است. ما دیگر با آن فرآیند مقدس و زیباشناسانه روبه‌رو نیستیم. شاعرانه دیدن اطراف صرفا به معنای زیبا دیدن آن نیست. شاعرانه دیدن یعنی بیان کردن، حاد بیان کردن انتقادی همه چیز بدون وسواس سانسوری.

وقتی که با این پیش‌فرض به مبارزه و بازی با شعر می‌پردازیم چه شاعر و چه مخاطب جایگاه خودشان را تغییر داده و تازه متولد می‌شوند. شاعر دیگر درگیر و دچار وسواس مدرنیستی نیست و برای شعر نوشتن زور نمی‌زند. حادبیانگرا همه چیز را زیبا نمی‌بیند و موردستایش قرار نمی‌دهد اما از هر چیزی که بخواهد، می‌نویسد. او با وجهه‌ای پارودیک و باطنی تراژیک جهان را به تصویر می‌کشد به حدی که می‌تواند تمام خودش را در شعرش پیاده کند و بیرون بریزد.

شاعر با مخاطب خود پرورش یافته و مخاطب نیز در حال پرورش یافتن است. دیگر از ادبیات سانتی‌مانتال و حتی روشنفکرانه خبری نیست، شعر حاد بیانگرا تمام مبارزه‌اش را علیه سوژه کلبی‌مسلک و ایدئولوژیک خرج می‌کند و زیست خودش را چون جسمی مثل تمام اجسام دیگر بی‌هیچ توهم «متفاوط» مآبی در جهان مدرن با کلمات به تصویر و دهان می‌کشد.

3- با این مقدمات می‌توانیم به یکی از شاعران مطرح جهان و به خصوص اروپا یعنی چارلز بوکوفسکی آمریکایی و آلمانی‌الاصل بپردازیم. این روزها مجموعه شعری از او با عنوان «سوختن در آب، غرق شدن در آتش» با ترجمه ضعیف و غیرشاعرانه‌ای (منظور از شاعرانگی، معنای کلاسیک و فاخر آن نبوده بلکه دقیقا نقطه مقابل آن یعنی با همان پیش فرض ذکر شده در همین یادداشت به این ترم توجه شده است) از پیمان خاکسار توسط نشرچشمه به بازار کتاب آمده است.

بوکوفسکی به همراه چند نفر از اعضای نسل بیت آمریکا ازجمله براتیگان و کینزبرگ و داستان‌نویسان بعد از آن نسل از جمله بارتلمی در ایران به حد کافی شناخته شده است و به نظر نمی‌رسد نیازی به معرفی او باشد. او در زمینه شعر یکی از معروف‌ترین شاعران جهان به شمار می رود. اهمیت او در آنجاست که وی تعریف شعر را در نگاه مردم عوض کرد. طبق تعاریفی که در قسمت فوق ذکر شد، بوکوفسکی نمونه برتری از شاعرانی است که تعریف جدید شعر را به مردم نیز انتقال داد. او بدون آنکه شعری پاپیولار بنویسد مخاطبانش روز به روز بیشتر می‌شدند و کتاب‌هایش به چاپ‌های متعدد می‌رسیدند.

زبان شعر او زبانی کاملا شخصی و عریان است به گونه‌ای که انگار دارد تمام چیزهای شخصی خودش را به مخاطب نشان می‌دهد. تفاوت فردیت بوکوفسکی با فردیت‌های سانتی مانتال و چیپ در آنجاست که فردیت در بوکوفسکی تبدیل به محیط بیرونی شده و در واقع عمومیت پیدا می‌کند. او بدن محیط زندگی روزمره‌اش را برای ما روی میز می‌ریزد و دچار خوانش می‌کند. شعر بوکوفسکی جسمیت پیدا کرده و در واقع به کار برده می‌شود. تمام چیزهای اطرافش می‌توانند شعر باشند اما لزوما زیبا نخواهند بود، پس لزوما توقعی زیباشناختی نیز از شعرهایش نباید وجود داشته باشد.

