قدرتتفکیک اجسام وُ ارواح را توی خانهی موروثیام از دست داده بودم.
داشت
سرم کلاه می رفت.
میرفت
که مخلوط شوم با فضولات ارواح متوفی خانوادهام.
اعضای
خانواده با قدرت بالای تفکیک و شناخت خود،
هریک
گوشهای ایستاده بودند
انگار در غاری عمیق
و گاهی در حال خیرگی به من
دراجسام دیگری
فرو میرفتند.
به شکلی
که زنم شده بود جعبهی مداد رنگیهای دخترم
گاهی
مادرم شده بود یک عالمه برنج و آب و نمک و چیزهایی ناشناخته
برادرم
شده بود تندیس مفرغی مردی پر از ریش که من ناگهان به او گفتم مادر.
برادرم
که مادرم شده بود
بینی مفرغیاش را گرفت و با دست دیگرش
به خواهرم اشاره کرد
و گفت
برادر ببین، مادرمان اوست و رفت دورتر.
تندیسی در هزارههای قبل از میلاد.
دیدم
خواهرم را که برادرم میگفت او مادرمان است.
خواهرم زد توی گوشم و گفت برو گم شو بیرون از خانهی
شوهرم هیز کثیف بدبو.
او از
خانهی موروثیمان میگفت.
من اما
هیچگاه به اندام خواهرم نگاه نکرده بودم
من اما
هیچگاه به شوهرش و آلـت شوهرش حسادت نکرده بودم
فقط
شوهرش تبدیل شده بود به شلوار من که داشت کمربندم را در میآورد
به سویمنِ محتضر
تا یکعالمه برنج ریخت زیر پاش و سرخورد توی کـون خواهرم.
من اما
بیرون نرفتم
من پیش
رفتم
من فرو
رفتم
بعد
دیدم کمکم شورت من شده بود پر از نطفههای پسر خواهرم
که داشت از درد کـون مادرش با
دخترم ور میرفت.
به زنم
گفتم نمیبینی من علیلم؟
برو
دِ، دخترمان را نجات بده از دست این حرامزاده.
زنم
از شکل جعبهی مدادرنگیهای دخترمان درآمد ، شد خشم
داشت
میآمد صدای باقیماندهی مادرم که دم کشیده بود
و به ریشهای برادرم نیاز داشت.
خشم،
خشم خوشگلم، خشم مهربانم، چتر نجاتش را به دخترمان رساند
و پسر خواهرم راخواباند به
پشت و چتر را چتری که فقط چتر بود را
فرو کرد درون او.
تنها
چیزی که فقط خودش بود را.
آنگاه
خانهی موروثیام را به دست آوردم
آنگاه
قدرت تفکیک اجسام را کمکم به دست آوردم.
بلند
شدم و لباسهایم را تنم کردم
برادرم
را برگرداندم و ریشش را در برنج ریختم
و با شاش واقعیِ مادر وُ برادر وُ زن و ُدختر باکرهی عزیزم هم زدم
خواهر و شوهرخواهر حرامزادهام راسیر کردم
و بعد
تفکیک کردم و اجزایشان را ریختم سرکوچه
تا موشها
موشهای حلالزاده استخوانشان را
برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من
آماده کنند.
پس این
شعر شعری بود برای سگ عزیز جنگجوی زخمی من.
بازنشرازمطرود
۱۰ آبان ۱۳۸۸
+
نوشته شده در
2009/11/1ساعت 8:43 توسط ارش اله وردی
|
یکآدمعصبی زیرزمینی
یکآدممنتقد مشهور روزنامهای
یک آدم بورژوای کرواتی رمانخوان باسواد سینمادان
یک آدم شهروند موفق خانوادهدار و غیرتی
یک آدم مجروح و لتوپاره
یک آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر
هزار آدم عصبی زیرزمینی
هزار آدم منتقد مشهور روزنامهای
هزار آدم بورژوای کرواتی رمانخوان باسواد سینمادان
هزار آدم فنی و خانوادهدار و غیرتی
هزار آدم مجروح و لتوپاره
هزار آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر
دارند میآیند جلو
دارند میروند عقب
دارند شلوارهایشان را در میآورند
دارند لباسهای زیرشان را با هم عوض میکنند
دارند به من اشاره میکنند
نزدیک میشوند
انگشتشان را در دهانشان میکنند و درمیآورند
وبعدانگشتخونآلودشان را به من نشان میدهند
من معنی این نشانههای مبهم مردم را نمیفهمم
آنها میدانند که من از تودهها متنفرم
آنها تبدیل به توده میشوند
آنها ابر میشوند
آنها دور می شوند
دور میزنند و برمیگردند
سرگیجه میگیرم
هذیان میگویم
و شروع میکنم به نوشتن
من برای خودم نمینویسم
از صبح میروم با دشمنانم میجنگم و شب کلهی گندهام را شکست خورده بر شانههای
زنم آوار میکنم
باز صبح بلند میشوم
فحش میدهم که چرا باید بلند بشوم
و دوباره به جنگ میروم که چرا به جنگ میروم
که چرا...؟
من از خودم نمینویسم
من ازبیرون خودم مینویسم
جوانهای بیرون خودم
جوانهایی که با دوست دخترهایشان نمیسازند
جوانهایی که با دوست پسرهایشان نمیسازند
جوانهایی که به هرحال با پارتنرهایشان نمیسازند
من از جوانهایی مینویسم که از پنجره اتاق به خانه همسایه نگاه میکنندتادرتخیل
لمس گوشت ساق زن همسایه مدهوش شوند
من از کاندوم نمینویسم
من از تف مینویسم
حقیقت
تف
پوستِ تف
نفس عمیق.
