تبليغاتX
عصبانیت

بعد از اینکه آنتی کرایس فون تریه را دیدم سه چهار ساعت چیزی جلوی چشمهام رد نمی شد از ... سکوت کردم .فکر کردم اینها همه یک توهم شاعرانه است.بعد دیدم دارد می آید جلو ، روبرویم ایستاده تا ببرد بیاندازد دور.کند انداخت دور شارلوت گینز بورگ لارس فون تریه خر.بعد دوباره علی آن را به من برگرداند.نمی دانم علی کجا شارلوت رادیده و توانسته با چه روشی اورا تسخیر کند که بگیرد ازش و بیاورد برام.او آنچنان آن رابه من برگرداند که هرچه تکانش دادم و کشیدمش کنده شدنی نبود.سفت و محکم چسبیده بود به بدنم.این مال من است.مال مال من که علی به من بخشانده است.در ساعتی که مرا جدا کرده بود از درد لارس فون تریه.من آرش الله وردی هستم.


شعر لباس شخصی علی سطوتی قلعه


دست‌های لباس‌شخصی روشن می‌شود
درست مثل همان صندلی‌ برقی که گذاشته‌اند توی بالکن
برای نمایش عمومی
در ساعتی که می‌ریزند و مرا جدا می‌کنند
هیچ ترسی از صاحب‌خانه‌مان پذیرفته نیست


لباس‌شخصی تنها دو دست دارد که از پشت بالا می‌رود کمی و به یک عرق گیر رکابی خالی بند می‌‌شود
می‌آید جلو
کابل‌ها را تکان می‌دهد
گوشی موبایلش را می‌گذارد روی شقیقه‌ام و تهدید می‌کند که بیش تر از این‌ها باید فکر می‌کردم


کابل‌های بتونی که پشت سرم چسبیده‌اند و توی جمجمه‌ام فرو رفته‌اند

کابل‌های دوست‌داشتنی من

ای کابل‌هایی که از لوله‌ی بخاری می‌روید بالا و متصل می‌شوید به یک پرینتر خورشیدی در پشت‌بام
می‌توانستید لخت شوید و کارم را تمام کنید
اما این‌جا در خانه‌ی استیجاری‌مان در جوادیه مرتب اطلاعات درونی‌ام را روی کاغذ می‌آورید


کابل‌های 9 میلی‌متری
کابل‌هایی که دیگر به امتداد نورون‌های منجمد من تبدیل شده‌اید


برای خوابیدن پیشانی‌ام را روی بالش می‌گذارم
دست‌هایم را کنار پاهایم جمع می‌کنم
و آماده می‌شوم بهم تجاوز کنند چشم‌هایم را می‌بندم
اما این فقط یک توهم شاعرانه است
چشم‌هایم که داشتند رد می‌شدند و پلک می‌زدند این‌جا خود‌به‌خود بسته می‌شوند
دیگر مهم نیست که هفته‌ی پیش دوست دختر سابقم را برده‌ام توی یک ماشین دربستی و از او خواسته‌ام که فقط گوش کند تا بعد از ظهر
دوست‌دختر سابقم حتا دوست‌دخترم نبوده است


لباس‌شخصی نوک انگشت‌هایش را می‌گذارد بین دندان‌هایم
و دستکش برنزه‌اش را می‌کشد بیرون
کابل‌ها استخوان درآورده‌اند و جواب نمی‌دهند
آماده‌ام برای الکترودهایی که قرار می‌گیرند روی گیجگاهم
حالا خانواده‌ام در اتاق را باز کنند و مرا در حال خودارضایی ببینند که به مانیتور خیره شده‌ام
یاور هم بیاید
بهزاد بارانی هم بیاید
فرهاد اکبرزاده هم بیاید

۲ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در 2009/10/27ساعت 1:26 توسط ارش اله وردی |


نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور نخستین شماره‌ی مجله ادبی – انتقادی دستور منتشر شد.
در این شماره، در قالب پرونده‌هایی به شعرهای عباس حبیبی بدرآبادی و قصه‌های حجت بداغی پرداخته شده است. همچنین یک پرونده‌ی ویژه نیز به موضوع «شعر و ندا آقاسلطان» اختصاص یافته است. سرمقاله‌ی نخستین شماره‌ی دستور را حسین ایمانیان، علی سطوتی قلعه و آرش اله‌وردی نوشته و در آن استراتژی خود را برای انتشار چنین مجله‌ای مشخص کرده‌اند.
فهرست مطالب نخستین شماره بدین قرار است:

سرمقاله

پرونده‌ی شعر عباس حبیبی

- دوازده شعر از عباس حبیبی
- صرف ماضی بعید / کالبدشکافی شعر عباس حبیبی / حسین ایمانیان
- وای منوچهری که... / چند حاشیه بر شعر عباس حبیبی / مجتبا پورمحسن
- چرا من چنین می‌نویسم / عباس حبیبی
- در تایید و رد شعر عباس حبیبی / امید شمس
- فریادی برای شنیدن صدای خود/ نقد کتاب «از کلید تا آخر» / رضا عامری
- نگاهی به شعر زمستان 85 / فرشید فرهمندنیا
- توضیح بی توضیح! / مازیار نیستانی