بوکوفسکی با حملات کنایی و پارودیک خود به ایدئولوژی شعر، جامعه بورژوازی، اخلاقیات فرهنگی سرمایه‌داری و واقعیت، توانست تئوری زیباشناسی ضعف و زشتی را در آثارش پیاده کند؛ ضعفی رئالیستی که برابر نهاده‌ای بر تز قدرت به شمار می‌رود. قدرت و زیرمجموعه‌هایی چون ایدئولوژی، کار، شبانه‌روزی، زحمت، تولید یا در واقع همان تولید سرکوب که آن را عنصری جز ضعف نمی‌تواند نابود کند و به تمسخر بکشاند. روی سنگ قبرش سطر معروفی از خودش نوشته‌اند: «سعی نکن».

این سطر به خوبی ایدئولوژی کار شبانه‌روزی و زحمت را به مخاطب نشان می‌دهد و خود، تولید مکرر ایدئولوژی می‌کند. این ایدئولوژی که به صورتی استثماری و تولید‌گرانه، خودنمایی می‌کند در واقع همان تولید سرکوب است. پس چه بهتر که دست از کار و تولید کشیده و به جای دروغ روزمره و مکرر سهمی در این استثمار نداشته باشد. در اکثر آثار او وجوه پارودیک فراغت و مصرف‌گری به فراوانی دیده می‌شود که گنجایش بارها خوانش‌پذیری را با خود دارند:

«صبح/همه بیرون درحال پول درآوردنند/ قاضی‌ها، نجارها، لوله‌کش‌ها، پزشک‌ها/روزنامه‌پخش‌کن‌ها، پلیس‌ها، آرایشگرها/ ماشین شورها، دندانپزشک‌ها، گل‌فروش‌ها/خدمت‌کارها، آشپزها، راننده‌های تاکسی/ و تو روی پهلوی چپت غلت می‌زنی/تا آفتاب به جای آزردن چشم‌هایت/پشتت را گرم کند» («شعری برای تولد چهل و سه سالگی‌ام»، صفحه 103 از کتاب «سوختن در آب، غرق شدن در آتش»)

توجه ویژه بوکوفسکی به واقعیت و جزئیات ریز آن یکی از دلایل محبوبیت شعر امثال او در ایران و جهان به شمار می‌رود. همین توجه ویژه است که او را به سوی شخصی‌نویسی و سپس ساده‌نویسی سوق می‌دهد. واقعیت از خود شاعر و پدیدآورنده شروع می‌شود به گونه‌ای که اکثر آثارش از خودش شروع شده و غالبا با چیزی ورای اول شخص مفرد نوشته می‌شوند. ورای اول شخص مفرد چیزی یا کسی است که حتی شخص را از خودسانسوری دور نگه می‌دارد و فردیت را به روندی خلاقانه تبدیل می‌کند. روندی که از بیانگری فراتر رفته و وضعیت عادی را مورد سوال قرار می‌دهد. سرو کار بوکوفسکی مثل شعر حادبیانگرا با موقعیت‌های عادی و روزمره است. شعر حادبیانگرا اضطرار پنهان در وضعیت عادی را آشکار می‌کند و فریاد می‌زند. امر روزمره به امری غریب تبدیل می‌شود، اضطرار همان آرامش است، مرزها از بین می‌روند در واقع چیزی به نام ژانر در آنجا وجود ندارد. این نگاه هایپراکسپرسیونیستی به وضعیت روزمره و چیزهای ریز، کمابیش در هنرهای دیگر از جمله در نقاشی، مجسمه‌سازی، رمان و سینما و عکس دیده شده است اما در شعر خبری از این نگاه پیش رو وجود نداشته است یا اگر هم بوده به ندرت شاهد آن بوده‌ایم. البته مثال بارزش را در شعرهای ترجمه شده از جمله بوکوفسکی و نسل بیتی‌ها شاهدیم. همچنین نباید فراموش شود که در ایران نیز در سال‌های اخیر شاهد نمونه‌هایی از شعرهای حادبیانگرا در سایت‌ها و نشریات اینترنتی بوده‌ایم که امید می‌رود این اقلیت تکلیف شعر پس از دهه هفتاد را روشن کرده و فرصت و مکان کافی برای عرضه کارهایشان داشته باشند.