من از نادر خسروجردی مینویسم که هرروز کارش را عوض میکند و تخماش هم نیست
که چرا کارش را عوض کرده است وچرا بدهکار است.
من از کسانی مینویسم که تخم دارند
من از کسانی مینویسم که تخم ندارند
من از خودم نمینویسم
من یک کارمندم
من عیالوارم
کودکانم دور و برمند
من تمیزم
و نمازم را اول وقت میخوانم .
من قول میدهم
قول میدهم وطنم ایران باشد
قول میدهم ایران را سرافراز کنم
قول میدهم ادبیات را جدی بگیرم
قول میدهم هرگز به کرست زن همسایه نگاه نکنم
قول میدهم شعر سیاسی ننویسم
سیاست اروتیک است
سیاست یک هاردسکس بدون عشق است
در درونم دارد یک نفر بدون عشق از پشت میدهد
باید مرخصی بگیرم و بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که با نیتی کاملاً غیراروتیک
شرط میبندند با هم سر ساعت 5 بعدازظهر جلوی درب ورودی پاساژ ونک
بشاشند و قرار میگذارند هرکسی که آلت
غیراروتیکاش کمتر از دیگران دیده شود
همه را شام دعوت کند ، زیرا جهان در واقع کاملاً خالص است و شام برکت
خداست، شام نباید اروتیک باشد،شام نباید سیاسی باشد.
باید بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که لیسانس گرفتهاند
از جوانهایی که دیپلم گرفتهاند
ازجوانهایی که سیکل گرفتهاند
من از جوانهایی مینویسم که سیکل نگرفتهاند و سر کار هم نرفتهاند
من از جوانهایی مینویسم که سر کار نمیروند
من از جوانهایی مینویسم که خواهر صاحبکار را جلو چشمهایش آوردهاند
من از جوانهایی مینویسم که نمیخواهند یا نمیتوانند خواهر صاحبکار را جلو
چشمهایش بیاورند
من از جوانهایی مینویسم که زن گرفتهاند
من از جوانهایی مینویسم که شوهر کردهاند
من از جوانهای خالصی مینویسم که وقتی در شهر با پارتنرشان راه میروند همه
فکر میکنندآنها کونیاند
اماآنها نمیدانند که کونیها خالص نیستند
من از جوانهای آزادهای مینویسم که با ماشین کار میکنند
من از مردم ناخالص شهر مینویسم
من از داروخانههایی مینویسم که مشتریهایشان را برای
فقط برای چند میلیگرم آرامش میپرانند.
من از دوستانم مینویسم
دوستانی که رفتند جنوب جنس بیاورند
ولی فقط تخمهایشان برگشت
یامن فقط در فضاییتاریک تخمهایشان رادیدم که بامن حرف میزدند
یا آنها دیگر تخمهایشان را نخواهند دید که با من حرف بزند.
نفس کرمآلودهی عمیقی میکشم.
من ازخودم نمینویسم
من از بیرون خودم شروع میکنم به ریختن
به نام خدا
من...
بازنشراز مطرود
+
نوشته شده در
2009/9/11ساعت 13:8 توسط ارش اله وردی
|
چطور می توان شعر نوشت ؟ مثل اینکه چطور می توان نقاشی کشید از چهره ی یک شخص وقتی که مدام از روبروت تکان می خورد و اینور وآنور می شود و به حرفت گوش نمی دهد؟ چطور می توان شعر نوشت وقتی که برده ی مورد شعر بر شاعر طغیان می کند و وول می خورد و حتی به شاعر تجاوز می کند؟ چطور می توان کلمه ها را به کار برد تا از او(...) بنویسند وقتی که او ( ... ) شاعر متجاوز را به خاک و خون می کشد؟
+
نوشته شده در
2009/8/4ساعت 22:19 توسط ارش اله وردی
|
آدم فکر می کند عوض شده است، یا نه مثل وقتهایی که کابوس می بیند و بعد در اوج تنهایی پا به فرار می گذارد ولی نمی تواند در برود شده ام.شده ام مثل اینکه چهره ام را عوض کرده اند و برده اند و مرا کرده اند.فکر می کنم نارو خورده ام فکر می کنم از اول نبایدبه چیزی اعتماد می کردم همه چیز حتی وانموده ی خودش هم نیست.چقدر راحت می توان همه چیز را پاک کرد بعد کسی بیاید و مشت و لگد هم نزند شاید هم بزند و فقط از یک درخت، برعکس، آویزم کند روزها ، و جلوی چشمهام جسدعزیزی را که روز به روز آب می رود له می شود بو می گیرد و خورده می شود را بگذارد و برود و بعد که به مرور برمیگردانندم روی سرزمین ، دیگر هیچ کسی اینجا نیست هیچ کسی مرا نمی شناسد درحالیکه من همه ی آنها را می شناسم و با آنها بزرگ شده ام.آدم فکر می کند که خودش هم عوض شده است پس.
این که ادامه ای ندارد. دارد؟
+
نوشته شده در
2009/8/2ساعت 1:11 توسط ارش اله وردی
|
می شنوم ،صدا دچار بحران می شود ، صبح نشده بود، اتوبان ساوه،120 کیلومتر ، باران بود، زمستان بود،صدا دچار بحران شد، درمن فرو رفت و بیرون پرید،صدا پیچید دور کله ام مثل صدای خارش زانو از روی شلوار لی وقتی کسی کله اش را می کند توی دهانم تا گوش بدهد .
اسرار درونم.
ضبط را خاموش کردم، صدای اتوبان و لاستیک،شنیدم قلپ قلپ غرق شدن گریه ی نوزادی در حوض آب جوش،صدا می داد،ورم می کرد و صدا می داد،در را باز کردم،صدای ماشین بغلی.