پرونده‌ی قصه ی حجت بداغی - میزگردها / سه قصه از حجت بداغی
- فکر محافظه‌کار / امیر احمدی آریان
- روایت بی‌اعتباری داستان / نقادی قصه‌های حجت بداغی / حسین ایمانیان
- چرا من چنین می‌نویسم / حجت بداغی
- جهان‌واره ای از آن خود / نگاهی به جهان داستانی حجت بداغی / سعید طباطبایی
- ریخت‌شناسی و درون‌مایه‌های داستان‌های حجت بداغی / محمد میلانی

پرونده‌ی ویژه : شعر و ندا آقاسلطان
- آکسیون نوشتار / آرش اله‌وردی
- در تقابل گوشت و گلوله / قاتل ندا آقاسلطان را دستگیر کنید! / حسین ایمانیان
- شلیک شعرها به ندا آقاسلطان / مجتبا پورمحسن
- روشنگری یا پیروی از مد؟ / رضا حیرانی
- سیاست و شعر / درباره ی «22 مرثیه در تیرماه» / علی سطوتی قلعه
- اندام و مرگ / فرشید فرهمندنیا
- تکه‌هایی از یک تمامیت / جایی که خون آغاز می‌شود / ک.میرزاده

نخستین شماره‌ی دستور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید. شماره‌ی بعدی دستور در 25 آبان آینده منتشر می‌شود که در قالب 3 پرونده به شعرهای آتفه چهارمحالیان، قصه‌های ابوتراب خسروی و کتاب ظل‌الله پرداخته خواهد شد. یک پرونده‌‌ی ترجمه نیز ویژه‌ی شعر زبان آمریکا تدارک دیده شده که نخستین بخش آن در شماره‌ی دوم منتشر می‌شود.
+ نوشته شده در 2009/9/19ساعت 1:5 توسط ارش اله وردی |




سرگیجه می‌گیرم
هذیان می‌گویم

و شروع می‌کنم به نوشتن...