 

+ نوشته شده در  2009/1/25ساعت 22:28  توسط ارش اله وردی  | 

 شعر/آرش اله وردی/بازنشر از مطرود

من می‌دانم، یک روز، کنار بقالی محلمان، یک نفر، مرا با شیشه نوشابه، در گرمای ظهر یک تابستان خواهد کشت.


 من می‌دانم مرگم چند دقیقه بیشتر طول نخواهد کشید. قاتل فکر می‌کند من ناموسش را مورد تجاوز قرار داده‌ام و باعث بی‌آبرویی‌اش شده‌ام.

 قاتل فکر می‌کند، یعنی خواب دیده مادرش گفته است حق شرعی‌اش کشتن من با بطری نوشابه است و حتا بیش‌تر.

 

  اما همه می‌دانند من هیچ گناهی مرتکب نشده‌ام من فقط مردم را آزار می‌دهم اما تجاوز نمی‌کنم مادرم از کودکی مرا از تجاوز ترسانده است مادرم می‌گفت: سرپا دستشویی نکن ولی من خودم  به یاد دارم که پدرم خودش به من یادداد، گفت: بیا ، مرا برد توالت، گفت بگیرم و بایستم و آرام جیش کنم.

 

  باید اعتماد به نفس پیدا می‌کردم ،باید اعتماد به نفس بیش‌تری پیدا می‌کردم، باید اذیت می کردم.

 

بقال قاتل را آرام می‌کند ، او را می‌برد و روی صندوق‌های نوشابه می‌نشاند. بقال  پیرمرد با تجربه‌ای‌ست. او به قاتل حالی می‌کند
 که این جنازه به ناموسش هیچ کاری نداشته است، او به قاتل حالی می‌کند که او هیچ وقت ناموسی نداشته است جز مادری میانسال که...
اما نمی‌گوید  که
که سال‌ها پیش وقتی این جنازه 5 سال داشته  من پای ضریح امامزاده عبداله شهرری
 او زانوانش را  می‌زند زمین و مثل زنان  چادری‌ای که از سرطان پستان ، پستان سالم‌شان پر از حس شهوانی‌ست و می‌میرند برای لمس بی‌ترحم  مردی پر از پشم سینه در آن‌سوی ضریح و... 
و می‌مردند برای هم...
مرده است
مرده است

 

بقال مدهوش اوهام شهوتش بود  و  ناگهان به طرز ناکامی از آن بیرون پرید.

 

خب ، تو حالا فکر می‌کنی که یک بچه‌ی 5 ساله‌ی بدون پشم  می‌تواند یک زن میانسال با آبروی بدون پشم را بی‌آبرو کند؟ ها؟ می‌تواند پسرم؟ چراکشتیش؟

 

 قاتل سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: نه، نمی‌تواند حاج باقر!  پس چرا کشتمش؟
 
من این چند دقیقه را با چشمان خودم می‌بینم بعد وارد جهان دیگری می‌شوم چه جهان خوبی‌ست این‌جا حاج باقر ، دور و برم حوری و حوض و درخت و رود  و میگو و قهوه و شکلات، نوشابه‌های قندی بی‌ضرر، کالباس خوک و ویسکی  و شراب، حاج باقر ، آهای حاج باقر ، آهای...
جوابم را نمی‌دهد باید کالبد جدیدم را شناسایی کنم، باید اعتماد به نفس بیش‌تری پیدا کنم من دیگر مرد آسمان‌ها شده‌ام  و دارم با چشم‌های آسمانی‌ام می‌بینم .
 من دیگر در زمین نیستم و کاری به وطنم ندارم. حاج باقر برو به زن و بچه‌ام بگو که من رفته‌ام آمریکا ، رفته‌ام که بوی زنای دموکراسی را  با بوی معده‌ام مخلوط کنم، رفته‌ام که نوشابه‌های وطنم را به فروش برسانم، بگو کوچه را به نام من کنند، حاج باقر بگو واقعیت را فراموش نکنند، خانه‌ام را بفروشند و اگر جنگ شد خرج جنگ‌جویان وطنم کنند، زنده‌باد جنگ‌، آدم‌ها بعد از جنگ می‌میرند.
  حاج باقر! برو به زنم بگو که شعرهای عاشقانه‌ام را در  خانه‌ی هنرمندان پخش کند و اسمش را هم بگذارد «مردی که پنجره را باز    می‌کرد و داد می‌زد، ولی به جای آتش از حنجره‌اش  قلپ قلپ دل قرمز و خیس  می‌آمد برون»