صدای ماشین بغلی با بوق و باد سرد و ترس گوش اینوری ام را هم پرکرد وقت در باز شدن.
مه و صدا آمد تو،شیشه ها را گرفت.
بستم، پنل ضبط کنده شد از جا، فشار صدا پوستم را متورم کرد،دلم را درآسفالت ها گم کرده بودم وقت در باز شدن.
موبایلم را درآوردم و از حزن آسفالت فیلم گرفتم از توی ماشین،یک فیلم نوار.
شارژم تمام شد،داشت صبح می شد،پیدا نشد ولی.
شنیدم که صدا را بیرون کردم، داشتم خشک می شدم،برف پاکن ها خاموش شدند،صبح یک شنبه است،شور نوحه ای جنوبی،حتما باید قبل از طرح سرکار برسم،طرح ترافیک از ساعت شش و نیم صبح شروع می شود.
باز دچار بحران جسمی ام،می دانم باید بروم دکتر،شنیدم که شیشه را دارم با لنگ قرمزم پاک می کنم،لایی می کشم،بوق می زنم،چراغ می دهم،احساس می کنم مرد جوان وبرومندی شده ام با این کارها، ضبط را می زنم جاش، ورم پوستم خوابید، لنگ قرمزم را از پمپ بنزین سر شهرک ولی عصر خریده ام هزار تومان. در سلامت صدا عمر مریضم را ادامه می دهم.
سکوت...
سنج و دمام سرم باز.
نفس گیر.
عمرم پر از سر و صداست و امواجی خود به خود رانندگی می کنند پرایدم را،پراید خوبم را.
این من نیستم،من نیستم،صدای من است،می شنوم ولی من نیستم،این کلمه های من است ولی من نیستم.
سنج و دمام سرم.
باران تمام شد.آفتاب زد.آسفالت های خشک، خشکِ خشک .
حزنم را می شنوم ، حیران به سلول های آسفالت نگاه می کنم، پیدا نمی شود.
که نمی شود ، ماشینم را جریمه کردند سر نواب ، چون ساعت هفت بود و من به ساعت طرح نرسیده بودم، اما سر نواب بودم ،ننویس،نوشت و برای همین به اداره نرفتم از لجم.
تف ، روی آسفالت.
مرگ شور.
می شنوم که، دور می زنم، سه چهارتا مسافر می زنم
و بعد به خانه می روم ، پیش مادرم.
سکوت...
+
نوشته شده در
2009/2/10ساعت 21:30 توسط ارش اله وردی
|
شعر/آرش اله وردی/بازنشر از مطرود
من میدانم، یک روز، کنار بقالی محلمان، یک نفر، مرا با شیشه نوشابه، در گرمای ظهر یک تابستان خواهد کشت.
من میدانم مرگم چند دقیقه بیشتر طول نخواهد کشید. قاتل فکر میکند من ناموسش را مورد تجاوز قرار دادهام و باعث بیآبروییاش شدهام.
قاتل فکر میکند، یعنی خواب دیده مادرش گفته است حق شرعیاش کشتن من با بطری نوشابه است و حتا بیشتر.
اما همه میدانند من هیچ گناهی مرتکب نشدهام من فقط مردم را آزار میدهم اما تجاوز نمیکنم مادرم از کودکی مرا از تجاوز ترسانده است مادرم میگفت: سرپا دستشویی نکن ولی من خودم به یاد دارم که پدرم خودش به من یادداد، گفت: بیا ، مرا برد توالت، گفت بگیرم و بایستم و آرام جیش کنم.
باید اعتماد به نفس پیدا میکردم ،باید اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکردم، باید اذیت می کردم.
بقال قاتل را آرام میکند ، او را میبرد و روی صندوقهای نوشابه مینشاند. بقال پیرمرد با تجربهایست. او به قاتل حالی میکند
که این جنازه به ناموسش هیچ کاری نداشته است، او به قاتل حالی میکند که او هیچ وقت ناموسی نداشته است جز مادری میانسال که...
اما نمیگوید که
که سالها پیش وقتی این جنازه 5 سال داشته من پای ضریح امامزاده عبداله شهرری
او زانوانش را میزند زمین و مثل زنان چادریای که از سرطان پستان ، پستان سالمشان پر از حس شهوانیست و میمیرند برای لمس بیترحم مردی پر از پشم سینه در آنسوی ضریح و...
و میمردند برای هم...
مرده است
مرده است
بقال مدهوش اوهام شهوتش بود و ناگهان به طرز ناکامی از آن بیرون پرید.
خب ، تو حالا فکر میکنی که یک بچهی 5 سالهی بدون پشم میتواند یک زن میانسال با آبروی بدون پشم را بیآبرو کند؟ ها؟ میتواند پسرم؟ چراکشتیش؟
قاتل سرش را پایین میاندازد و میگوید: نه، نمیتواند حاج باقر! پس چرا کشتمش؟
من این چند دقیقه را با چشمان خودم میبینم بعد وارد جهان دیگری میشوم چه جهان خوبیست اینجا حاج باقر ، دور و برم حوری و حوض و درخت و رود و میگو و قهوه و شکلات، نوشابههای قندی بیضرر، کالباس خوک و ویسکی و شراب، حاج باقر ، آهای حاج باقر ، آهای...
جوابم را نمیدهد باید کالبد جدیدم را شناسایی کنم، باید اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنم من دیگر مرد آسمانها شدهام و دارم با چشمهای آسمانیام میبینم .