آدم آدم است. برشت می‌‌گوید. یک آدم، هزار آدم می‌شود، تکثیر می‌شود، کپی می‌شود، ضرب می‌شود در بی‌نهایت. بی‌نهایت چیست؟ شاید توده، شاید هیچ و شاید همه‌چیز و دست‌آخر می رسد به آوار. آوار می شود بر سرمان، بر سرتان، بر سرشان. آوار آدم را می‌ترساند. وقتی همه چیز خراب می‌شود، تازه می‌پرسی چه‌کنم. تازه می‌فهمی چه شده. تازه متوجه می‌شوی که کجا هستی. با این همه، لذت می‌بری از له‌شدن، از خراب‌کردن. شعر آرش را می‌شنوم، چون که او حرف می‌زند، با هر خط شعرش. «من یک کارمندم، یک عیالوارم...» ولی همان بهتر که بگویم «آوار». بکت هم نوشته بود «Lessness» و اولین کلمه داستانش شد: آوار. این فقط یک شروع بود.
من از خودم نمی‌نویسم...
برهان نظم: جهان همانند یک سیستم است که تمام اجزای آن به طور منظم در کنار یکدیگر... شاید این زمانی تمام دنیای ما بود، همان که صدایش می‌کردیم: امید. «خدا هست چون نظم هست.» اما واقعیت چیز دیگری بود یا شد. ناظم هست چون نظام هست...حاکم هست چون حکومت هست. خدا، ناظم، حاکم و هزار اسم دیگر، دنیا ، نظام،‌حکومت و هزار اسم دیگر. استحاله یا پیشرفت؟ نمی‌دانم. الان نمی‌دانم. نمی‌دانم در میان آوار چه کنم. در میان آوار همه چیز شبیه هم می شود، یکدست. مگر همین را نمی‌خواستیم؟ ولی باز می‌گوییم: «من میخوام زنده بمونم.» و این یعنی زبان، اینکه همه چیز هست و نیست. بالاخره همه می‌گویند: «کمک!» رمز‌عبور به آن طرف آوار، پس می‌گویی: «من...» و آوار تمام می‌شود. می‌‌رسد به پایان. اما مگر می‌شود به پایان رسید؟ با این همه آدم، با این هزار و یک آدم چه کنم؟ اگر من شهرزادم، حاکم کجاست؟ چرا اصلن نمی‌شود با او حرف زد یا اصلن حرفش را زد. چه شد که دیگر خداها، ناظم‌ها، حاکم‌ها به داستان گوش نمی‌دهند؟ چه شد که خود شدند یک مشت قصه گو و داستان‌نویس؟ انگار که آغاز و پایان همه چیز را به همین راحتی خریدند. سند زدند همه چیز را به نامشان. و مدارک همیشه موجود است، در جایی امن چون که آنها به ما علاقه‌مند هستند. حالا «من» فقط می‌نویسد: «درباره آدم‌ها می‌نویسم.» حالا چه، دیگر‌معلوم نیست. آدم‌هایی که فقط «عصبی» نیستند، «عصبی زیرزمینی»اند، فقط «دانشجوی قسطی» نیستند، «دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر»اند. استراگون گفت: «تو این آشفته بازار فقط یه چیز مسلمه، ما منتظر گودو هستیم.»
من معنی این نشانه‌های مبهم مردم را نمی‌فهمم...
شاید این نقطه شروع انقلاب است. جایی که «من» مردم را، توده را نمی‌فهمد. توده به پا می‌خیزد. توده اصلن وجود ندارد. توده ساخته حاکم است، توده با فشار دادن دکمه خاموش تلویزیون دیگر نیست، توده چیزی نیست جز توهمی که حاکم به آن دچار است، توده یعنی انباشت و تمرکز زور حاکم، در تصویر، تبلیغ، هیاهو، اعتقاد و کنسرو تن ماهی ... «من» دیگر هیچ تولیدی ندارد ، او فقط می‌خرد و چون می‌خرد پس هست. توده تبدیل به آلت بزرگی می‌شود، «دارند می‌آیند جلو، دارند می‌روند عقب» که همیشه راست است، سفت است، و تنها «کردن» را صرف می‌کند. آنجایی که تفاوت دلیل ایجاد شباهت است، توده هیچ نمی‌کند جز انکار آن، «دارند لباس‌های زیرشان را با هم عوض می‌کنند.» توده در گوش بچه سه روزه اذان می‌خواند و او می شود یکی از آنها ، به همین راحتی، حتی قبل از اینکه بداند بله یا خیر یعنی چه. و اگر بداند – که بالاخره می‌داند – توده می‌شورد و انگشت خون‌آلودش را به او نشان می‌دهد. خون یعنی، کشتن، گاییدن، طایفه، سوگند، پیمان، عشق یا ساده ترش همان چراغ قرمز، که فقط باید پشتش بمانی و بشماری و از تمام شدن تک تک ثانیه های عمرت خوشحال شوی.
که چرا...؟
چند نفر را می‌شناسی که حرفشان را این طور شروع کنند؟ برای خیلی از آدم‌ها خیلی چیزها هنوز ذاتن ارزش دارد، معنا دارد، دلیل دارد. و خیلی‌های دیگر فقط می‌پرسند و پز آن را می‌دهند، پز فهمیدن را! توی ترافیک دهانت را وا می‌کنی و فحش می دهی، داد می زنی که می خواهی بشاشی به این فرهنگ، نیروی انتظامی، راهنمایی و رانندگی، برینی به این مملکت بی در و پیکر، اما آهی می‌کشی و می‌نالی ازاین که نمی‌شود، چون تو هم یکی از آنهایی ، از آن چند میلیونی که تک نفره با ماشین سُر می‌خورند و سَر می‌برند و یادشان نمی آید که چرا اصلاً ماشین خریده‌اند، که اگر نمی‌خریدند ترافیکی وجود نداشت که راننده اتوبوس به موتوری بگوید «شتری!.» کولر ماشین را روشن می‌کنی و آن وقت می شوی مدافع محیط زیست، پارس می‌کنی که هوای کره زمین دو درجه گرم شده است و این یعنی خطر!
من از تف می‌نویسم...
تاریخ را که خوب نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی که سـکس یا همان شکل تر‌و‌تمیزترش عشق چقدر حاکمان و توده‌ها را به خطر انداخته، شاید به همین دلیل بود که جنسیت و سـکس جزو اولین مواردی بودند که تمدن برای آن تعیین تکلیف کرد. کنترلش کرد و در نهایت خانواده را ساخت و به قول فوکو اتاق والدین تبدیل شد به «تنها مکان رابطه جنسی پذیرفته شده.» از آن رو که جامعه سود محور و هدف گرا همیشه به دنبال نتیجه می گردد و آنچه نتیجه ندارد گنگ است، اصم است و در نهایت پوچ و با آن نمی‌توان کاری به پیش برد جز آنکه بنشینی و به آن بخندی! به همین سادگی واقعیت مخدوش شد و ما نتوانستیم – شاید هنوز هم نمی‌توانیم – بگوییم که چندبار در هفته جلق می‌زنیم یا پورنو تماشا می‌کنیم. کسی نفهمید که وقتی از کف حیاط مدرسه کاندوم پیدا کردیم و دانستیم که اصلن کاندوم یعنی چه، آنقدر ذوق‌زده شدیم که پر آبش کردیم و افتادیم دنبال هم، فریاد‌زنان، خنده‌کنان، تعجب کردیم از اینکه چرا پاره نمی شود! ما «راست‌قامتان تاریخ» زمانی فکر می کردیم دخترها هم کیر دارند، چون توده چنین می خواست، همه شبیه هم بودند، و برای خیلی ها هنوز هم همین طور است.
من یک کارمندم...
«من» هم تا یک جایی همراهی می‌کند و بعد از آن او هم ابزار دست توده می‌شود. خود توده تشویقت می کند که بگویی «من» تا بعدن به قول فوکو بتواند ردت را بگیرد، متهمت کند و در نهایت از تو بخواهد که اعتراف کنی و اینجا است که شروع می کنی به قول دادن و تا می‌توانی نقش می‌بافی برای خودت. باورت می شود که کارمندی، عیالواری، تمیزی، نماز اول وقت می خوانی و هزار و یک چیز دیگر. قبل تر، می‌خریدی و بودی، الان خریدن دیگر کافی نیست، قول هم باید بدهی که مهم‌ترینشان سرافراز‌کردن ایران است. ایران خالی نه، ایرانِ مسلمانِ عزیز‌تر از جانِ شهید پرورِ جان برکف که هزاران سال تمدن دارد، کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر دارد، باباهاش آب دارند، مادرانش انار و هزار کوفت و زهرمار دیگر. اینجاست که باید قبول کنی که سیاست پدر و مادر ندارد و اصلن نباید دنبالش رفت، نبایدبه آن دست زد چون پدرت تنبیه می‌کند و مادرت به شوهرش هیچ نمی‌گوید جز چشم. سیاست هم مخفی می شود، البته به تو می گویند چرا – در یک جامعه خدا ترسِ مردم سالار که چیزی مخفی نمی‌ماند – چون «سیاست اروتیک است»، و اروتیک تحریک می کند، و اگر تحریک شوی عقلت را از دست می‌دهی و به‌همین‌سادگی عطای سیاست را به لقایش می‌بخشی و باور می کنی که برای از ما بهتران است، برای آنان که می‌دانند چگونه اداره‌اش کنند، می دانند که سیاست را – زن را- چگونه آدم کنند. تو هم کاری نمی کنی، همانطور که در حسرت کردن کون زن Anal Sex تماشا می کنی هر شب ساعت 20:30 پای اخبار کانال شبکه دو می شینی و کیفور می شوی از این همه شفاف سازی! ما هر شب کله های گنده مان را شکست خورده بر شانه های زنانمان آوار می کنیم.
من از بیرون خودم شروع می کنم به نوشتن...
چاره ای نیست، ما برای اینکه از خودمان بگوییم باید از بیرون شروع کنیم، باید از دیگران بگوییم، مسیحیت به جای اسلام، آمریکا به جای ایران، جلوی چشمانمان بچه های ماشین دار شهر دختر «بلند» می کنند و ما از فساد خانمان سوز در ایتالیا شکایت می کنیم. آنجا که روضه خوان پول می گیرد برای درآوردن اشک مردم ما از به تاراج رفتن معنویات در غرب می‌گوییم، حالا این غرب کجاست، معلوم نیست. اصلن غرب یعنی به غیر از ایران! و هزار و یک چیز دیگر و آخر سر حکم بر این می شود که همه چیز ساخته و پرداخته مزدوران بی بی سی بود، هست و خواهد بود.
به نام خدا...
«من» اصلن هیچوقت از توده جدا نبود و شاید هرگز چنین نشود. «من» همه این آدم هاست، در میان آوار و آدم آدم است، علی، رضا می شود، به همین سادگی. کافیست اسمش را عوض کنی، چون آدم آدم است، کی می شود در آینه نگاه کنی و پیرمرد خنزرپنزری را نبینی، قصاب را نبینی، کی می شود؟ شاید نشود، «من» توده است و توده «من»، شاید.