 

دل‌های خشمگینم را به آمریکا می‌برم.
غصه نخور عزیزم

 

 بگو حاج باقر، الکی بگو که من بر می گردم، بگذار امیدوار بمانند زن و بچه‌ام، واقعیت را هیچ وقت به آنها نگو حاجی، آهای حاجی، حاج باقر، آهای....
 حاج باقر مدهوش اوهام است، حاج باقر فکر می‌کند دارد وحی    ‌می‌شنود  ، می‌رقصد و محکم می‌خورد به ویترین مغازه‌اش.

 

 قاتل ایمان می‌آورد به حاج باقر، می‌رود و تا نیافتاده از زیر می‌گیردش و دست و پایش را بوسه می‌زند.

 

 حواس حاج باقر این‌جا نیست، قاتل مست حال و سماع پیغمبرش، به مرتبه‌ی جنون وحیانی نزدیک، و بیش‌تر می‌شود بیش‌تر.

 

 ناگهان نزدیک‌تر می‌شود و شیشه را از توی شکمم در می‌آورد و توی شکم پیغمبرش می‌کند.

 

 پیغمبر این زمانه نباید در این زمانه زجر بکشد. بمیر ،آرام بمیر .

 

 بعد با خونش وضو می‌گیرد و خودش را  با رستگاری تمام به کلانتری محل معرفی می‌کند.

 

حاج باقر اینجا نیست، حاج باقر آمده پیش من و من دارم با او      می روم که مادر قاتل را نشانم بدهد، من باید اعتماد به نفسم را به دست بیاورم.

 

 نزدیک می شویم، سلام پیرزن، واقعیت تلخ است پیرزن، پسرت مرا تبعید کرد، حالا من مانده‌ام و تو و حاج باقر بقال.

 

بدن پیرزن را می‌شناسیم از قبل.

 


این‌جا آمریکا نیست، این‌جا ایران نیست، این‌جا جهان دیگری ست،
بخواب پیرزن، دوباره بخواب... ، من هیچ گناهی مرتکب نشده‌ام، به یاد5سالگی‌ام بخواب، من باید اعتماد به نفسم را دوباره به دست بیاورم، بخواب، به پشت بخواب ای حوری وعده داده شده‌ی من... 
بخواب.......

 


من و بقال و پیرزن می‌خوابیم
و  مدام، از هم، انتقام می‌گیریم
 و دیگر  هیچ‌گاه به زندگی برنمی‌گردیم...

 

 

+ نوشته شده در  2009/1/9ساعت 15:46  توسط ارش اله وردی  | 

 

 


 نگاهی به مستند «زهره و منوچهر»