من دیگر در زمین نیستم و کاری به وطنم ندارم. حاج باقر برو به زن و بچهام بگو که من رفتهام آمریکا ، رفتهام که بوی زنای دموکراسی را با بوی معدهام مخلوط کنم، رفتهام که نوشابههای وطنم را به فروش برسانم، بگو کوچه را به نام من کنند، حاج باقر بگو واقعیت را فراموش نکنند، خانهام را بفروشند و اگر جنگ شد خرج جنگجویان وطنم کنند، زندهباد جنگ، آدمها بعد از جنگ میمیرند.
حاج باقر! برو به زنم بگو که شعرهای عاشقانهام را در خانهی هنرمندان پخش کند و اسمش را هم بگذارد «مردی که پنجره را باز میکرد و داد میزد، ولی به جای آتش از حنجرهاش قلپ قلپ دل قرمز و خیس میآمد برون»
دلهای خشمگینم را به آمریکا میبرم.
غصه نخور عزیزم
بگو حاج باقر، الکی بگو که من بر می گردم، بگذار امیدوار بمانند زن و بچهام، واقعیت را هیچ وقت به آنها نگو حاجی، آهای حاجی، حاج باقر، آهای....
حاج باقر مدهوش اوهام است، حاج باقر فکر میکند دارد وحی میشنود ، میرقصد و محکم میخورد به ویترین مغازهاش.
قاتل ایمان میآورد به حاج باقر، میرود و تا نیافتاده از زیر میگیردش و دست و پایش را بوسه میزند.
حواس حاج باقر اینجا نیست، قاتل مست حال و سماع پیغمبرش، به مرتبهی جنون وحیانی نزدیک، و بیشتر میشود بیشتر.
ناگهان نزدیکتر میشود و شیشه را از توی شکمم در میآورد و توی شکم پیغمبرش میکند.
پیغمبر این زمانه نباید در این زمانه زجر بکشد. بمیر ،آرام بمیر .
بعد با خونش وضو میگیرد و خودش را با رستگاری تمام به کلانتری محل معرفی میکند.
حاج باقر اینجا نیست، حاج باقر آمده پیش من و من دارم با او می روم که مادر قاتل را نشانم بدهد، من باید اعتماد به نفسم را به دست بیاورم.
نزدیک می شویم، سلام پیرزن، واقعیت تلخ است پیرزن، پسرت مرا تبعید کرد، حالا من ماندهام و تو و حاج باقر بقال.
بدن پیرزن را میشناسیم از قبل.
اینجا آمریکا نیست، اینجا ایران نیست، اینجا جهان دیگری ست،
بخواب پیرزن، دوباره بخواب... ، من هیچ گناهی مرتکب نشدهام، به یاد5سالگیام بخواب، من باید اعتماد به نفسم را دوباره به دست بیاورم، بخواب، به پشت بخواب ای حوری وعده داده شدهی من...
بخواب.......
من و بقال و پیرزن میخوابیم
و مدام، از هم، انتقام میگیریم
و دیگر هیچگاه به زندگی برنمیگردیم...
+
نوشته شده در
2009/1/9ساعت 15:46 توسط ارش اله وردی
|
جُنُب /شعري از آرش اله وردي
با احترام
تقدیم به شاهین نجفی
دوستم مجید
فراموش می شود
دوستم مجید
چهل سال دارد
دوستم مجید
چهل سال ریش دارد
و شبها که به خانه می رود
نه که دروغ باشد
من خودم با چشم خودم دیدم
که می رود توی بغل مادر بیوه ی شصت و پنج ساله اش
و لباسش را می دهد بالا
و پستان گنده و کبودش را مک می زند
آنگاه شیر
این شیرحیاتی
با شدتی شهوتی
درقعر گلوی چهل ساله ی مجید پخش می شود
و مجید دست به کمر
کله اش را هوا می کند و به سوی خدا می گوید:
«آه»
بلند می شود
دهانش را پاک می کند
یک کلت کمری دارد
و یک پوتين سربازی
می گوید
و یا فریاد می کشد
مادر!
من چریکم مرا فریاد کن
مادرش او را فریاد می کند:« مجید!»
بله مادر!
منم
من مجیدم
این کلت
کادوی تولدم است
واين پوتين را از گمرک خریده ام
دارم می روم چریک بشوم
بگذار کمی پستانت را بخورم
و بعد بروم سوارBRT بشوم
و مردم عزیز میهنم را انگشت کنم
و بعد بروم چریک بشوم
من در زنان چیزی نمی یابم جز پستان و ران
اما مادر
تو ناراحت نشو
تو خودت می دانی
شیرت فرق می کند با دیگر زنان
نه اینکه اغراق کنم یا شعر بگویم
همه می دانند که من مجیدم
من درد مشترکم
و پستان مادرم چه شیر چریک پروری
می دهد بیرون
همه می دانند
که آرزو دارند
مادرشان چنین پستانی داشته باشد
بی خیال
باید به حرفهای من گوش بدهی مادر
این سر که می بینی
این سر که در دامن تو قرار گرفته
این سر خر
این سر مریض و دیوانه
به دنبال دستی می گردد که با تیغ...
بیا مادر
تیغ بردار کله ام را بزن
بیا تا پستانت را گاز نگرفته ام
بیا مادر...
تازه فهمیده ام
که او هر روز اورا در اطاقش میخ بند نشانده
پیکرش را تنظیم می کند
و روی لاشه اش عطر می پاشد
بیا این تیغ
بیا موهایم را بزن
پستانش را گاز می گیرد
«مجید!»
بله مادر!