آوار/آرش اله وردی
+ نوشته شده در 2009/9/15ساعت 23:12 توسط ارش اله وردی |



باغ شکر پاره عنوان نمایشی از قطب الدین صادقی است که به نظر من اگر کمی پشت خود را از بار موزیکال و رقص روحوضی سبک تر می کرد یکی از تاپ نمایش هایی می شد که توی این سالها در تالار اصلی دیده ام. کاری که می توان آن را یک آکسیون روز در سبک روحوضی و موزیکال خواند .

+ نوشته شده در 2009/8/22ساعت 0:44 توسط ارش اله وردی |

جهان ما به دوچیز زنده است

اولی شاعر

و دومی شاعر

و شما هردو را کشته اید

اول خسروگلسرخی را

دوم خسرو گلسرخی را...

+ نوشته شده در 2009/8/3ساعت 1:3 توسط ارش اله وردی |

 

 

 

                                          آنتی کاپیتالیسم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 2009/7/27ساعت 22:49 توسط ارش اله وردی |

 

برای همیشه هست
شاتوت‌ها و درخت کهن
در هر آتش فرو‌می‌نشاندم
تمنای خروج از مادرهایم
.
نقاب‌شان را برمی‌دارند و چشم‌هایشان رنگ عسل است
درهای کنترل
خروج از حریق طعم‌های آفریقا....
 