بازنشر از مطرود

 مستند« زهره و منوچهر » به کارگردانی میترافراهانی در سال 2004 در تهران ساخته شده است. بک‌گراند این مستند، اقتباسی از شعری از  ایرج میرزا به همین عنوان  است.
این اثر با هوشمندی فوق‌العاده کارگردان و شناخت وسیع و عمیق او از زندگی و جنسیت در تهران و ایران، یکی از بهترین  و زیرکانه‌ترین یا زنانه‌ترین مستندهای شناخته شده در طول تاریخ مستند شهری ایران به شمار می‌رود. ز هره بهترین دختر اساطیری ماه برای تفریح و استراحت به شکل بشر درآمده و لخت و عور به زمین فرو می‌آید؛زمینی که مملو از درخت‌های آلت‌گونه‌ی نرینه است. کار گردان در همین سکانس آغازین با کنشی آیرونیک و زیرکانه تکلیف خود را مشخص می‌کند. در تمام طول تاریخ اساطیری جهان، همیشه زمین نمادی از زنانگی و باروری و مادرانگی بوده و آسمان نمادی از مردانگی. اما کارگردان به ما گوشزد می‌کند که مواظب باشیم اینجا همه چیز فرق می‌کند، اینجا برعکس است، اینجا پراز آلت نرینه است. در همین‌ جاست که او شیفته‌ی بدن و آلت منوچهر می‌شود.
در سکانس‌های غیرروایی و مستند، کارگردان به گفت‌وگو با  اشخاص متفاوتی می‌پردازد که می‌توان از نظر نگاهشان به سکس و جنسیت، آن‌ها را به سه گروه رادیکال سنتی، لیبرال‌ منحرف و محافظه‌کار اپورتونیست تقسیم‌بندی کرد .لازم به ذکر است این دسته‌ی سوم به گونه‌ای محصول محتوم معتدل جامعه‌ی امروز و دوگروه اول‌اند. حتی کارگردان نیز با بازیگوشی زیرکانه‌ای به عنوان یک سوژه نه مولف در دسته‌ی سوم قرار گرفته  و حتی همذات‌پنداری بیشتر خودش را با نگاه رادیکال‌های سنتی به ما نشان می‌دهد.

شخصیت‌های گروه اول از زنی موعظه‌گر، دختری بسیجی، مردی معتقد و مسئول و یک روحانی شکل گرفته که مباحثشان را حول حجاب، زن، جامعه و بکارت و نجابت  چون معلمان اخلاق مدام به ما گوشزد می‌کنند.
در دسته‌ی دوم با جنده‌هایی حتا باکره و دخترها و پسرهایی امروزی روبرو می‌شویم که مباحثشان را ادامه داده و علاوه بر آن، از درک و عدم درک والدینشان حرف می‌زنند.

در گروه سوم ما با دختر و پسری روبه‌رو می‌شویم که سازنده‌ی اسباب‌بازی‌های پلاستیکی کعبه‌ هستند. آن‌ها در آغاز ازگفتن این‌ که با هم رابطه دارند یا نه، امتناع کرده و سپس بعد از اقرار به این موضوع، شرط خود را برای سکس صیغه‌های کوتاه مدت می‌دانند. تنها با خواندن چند آیه‌ی کوتاه می‌توان با هر کسی خوابید و دم نزد.

  

گوسفند زنده موجود است/نگاهی به مستند «زهره و منوچهر»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        همه‌ی این گفت‌وگوها حاوی روایاتی بکر و گاهی تکان‌دهنده‌اند که درعین حال برای خیلی ازما شهروندان آشناست. گفت‌وگوکننده با نیروی فوق‌العاده‌ای بطن وجود گفت‌وگوشونده را بیرون کشیده و با زیرکی خاصی حق را به همه‌ی آنها می‌دهد. 
کارگردان به معنای یک سوژه‌ی مشخص  انتقادی که در اکثر مستندها رایج است، وجود آشکار ندارد.  او به ارزیابی‌های کلیشه‌ای نپرداخته، با شخصیت‌هایش یکی شده و هر بار به شکل یکی از آن‌ها در می‌آید. کارگردان با این کنش به حذف نیروی انتقادی در جامعه  اشاره می‌کند؛ جامعه‌ای که در هر سه گروهش چیزی جز بلاهت مشاهده نمی‌شود؛ بلاهت‌هایی که بر یکدیگر صحه گذاشته یا نقد می‌کنند. در واقع هیچ اتفاق مثبتی نخواهد افتاد. چون بلاهت تمام لایه‌ها را پرکرده است. دوربین و کارگردان نیز به زیرکی خود را شامل این وضعیت می‌دانند و در فیلم به ظاهر، بلاهت خود را به نمایش می‌گذارند.  د وربین گیج و سردرگم به همه اعتماد می‌کند و حق می‌دهد.
فیلم  با تیتراژ «امیدواریم که از تماشای فیلم لذت برده باشید» به پایان می‌رسد. چه لذتی؟
لذت از اجرای بلاهت، عقلانیتِ بلاهت اساسی‌ترین وجه زیست وطنی. چیزی جز این وجود ندارد.
 عقلانیت  و نیروی انتقادی‌ای که خود محمل بلاهت است، در تمام وجوه زندگی ما رسوخ کرده است و مدام بر آن به صورتی اتوماتیک و حتی از درون پافشاری می‌شود. قوانین اجتماعی، رفتارها، عادات، هنر، جامعه‌ی روشنفکری، سیاست، جنسیت و... همه و همه از این اصل جدا نیستند و عمده‌ترین وظیفه ناخودآگاهشان چیزی جز افزون کردن بلاهت نیست. به راحتی می‌توان برای  تمام  کلمات  فوق، پسوند «گوسفندی» را اضافه کرد و معنای آن‌ها را لمس کرد: قوانین گوسفندی، رفتارهای گوسفندی، هنرگوسفندی، روشنفکری گوسفندی، سیاست گوسفندی و جنسیت گوسفندی.