منم
من مجیدم
می خواهم بروم چریک بشوم
دوباره یک تیر توی پستانش خالی می کند
و با پوتين روی انگشت های دستش رژه می رود
لباسش را می دهد پایین
پستانش را می دهد تو
طناب ها را سفت می کند
ولاشه اش را تکیه می دهد به دیوار
بلند می شود
ریشش را پاک می کند
پوتين و كلتش را توی یخچال می گذارد
و با کت و شلوار
و سامسونتی براق
در روزمرگی اداری تهران
فراموش می شود
دوستم مجید
درمیدان انقلاب،در تقاطع کارگر شمالی
فراموش می شود
دوستم مجید
فراموش می شود.
+
نوشته شده در
2008/10/17ساعت 15:33 توسط ارش اله وردی
|
ازسوراخ در
به من نگاه مي كنند
و مرا زير نظر دارند
حيرانم
دارم از درد به بدنم مي پيچم
هيچگاه روزي كه ديپلم گرفتم را فراموش نمي كنم
روزي كه پاره هاي كتاب رياضي ام
در توالت بي سيفون خانه گير كرد
و عاقبت پيرمرد چاه باز كن افغاني
مرا به ني قليان مادرم تحويل داد.
هيچگاه تابستان چابكسر سال هزار و سيصد و هفتاد و سه راازياد نمي برم
كه مردي در ويلاي روبرو داشت چهار زن سي ، سي و پنج ساله ي لخت و سيمين ساق را
با چوب هاي
...
+
نوشته شده در
2008/6/3ساعت 18:58 توسط ارش اله وردی
|
مدير
دقيقا
هميشه
هنگامي كه دارم شعر مينويسم
سرش را مثل گاو مياندازد پائين وُ تو ميشود
"آقاي عزيز صد بار گفتهام به ارباب رجوع احترام بگذار"
بعد سرم رابه حوالي قضيبم نزديك ميكنم
وخشمم را سر او خالي مينمايم.
اوكبود و غمگين است.
ادامه....
+
نوشته شده در
2008/2/8ساعت 19:26 توسط ارش اله وردی
|
آنها فكر مي كنند من شيطانم
ازخود دورم مي كنند
ومن هي ازدرپشتي تو مي شوم
نارنجكي به دست مي گيرم
ادامه(كليك)
+
نوشته شده در
2008/1/11ساعت 20:16 توسط ارش اله وردی
|
آنها فكر ميكنند من شيطانم
ازخود دورم ميكنند
ومن هي از درِ پشتي تو ميشوم
نارنجكي به دست ميگيرم
ميكشم
دور تا دورم
خانوادهام خوابند
پشيمان ميشوم
پرت ميكنم
هول ميشوم
گه خوردهام.
ادامه متن...
+
نوشته شده در
2007/10/17ساعت 22:7 توسط ارش اله وردی
|
«زیست»
دارم پوست می اندازم
دارم برای آخرین بار به پوستم نگاه می کنم
و روی پوستم آب می ریزم
این نهایت پوست است.
پوست شورومودار من !
کثافت عا..!
دور شو!
نزدیک خودم هستم
خود خود خودم که ازخود اولیه ام دور می شود
دارم برای آخرین بار به طریق معمول شاش می کنم
و با پوستم داد می زنم
مگس ها حیران می شوند
و لامپ را فراموش می کنند
بیایید
اینجا زیر پوستم چراغی داغ و خرم است
دورم بگردید!
مگس ها فراموش نکرده اند
حیران نشده اند .
چند روزی ست که پوست پیشانی ام درد می کند
من انسان مطلوبی نیستم
و همیشه از بوی نامطبوعم خداوند پوست دماغش را می گیرد
و....
ادامه ...
+
نوشته شده در
2007/8/29ساعت 11:46 توسط ارش اله وردی
|
من یازده روز دیگرم
تا کوههای سفید شمرون
از پیشوا تا ری
.....ادامه این شعر و عکس در مطرود
+
نوشته شده در
2007/5/5ساعت 21:33 توسط ارش اله وردی
|
نقل است که هرکس اگر در این دنیا روشنفکر و محیرالعقولی را از
ته دل ،ازخودش بخنداند مستقیم به بهشت رفته و از تمام نعمات آن
بهره مند می گردد...ادامه (پاکن ها)
+
نوشته شده در
2007/3/13ساعت 16:57 توسط ارش اله وردی
|
چرا همه از بالا و پایین من ایراد می گیرید؟
من تمام ثانیه ها کرم دارم
وشدیدا در کنج استخوانهام وول می خورم
تو که نیستی هی سرم به اطرافم می خورد
پراززانو می خورد
اما بدان
هنگامی که هستی نیز، گول می خورم
باز ذله ی هر دور و بر حالا
بد نباش با من
تا لباسهای زیر
تا ته پفک نمکی برادرم
بگیر
تا دکمه چراغ اتاق
باز می خواهم تمام تنم را بکشم پایین
وازپشت
روی بام
تاروی هر پشت بام
هیچ همسایه ای وجود ندارد
بیا
این جمله قصار من است
کو واحد بغلی؟
کوزیری؟
کوبالایی؟
بیا با هم برقصیم مامان!
برادر سنگینم را به شوخی بلند می کنم ول می کنم
می ریزد
چه لرزشی از زمین پا می شود
کل...کل...
مادر کجا به سر می بریم؟
زمین!
مادر مامان
مادر بابا
ما در بابا چه کار می کنیم؟
با با در مامان به سر می برد ولی
ولی
مادرم تنهاست
بیا برقصیم با هم مامان!
زن دارم
زنم شعر می گوید
((خاک بر سرم که اجازه ندارد بروم خانه برادرم))
آه از برادر!
مادر زنم گفت: ((تو مریضی پسرم!))