ادامه
+ نوشته شده در 2009/4/1ساعت 0:54 توسط ارش اله وردی |

 

در روز هایی که کرم‌های مغزم آشفتگی خود را به روی خیابان پخش می‌کردند


وهم‌های بنفشم لباس سرخ واقعیت می‌پوشید و من از زمانم فرار می‌کردم


شب‌ها خواب می‌دیدم، دختر پیک موفرفری از لاک سیاهش فرار می‌کند


و انگشتان قلمی‌ام ناخن‌های سرخش را نوازش می‌کنند

ادامه...

+ نوشته شده در 2009/4/1ساعت 0:52 توسط ارش اله وردی |

                        

 یاور بذرافکن:
صحبت از کتاب آرش در وحله‌ی اول کمی سخت است، بخاطر اینکه من شخصا خیلی شیفته‌ی کتابش شدم.
وقتی درباره کتاب آرش صحبت می‌شد، یاد مقاله‌ی خیلی عجیب و غریب خوب دلوز می‌افتادم در همان کتاب سرگشتگی نشانه‌ها، که آنجا یک وضعیت زبانی را ترسیم کرده و معتقد بود که زبان نمی‌تواند انقلابی باشد، مگر اینکه در یک وضعیت حاشیه‌نشینانه، کولی‌وار و نابلدانه نسبت به زبان و در نهایت در یک عجز و ضعف زبانی قرار بگیرد، طوری‌که پرتاب بشود از آن چفت‌وبست‌های بلاغی و نحوی زبان و آن تاریخی که پشت سرش است، و آن فرهنگی را که سوار خودش می‌بیند.............


سهند آدم عارف:
در مورد بحث زبان که من در گزینه‌ی دو یادداشت کرده‌ام نظری کاملا عکس نظر یاور دارم، اعتقاد دارم در این مقطع و این وضعیت از شعر که ما با آن برخورد می‌کنیم، اینجا زبان از حوضه‌ی دلالی تاریخی‌اش مخلوع نمی‌شود، و در واقع زبان را خلع ید نمی‌کند، فقط در یک‌سری از شعرهای این مجموعه این اتفاق می‌افتد..........

علی سطوتی قلعه:
بی‌بروبرگرد و بدون هیچ‌گونه جو گرفته‌گی کتاب آرش یک اتفاق است و دست‌کم هشت-نه سالی که من شعر می‌خوانم و شعر می‌نویسم هیچ کتابی چنین حکمی برای من نداشته، که کلا یک‌سری شعر در قالب یک کتاب بیاید و با من بازی کند، غیر از یک کتاب که آن هم متعلق نیست به این سال‌ها و آن هم ضل الله براهنی بوده برای سال پنجاه و شش-هفت و بر اثر اتفاق هر دو برای من یک‌سری کیفیت‌های مشابه و مشترک با همدیگر دارند...........

                                                            ادامه.....

 

                    

 

+ نوشته شده در 2008/2/19ساعت 23:0 توسط ارش اله وردی |

روبان مشكي دارد گوشه ي اين متن

سكسكه ساليان دنيا در سطرهايي به آهستگي ترس

.....

سطرجمعه،ترس،دلهره،شنبه رضانيرو اس ام اس داد و علي نسيمي پرواز...

....

پشت سرم درد مي كند .دو سه سال پيش براي آخرين بار ديدمش،با هم دوست بوديم  كمابيش .يك دوستي دو سه ساله ولي عميق تا اومديم محكمش كنيم من اومدم تهرون و...

علي نسيمي

آخرين بار يادت ميات تو حافظيه،قهوه خونه،قليون و چايي،حدود دو ساعت با هم حرف زديم.همون روز گفتم هيچ وقت اين همه راحت و خاص با كسي صحبت نكرده بودم يادته.چقدر ازدست دوستهاي قديميت دلخور بودي و مي ناليدي.

هربار كه از تهرون ميومدم بهت زنگ مي زدم با اينكه هربارش هم يه شماره اجاره اي جديد داشتي ،ولي پيدات مي كردم.

تو اين مدت كوتاه خيلي ازت خاطره دارم .يادته با بچه ها ،كاوه بهبهاني،وحيد داور،داريوش مهبودي،فرشيد فرهمندنيا،كروني وبهروز رفته بوديم سفره خونه،فكر كنم اسمش شانديز بود يا همچين چيزايي،قرار شد با همديگه تئوري شعر كارناوالي رو بريزيم؟شعر خنده،پارودي ...يادته؟

مگه احمق شدي؟ به اين زودي فراموش كردي؟

دو سه ساله گمت كردم

نه تو سراغمو گرفتي

نه من سراغتو

ولي يهو داغونم كردي پسر

آخه تو ...

هنوز كتابات دستم مونده لعنتي

گفتي ببرم تهرون پخششون كنم

خيلي هاشو پخش كردم  بقيشو هم  اگه حلال كني  مي خوام آتيش بزنم

گه تو اين زمين!