میترا فراهانی با نگاهی در ظاهر تراژیک و رئالیستی اما به شیوه‌ای پارودیک و تلخ و خنده‌دار و زیرکانه تمام مفاهیم مربوط به جنسیت در ایران را به سخره می‌کشد. او به خوبی می‌داند که ژانر مستند مجبور به واقعیت است و این واقعیت آن قدر گوسفندوارانه و ابلهانه است که راهی جز به تصویرکشیدن آن وجود ندارد. باید گوسفندوارانه با وضعیت گوسفندی برخورد کرد و الا ماشین‌های جاده تورا زیر می‌گیرند. نیروی انتقادی به معنای چپ کلاسیک سال‌هاست که جز  وانموده‌ی گوسفندوارانه‌ای از آن باقی نمانده است که با وجهه‌ای انسانی به نقد وضعیت گوسفندی می‌پردازد و اساس کارش را بر مبنای تز تفاوط  قرار می‌دهد. در حالی که  فراهانی در « زهره و منوچهر» وضعیت انتقادی را به گونه‌ای دیگر تعریف می‌کند: «باید گوسفند بود و زندگی گوسفندی کرد تا  بتوان  این وضعیت را تغییر داد. باید خود چیز بود تا ریای ابلهانه را نابود کرد. باید بر علیه وانموده‌ها قیام کرد.»

 «زهره و منوچهر» فرای تمام وجوهش یک تست گوسفندشناسی است. کارگردان در ظاهر بی‌طرفانه  به تصویر می‌کشد و حالا نوبت به تماشاگر می‌رسد که  همذات‌پنداری‌اش را به یکی از شخصیت‌ها، رفتارها و اندیشه‌های فیلم بروز دهد. همذات‌پنداری شرط لذت کلاسیک  است. اگر از تماشای فیلم لذت برده‌اید، بدانید که حتا با کوچک‌ترین جزئی از متن فیلم  همذات‌پنداری کرده‌اید؛ حتا با کارگردان. اگر همذات‌پنداری کرده‌اید، بدانید که کار بزرگی را انجام داده‌اید؛ یعنی شما هم ، بله خود شما هم  به وضعیت گوسفندی تن داده و آن را تائید کرده‌اید.
پس امیدوارم که از فیلم لذت نبرده باشید، چون ژانر مستند ژانری نیست که بتوان از دیدن آن لذت برد یا چون به قول یکی از همین شخصیت‌ها « این‌جا ایران است».  وای ،  و من چه گوسفندانه به این جمله استناد کردم.

۱۵ دی ۱۳۸۷
+ نوشته شده در  2009/1/4ساعت 22:13  توسط ارش اله وردی  | 

مطالب قدیمی‌تر