گفتم:
((من در عذابم
از استراق سمع آبهای شبانگاه روی خاک خداوند
از پفک های ته مانده آرمان در کف اتاق من
در برف
بیرون به سرعت می زنم
همیشه چندین ماه یکبار چندین بار فجیع می گردم
از اطراف به کله ام انگشت می کنند
با کله می کوبم توی سر هر باران های خداوند
اما خدا بیشتر قادر است
باشه ، ببار خدا!
مورفین ببار بر کله ام
چه رنگ قرمزی می ریزی چک چک
بر مادر
کرم ها آغاز می کنند
کرم ها را باید مکید
کرم برای گسترش تیز استخوانهام از اطراف بدن خوب است
کرم برای ریختن خوب است
بیا
هیچ شرمی وجود ندارد
ای زنم
بیا
بیا تا گول بخورم
تو رنگ سیب زمینی خلال می دهی با سس فرانسوی
این سطر را در گرسنگی خوردم
خیلی گشنه ام!
بیا
کرم کوچک رنگین کمانی مفید من!
+
نوشته شده در
2007/3/1ساعت 14:0 توسط ارش اله وردی
|
ترجمه شعر آلفرد جی پروفراگ بالاخره به پایان رسید.سعی کردم به شدت با زبان
خودم بنویسم.یک الیوت پسا هفتادی. یاور خیلی کمکم کرد ،شعر دیگر صرفا
شعر الیوت نیست بلکه یک پرفورم یا نوشتاری از فواصل بینامتنی و خوانش
فرا فردی ست.این ترجمه را می توانید در شاعران مطرود بخوانید.
+
نوشته شده در
2007/2/9ساعت 12:46 توسط ارش اله وردی
|
خدا
(در 9/1/84)
فکر می کنم این حالاست که می توانم شعری بگویم
چون وزیرا که زیاد خورده ام غم از اتاقم می گویم:
پرده دارد
پنجره دارد
تخت خواب دارد
همه چیز دارد الا پدر
اما،اما،اما من که با نام خدا شروع کرده ام، نه؟
دورانم در دور خاک اتاقم
بی حسی لبهام
بوسه هم بگیری
مرد زمین نمی شوم
این بود معنای یک زن.
بود.
بگذریم.
گذشته ام
احمقم که از گزارش های گذشته ام گذشته ام
ببینید این کلمات چطور از پسم بر می آید دارند
اما من پس از پسم خوشبختانه در دورانم
آیا هیچ پسی می تواند دوران مرا داسته باشد؟
آن قدر پس و پیشم که ((من ))را ((هم )) می نویسم
هم می زنیم
پس همیشه زندگی بعداز هم خوردن ماشروع به تاویل می شود
سپس چه حال می دهد وقتی کسی زنگ نمی زند ولی می زند به سرم
گوشی را بر می دارم
نمی گذارم
یا می گذارم؟
یا وقتی کسی نشسته است ته اتاق و وای من نمی فهمم ایستاده است
خدایا!بیشتر ادامه ام هم بده
قول می دهم این شعر را بعد از خودم خواهم سرود
پس و پیش خواهم کرد
مردم بی آنکه بفهمند همیشه از خواهم کردهای خودشان خواهش می کنند
و گاهی هم به انکار خدا هم دست می زنند
ولی
اما
آیا من شعر سروده ام؟
سروده خواهم کرد؟
آیا کسی این کلمات را خواهد خرید؟
چه حال می دهد وقتی کسی توهم می زند ولی سریعا به تیمارستان رسیده
می شود
جلوگیری می شود
ادامه می شود
ای ضد حال عظیم!
ای تلفن!
چرا زنگ می زنی؟
چرا مزاحم می شوی؟ ها؟
پس من تورا بر نمی دارم
دست نمی زنم
زیرا در راه اطمینان تیمارستان به سر می برم
زیرا دکتر توصیه کرده است مواظب گوشم باشم
با مهرداد نشسته ایم
او گوشی را مدام بر می دارد
سرش داد نمی زند
سرش گیج می خورد
دارند زنگ می زنند یا نه؟
این سوالات را از چه کسی می پرسم؟
مادرم هست شاید
جمع کن خودم را
جمع کن تکه های بساطم را
کی؟
دارم با کی حرف می زنم خدا؟
مهرداد مسیج های عاشقانه می فرستد
چون و زیرا زیاد خورده است غم از اتاقم می گویم
چون و زیرا در اتاق اتفاق می افتد در خاک اتاق
پس من دنبال مسیح می گردم
چون وزیرا به شکل مسیج می باشد
همان عنصری که فرستاده می شود
ولی مسیج فقط به خطوط هوایی فرستاده می شود نه زمین
پس این است که من افسردگی گرفته ام
خدایا!
خدایا!
بیشتر ادامه ام هم نده
من قول می دهم این شعر را بعد از خودم هم نخواهم سرود
پس
حالاست که من در هم شده ام
چون و زیرا
تنها در خاک اتاق
اتفاق
افتاده ام
خدا!
+
نوشته شده در
2006/12/28ساعت 23:51 توسط ارش اله وردی
|
ما یا من شعرخوب نیستیم. تقدیم به شاعران مطرود
(( لجن نویسی ))
هی گفتم از خواجه حافظ پند بگیرید،ترسیدید از تن بی سرم
خوب گور پدرتان
بترسید
برمید!
به کار هیچکی ندارم
میروم پشت کثیف خوشبوی خودم
پشت می کنم به صفحات پشتی شعرم
خودکارم
مغز قراضه قدیمی
حالا گر مرد میدانید بیائید
من خواجه حافظم مردست
هی بچه هایی که رفته اید توی گوشم بام بام بام!
منتظرم
بروید سه تار برقی هایتان را بکو بید پشت سر آدمهای خوب!