+ نوشته شده در 2008/1/5ساعت 23:31 توسط ارش اله وردی |

 

   پنجمین جلسه ازدومین دوره ی جلسات نقد ادبی عروض:

کتاب "عصبانیت"، مجموعه شعر آرش اله‌وردی است که دراین قسمت می‌توانید کتاب را دانلود کرده و بخوانید.

جلسه‌ی نقد این کتاب روز شنبه، 24 شهریور، ساعت 5 تا 7 بعدازظهر در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان واقع در خیابان سمیه ، بین مفتح و فرصت ، بن‌بست پروانه ، شماره‌ی 46 برگزار می‌شود.
حضور در این جلسه برای عموم آزاد است.


+ نوشته شده در 2007/9/13ساعت 18:33 توسط ارش اله وردی |

 

به هرحال تمام شد شک ها و دغدغه ها.به هرحال راضی شدم سالهای خودم را بریزم روی این شبکه های شاعرانه و مجازی.

مجموعه شعر عصبانیت توسط نشر الکترونیک عروض منتشر  شد، حالا دیگر نه دغدغه شعرهای سانسور شده ام توسط ارشاد را دارم و نه اقساط باقی مانده ناشر و نه خجالت از فروتنی ارائه و تقدیم دستی به بزرگان استاد و نه حرص برگشت پول.

پی دی اف کتاب را به راحتی می توانید از این جا دانلود کنید.

ای دوست دوست وجود دارد.                   مونتنی

 

+ نوشته شده در 2007/8/6ساعت 1:34 توسط ارش اله وردی |

 

پس از روزها شک و تردید درباب چاپ شدن کتاب از سوی ارشاد یا پی دی اف  و ریسو شدن بی شناسنامه از سوی گمراهی و ضلالت،این تصمیم راپس از پیشنهاد چندی از دوستانم گرفته ام .مجموعه مورد ذکرحدود یک سال  است که آماده چاپ قرار گرفته اما...

به فکرم رسید که این روزها کتاب شدن (منظور چاپ تثبیتی و شناسنامه ای رسمی)دردی از شعر درمان نمی کند بلکه باعث تثبیت بیماری ای به نام شعر نیز می گردد. شاید پس از این، ریسو یا اگر پولدار شدم افست آن را نیزبه دلیل نوستالژیک کاغذی ما شرقی ها تهیه و پخش کنم.

بعضی وقتها واقعا نمی شود سکوت کرد مثل همین حالا.

دوشنبه 25 تیر به اتفاق دوستان  به جلسه شعر نشر چشمه رفتیم.خانوم ری راااا عبااسی به اتفاق مجری بانو یی هادی جلسه بودند.ری را عباسی حرفهایش را در نهایت تزلزل شروع می کند و دقایق منبری طولانیش را در باب سلاح گرمی چون شمشیر طی می کند تا به صاحبان صفحات ادبیات روزنامه های کشور  حالی کند شعر کارکنند تا جنب و جوش شمشیری شعر افزایش یابد.بعد موضوع کارنامه و یادمانی از مجله کارنامه بود که با حافظ موسوی و نگار اسکندر فر گذشت.بگذریم که مجری بانو چه سوال های دخترانه و بی در و پیکری می پرسید...بحث انگار داشت در حمام زنانه یا در ورژن بالاترش در آشپزخانه می گذشت.

بوی گند بورژوازی باز در خانه هنرمندان یواش یواش داشت به مشام می رسید.

شعرخوانی شروع شد.قرار بود بچه های کارنامه شعرخوانی کنند.

ری را عباسی  با منشی سنگین و زنانه تاکید کرد که حتما شعرهای چاپ شده را باید بخوانید.می خواستم ...

پس شعرهای چاپ نشده چی؟

شعرهایی که نمی توانند چاپ شوند؟

شعرهایی که بیکار نیستند چیزی حدود یک ملیون خرج خودشان کنند تا ناشران بعضا ...کتابشان را با مجوز اداره ارشاد اسلامی به چاپ برسانند؟

یا شعرهایی که به درد نمی خورند و...؟

 

+ نوشته شده در 2007/7/19ساعت 2:54 توسط ارش اله وردی |

 

 

بی تردید انتشار نامه های زادروز(Birthday Letters) بزرگترین اتفاق ادبی در نیمه دوم قرن بیستم در شعر انگلستان محسوب می شود. 

مجموعه 88 شعر اعترافی حاصل دو دهه سکوت تد هیوز(Ted Hughes) در برابر پرسش ها، ملامت ها و اتهام های. ناشی از خودکشی همسرش سیلویا پلات با انتشار این مجموعه شعرها دهان بسیاری بسته و لب ها به تحسین و ستایش این اثر بزرگ گشوده شد. تندروترین منتقدان تد هیوز و مدافعان سیلویا(و عموما فمینیست ها که پلاث را قربانی مردسالاری می دانستند) از درک عمیق  و شناخت حیرت آور او شگفت زده  ماندند. اثری پیچیده و در عین حال ساده " که مانند یک رمان خوانده می شود ". هیوز چند ماه پس از انتشار نامه های زادروز درگذشت.  

تد هیوز به فارسی : 

اولین معرفی:....ادامه مطلب

+ نوشته شده در 2007/4/26ساعت 10:53 توسط ارش اله وردی |

 

چون شاهکار است و ما ،ما که مثلا شاعریم و منتقد از حسودی چشمهامونو می بندیم روش...

این شعر را چه بخوانید،چه نخوانید اتفاق خاصی نمی افتد.شاهکار است ،شاهکار.

  بریده های تن افسانه   ، افسانه شفیعی

 

 

+ نوشته شده در 2007/4/25ساعت 15:12 توسط ارش اله وردی |

 

  

                        گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است      

 

                                    سلطان جهانم به چنین روز، غلام است

 

 

+ نوشته شده در 2007/1/26ساعت 11:14 توسط ارش اله وردی |

احتمالا تحت تاثیر سریال باغ مظفر و دغدغه به روز شده ی ساخت فرهنگ:

جام جم:((شاعران و داستان نويسان تا 28هر ماه مي توانند تازه ترين آفريده هاي ادبي خود را در جايزه ادبي طهران شرکت دهند.
علي محمد مودب ، دبير اين جايزه در گفتگو با خبرنگار جام جم ، با بيان اين که شاعران و داستان نويساني که حداکثر سن آنها 35است ، مي توانند آثار خود را در قالب هاي مختلف شعر و داستان به اين جايزه ارسال کنند، گفت: در پايان هر ماه در هر رشته شعر و داستان ، يک نفر برنده جايزه مي شود و 2نفر مورد تقدير قرار مي گيرند.
مودب با تاکيد بر اين که هر ماه 2داور ميهمان آثار را در هر رشته داوري مي کنند، افزود: من و آقاي عزتي پاک شاعر و داستان نويس جوان به عنوان داور ثابت ، آثار را از نگاه جوانان مورد ارزيابي قرار مي دهيم.
وي افزود: اين جايزه براي استان تهران طراحي شده ولي منعي براي حضور هنرمندان جوان ساير استان ها در آن وجود ندارد، ضمن اين که امکان شرکت در هر دو رشته يا در ماههاي متوالي وجود دارد.
مودب در خصوص شيوه شرکت در اين جشنواره گفت: دبيرخانه داستان به نشاني کرج ، صندوق پستي 315353515و دبيرخانه شعر به نشاني شهرري ، صندوق پستي 18497 84278آماده دريافت آثار هنرمندان جوان رشته هاي شعر و داستان نويس در هر ماه است.
ياد آور مي شود روزنامه جام جم در برگزاري اين جايزه ادبي ، حوزه هنري استان تهران را ياري مي کند.))

البته داوران ثابت بحث بسیار جالبی است که نباید فراموش کرد.شاید کسانی بگویند حالا ببینیم تا چطور برگزار می شود و بعد،برخی هم می گویند ای بابا مهم نیست ما هم می گوییم شاعران و نویسندگان عزیز موفق باشید.شاعران ونویسندگان عزیز موفق باشید.

+ نوشته شده در 2007/1/9ساعت 21:32 توسط ارش اله وردی |

 

مهدی یزدانی خرم:

 

((آقای الله وردی الان با من تماس گرفت و گفت کسی با نام من اراجیفی در این وب نوشته است.من نمی دانم کدام حرامزاده ای به خودش این جرات را داده تا بانام من به بهترین دوستانم توهین کند.این کلمات آن قدر ناراحتم کرده که وصفش از حوصله خارج است.من نه وبلاگ دارم و به غیر از چند وب هیچ جا پیغام نگذاشته ام(مثلن ناتور یا کتابلاگ )از آن رجاله یا لکاته ای که می خواهد برای من و دوستانم حاشیه سازی کند می خواهم اگر جرات دارد به من میل بزند تا برخی از ابعاد پنهانم را برایش آشکار کنم..... این تنها پیغام من در این وب است . واگر باز هم به نام مندر این جا چیزی نوشته شود کذب محض است و لا غیر...یا حق.))

 

و اما بورژوازی در ادبیات داستانی چه میکند؟ کافی ست یک پرولتار یا یک چپ رادیکال وارد اینجور مجالس آنها شود و واویلا.در جایزه گلشیری هم بورژوازی ظاهری مرا آزار میداد،واقعا خسته کننده است وقتی که میبینی نویسندگان هم یواش یواش دارند به شومن های صداو سیما تبدیل میشوند البته شاید در نوع و طریق دیگری.همه دوست دارند بزرگ شوند و جایزه بگیرند .همه بر طبق عادت انتلکتوئلی گلایه میکنند مثلا از وضع نشر و ارشاد و جامعه ی ناروشنفکر .اما یکی از آنها جرات نمیکند از گرفتن جایزه در نشانه اعتراض منصرف شود و نقد را به خودش وارد کند.یکی از آنها جرات نمیکند روبروی طرف صحبت کند و نه پشت سرش.البته تمام اینها نشانه ی بورژوازی نیست اما این وضعیت اگر تنبیه شود می تواند اثر گذار باشد ،نه در این صورت خاله زنکی و استعلایی نما.