مثلا: حسنی بده،بد،بد
می فهمید؟
اصلاحالم جای سر خودش نیست بادام ار رندی بشد از خاطر
فکر دارم به دارد خودکارم که می نویسد،پیش می رود، تر...
چیزی باید نوشته شود
برود
بیانیه ای........مانیفستی......
پرچم ها،اسلحه ها و دیگر ادوات را سربازهام
گذاشته اند توی لوله انبار خودکارم
یا توی انبار لوله خودکارم
تو هم که مثل نیستی هر شب عزیز بزرگوارم
ببینی من روی پرچم ها خوابیدیده ام که نپرس!
ایران پرچم
یادریای خزرم باشی
بعد خودکارم هی روی تن تو و خودکار تو هی روی تن من شعر وور و موج و دریا و غرق و لجن وقلقلکم که شود
فرمانده ام منتظر
چه شکوهی!
اول نمی نویسد
بلند نمی شوم بدوم
نشسته ام زیر پاهام علف سبزد
سبز سبز
بلند بلند
همیشه حالتی یا چیزی حتی سبز مانع از پیشرفت یک آدم متحد می شود
خط خطی
بی خیال قلم را آن زبان نبود هست!
دمت گرم و سرت خوش باد خودکار سبز نویس من!
به نویس من:
ازعلائم عصبانیت اینکه،دندانهام روی لبهام کشیده می شوند
تکه ای می کنند می خورند
عصبانیت به مثابه دروغ یک لقمه کوچک به معده و گرفتن بزاق زیاد تر
می خورم
چاق و چله تر
که مادرم دیگر....
فروید خدابیامرز اگر بود،به تاویل روایت فوق می گفت:
((تمثیل آدمی که دندانهای شهوانی و محکم مردانه اش را با سرعت سریع مردانه ای بمالد به لبهای ظریف و قرمز زنانه اش.بعد ،که بالا بگیرد هر تکه ای دم دست مرد که بیفتد کنده می شود،بعد ترشح معده ریزش تر میکند ،انگار تکه گنده ای چیز کنده،چیز،پذیرنده بزاق مدامی بیشتر، قرمزتر،جنس چیز دوست دارد،رفتن بیشتر میکند،معده ناخداگاه گول می خورد،می ترشحد ودارد گرسنه توی خیابانها به میل دنبال یک تکه غریزه غذایی یا کردن به رفتن شهری که مادرش در آنجا می زید.))
مادرم ایرانی ست
مادرم تزریقی ست
بد است
کتکم می زند
این جا ایوان است
گرفته
چراغهای رابطه تاریکند
آدم عصبانی کنده می شود از همه جا
وقتی دنبال دور گردش شهر می گردد
شهر می رود
هیچ کس نیست بر پوست کشیده شب که صبح بر گردد
تهران میشود دارالرحمه شیراز
مرده شوخانه
پر از انگشت های زنده و مرده
مرا اشاره نکنید
من می خواهم زن بگیرم
به خدا من کثیف نیستم بابا!
بعد توی صورتم کشیده تند وتند وتند رعد و برق سرخ لای لخت شاخه های درخت
پائیز است
پائیز لجن
من روی قبر پدر
هی برگها روی کفش من فشارم می دهند
فرو
رفتن!
پدر!
مثل اینکه پائی توی میخم رفته ام
نجاتم بده
زودتر
میخواهم برگردم روی قبرت و بعد بروم زندگی
بعد،یادم نمیاید دیگر.
یعنی تعبیر خواب من میل دنبال کسی یا کسی دیگر ست؟
ای هرچه زودتر از در در آمدی کاش...درا...درا...درا...
از علائم عصبانیت یکی همین که آدم انتظار باشد و هی بخوابد پشت در،مرا درا...
صبح شد
دیدم به خواب دوش درامدی چیز دل انگیز من
(علی سطوتی زنگ می زند
مرا کشته ای با غزلهای زپرتیت شیرازی!)
کجایی؟جیز جگر گرفته ام از انتظارزار تو ای همه چیز...
من با سرم محکم به درم
چه بد سر رفتم از سرم هوش
رفتن!
نترس از سر بی سرم،دردم!
مانیاز به نسل جدید دیگری برای پیشرفت سرمان داریم
ما نیاز به رفتن داریم
آه صدای کشیده دوباره تنهایی
تو همچو دماغم که همچو قیافه ام که همچو اتاق های انتظار آمپولی
اما من کشورم در سرم است خوشبختانه
همسرم در سر
سر در مادرم
برف میاید
برف سپید
لخت شده ام روی تخت
آدم برای گرمای تن همسرش باید برف بیاید لخت شود
لبم بریده ام
لبم کثیف دروغگو
لبی که سوار چیز سفید می شود میرود گردش به درد سر و کله من نمی خورد
چیز تند میرفت
دور میرفت
ایستاده بودم تا علف سبز شود
با تمام رگهام کشیده شد
خوب!
دردم گرفت
من هم بریدم ملافه ها را
قرمز شد
پنبه گذاشتم
رفت
بهتر
ما نیاز به رفتن داریم،رفتن!
چقدر پس ازآمپول قیافه زمین عوض می شود
نمی گنجم
سرآورده ام مادر!
دارم در سرم انقلاب می کنم
در ماندنم در رفتن میروم
هر نفس بی لب
آدمها فقط با لبهایشان می بوسند
در سرم ایرانی همسرم می بوسم
و او دارد همانجااز گرم ترین اجزا جاندار زمین خودش ،برایم لب قرمزی می سازد که نپرس!
و من هنوز مانده ام
فرمانده ام
کسی نیاید مرا هل بدهد پایین از تخت
به خدا می کوبم توی سرش با این
قسم به سبز
سفید
قرمز
من هم سرم را دوست دارم
بگذارید بروم تو
خواهش می کنم!
+
نوشته شده در
2006/11/28ساعت 19:30 توسط ارش اله وردی
|
يك مشت كثافت به من هي مشت مي زند
اما خداي كريم!
اين كره خر ها از من چه مي خواهند؟
مي خواهيم من فرياد بزنم
اي يا حضرت ابراهيم حوا
بزنم
تو چرا با بي بي عايشه دعوا كردي و .
من نبودم.
كه شما نشستي عطيه خانم!
چند ساعت پيش در ميدان فردوسي اين پايتخت بي بازگشت ادبي ام
جلوي چشم شيرازي ام نديد و رفتم توي همبرگرم
آي اي همبرگرم!
از من بيا بيرون با تمام خيارشورهات
آبروم رفت
و به نامزدم بگو دهانم را با دستش پاك كند
اما اگر پاك نكند خودم هم پاك نخواهم كرد، بگوش، نارنج باكره!
به من گوش بدهيد
مسيج فرستادم و گفتم از دموكراسي دست بكشيد
تا من بتوانم مرد باشم
گوش ندادند به زبان و دندانم
به فكر جاي ديگري
در كنترلم كردند جا
شعرجا دارد
من ندارم جا
من جوع دارم
مردم به خدا
جان ندار منگ سلولهاي درختهاي لاغر بي اشتباه پرتقال
چه اسم زشتي،پرتقال!
بايد گور خود را گم و گور كرد
تا مي گردم
تا لحظات اشتغا لمان پر شود
پدر جان!
كجايي كه ببيني
دارم با دست خودم
به خواهرم دست مي زنم.
+
نوشته شده در
2006/11/8ساعت 20:38 توسط ارش اله وردی
|
سرودعاشقانه ای برای آلفرد جی پروفراگ
پس بیا من و تو با هم برویم
هنگامی که شب بر روی آسمان پهن می شود
مثل بیمار بیهوشی بر روی تخت اتاق عمل
بیا از خیابانهای روشن وخالی شده بگذریم
پناهگاههای شلوغ شبهای بی قراری
مسافرخانه های متغیر یک شبه
خیابانهایی که مثل حرفهای بی سر وته
با سوءقصدی شدید ادامه دارند
وتورا به سوی سوالی دیوانه کننده می کشانند
آه از من نپرس
((این چه سوالی ست؟))
فقط بیا به دیدار هم برویم.
در اتاق زنها رفت وآمد می کنند
واز میکل آنژ سخن می گویند.
مه زرد رنگی که کمرش را به پنجره ها می مالد
دود زردی که .........
26 سپتامبر سالروز تولد تی اس الیوت
بگذریم
روزهای زیادی ست که چیزی ننوشته ام شاید یک موقعیت روانی تازه تری انتظار مرا می کشد منتظر می مانم دارم به پیشنهادهای جدیدتری فکر می کنم به ظرفیت های شاید وحشی تری.مدتهاست که مجموعه اولم راتمام کرده ام اما به دلایل مختلف موفق به انتشار آن نشده ام و فکر نمی کنم به این زودی ها بتوانم این کار را انجام دهم.بی خیال. باز هم می نویسم و باز هم آتش می زنم میریزم دور تمامشان را.
داشتم آیرون میدن گوش می دادم حالا هم حمیرا بعد هم می خواهم....اصلا فکر نمی کنم به کسی ربطی داشته باشه.
به یک تی شرت مشکی آستین کوتاه نه ،بلند فکر می کنم بعضی وقت ها هم به سفیدش با مارک اصلی تامی که باهاش شبها تو پاییز برم بالا پشت بوم بخوابم.
هنوز بارسلونا رو دوست دارم چون به قول محمد رضا(استاد) :
تورا سری ست که با ما فرو نمی آید
مرا دلی کزو صبوری نمی آید
لوله سماور...
دیشب تو شوکا به بچه ها گفتم بیاین شعر و دیگه بریزیم دور .یکی گفت بریم موش بگیریم.یکی دیگه گفت نه بابا شاعری خوبه.اونروز باباچاهی تو ویستار....
داف و این حرفا.ما که دیگه تو این نخها نیستیم.
دو ساله شیراز نرفتم.افشین کریمی فرد می گفت چه چاق شدی پسر!.رضا کرد هم که در راه سینما کتک خورده.فقط با وحید داور شیرازی تماس برقراره .گله.زمین تا آسمون ادبیاتمون با هم فرق داره من خیلی بی ادبم.اون خیلی محترمه.
اه از حمیرا خسته شدم.بریم ابی گوش بدیم.
بدبخت الیوت بهونه شد چند روز دیگه هم باید برم دانشگا.
خانم غزل تاج بخش هم دلش خوشه یه مشت روشنفکر چسوی ضد اسلام دور خودش جمع کرده شعر بخونن با بچه ها تا تونستیم خندیدیم.اصلا حالم از هر کی که به اسلام فحش بده به هم می خوره.می خواستم بلند شم بزنم تو صورتشون انترا.اینو جدی می گم :درود بر اسلام.
خواستگاری هم زیاد سخت نیست باید پیشنهاد بدم همه این کارو بکنن.
به نظر شما تو بهشت هم می شه شعر نوشت و بعدش گفت اه کاش شاعر نبودم وای این بهشت هم چه دردسری ها یعنی آدم دوباره باید بره خواستگاری؟
مارفتیم
غذا بخوریم
جیگر گوسفند کیلو7000 تومان مثل جوینت آدم رو شاعر می کنه.یک شاعر تپل متفاوط
+
نوشته شده در
2006/9/19ساعت 14:19 توسط ارش اله وردی
|