 

جایزه گلشیری هم با آن همه تبلیغات و دک و پز تمام شد.نمیدانم واقعا ایراد از کجاست ؟ شاید واقعا نفس کار در این وضع مهم است .اما به چه قیمتی؟ تفاوت یک جایزه ی غیر دولتی با جایزه ای دولتی در چیست؟آیا این جوایز برای ادبیات داستانی مفیدند؟آیا ارزیابی های گاها اشتباه سر ادبیات داستانی همان بلایی را نمیاورد که سر شعر آورد؟

 

خانم طاهری میگویند کار شاقی کرده است ما که منکر نمی شویم اما می گویند این چه وضع داوری ست،آیا این هیئت تحریریه می تواند جوابگو باشد؟

 

مدیا کاشیگر گفت: انتخاب های به جایی بوده است .انگار این روزها او از همه چیز راضی ست.مرد باحالی ست و با خدا.بعضی ها می گویند اشتباه میکند،کجا به جا بود؟چه کتابها که لیاقت داشتند و در همان مرحله ی اول...

 

همه آمده بودند ، از محمود دولت آبادی پیر تا علی سطوتی کوچک.قیافه ها اجق وجق بود.حرفهای سیاسی زده شد . از وضعیت نشر گلایه شد و رحیم اخوت زار پست کرده بود که قرائت شود.

 

از بس سر پا ایستادم مردم.یعنی مردیم. مردم مردند از بس سر پا.نمیدانم چرا سیمین بهبهانی بلند نشد تا من کمی بنشینم.یعنی ما مردیم نه زن.

 

جناب سید علی صالحی به علی گفت بی خیال جایزه بیچاره ی شعر فجر شو چیکارشون داری اونا که کاری به کار ما ندارن بذار کارشونو بکنن.علی هم گفت :مرتیکه ی دموکرات.

 

خب همیشه بعد از اتمام این جوایز هزارها حرف زده می شود حالا دعا کنید که ما سر حرفهای شکست خوردگان ننشستیم ولی پیروز شدگانی چون منیر الدین بیروتی هم یک جورهایی اشاره می کرد و مرا می راند.

 

حالاآیا شما می نویسید تا روزی امضا بدهید؟

یا شما خوره دارید که می نویسید ؟ خوره ای که حتی...

جایزه ای را که به هر حال مبلغ بورژوازی ست باید ریخت دور . او به قول آدورنو در حکم سلطه ای ست که اعضایش باید قربانی شوند.یعنی شومن شوند.

 

 

+ نوشته شده در 2007/1/3ساعت 23:30 توسط ارش اله وردی |

جشنواره  بین المللی شعر فجر. در جشنواره ی شعر فجر میتوانی سیمرغ بلورین بگیری و جایزه مادی. کتابت به چاپ های آتی برسد.اسپانسرهای ثروتمند شاعر یاب مهربان تو را تا ابد دریابند.ازین پس شعرهایت در مدارس تدریس و معنا شود.چهره شوی. سخنرانی کنی.امضاکنی. به نظر شما بد است؟ تازه باید باید باید تمام شاعران در آن شرکت کنند و الا شاعر نیستند.پس تو مثلا با احمد رضا احمدی یا سپانلوی شوالیه ا فتخار داری امتحان بدهی و اگر ببری فایده اش توی جیب خودت میرود نه من.بعد مینشینی کنج اتاق، با زن و فرزند و ...قهوه قجر دم از ایرانی و کتاب هایت را برایت پست شرف یاب میشود.

توجه شما را به یک پرفورمنس آرت جلب میکنم. دیشب پس از گذران ولگردی های روز سه شنبه داشتم به خانه میرفتم. حالم خوب نبود. میدان هفت تیر: نزدیکی های قفسه- پایگاه نمایشی وانمودگی اسدلله یکتای بزرگ سیگار فروش،جلوی درب کریمخان مترو و دوباره جلوی درب مانتو فروشی ای وسیع،یک کنش کاراکتر-اینتر تکچوال اجرا می شود(زمان اجرا نامحدود و مولف محور است).مجری شبکه دوم صدا و سیمای جمهوری اسلامی عربی ایران  در نقش یک روزمزد کارت پخش کن با رخی شیء گون و لبی خندان کار میکند و حرف میزند. من جلو میرود یعنی دارد رد می شود.مجری: بفرمایید به این خانم رای بدهید چون زن من است.

من چیزی می گوید که عبارت سخت تنگ است.بی خیال.

اختلالات، فراموشی،عصبانیت،نگرانی،ئوس کلی.

راستی آقای صالح حسینی گند بزنن به اون ترجمتون از آناتومی نقد نورتروپ فرای.

 

من مینویسم تا حمله کنندمردم تا عصبانی شوم بروم خانه آرام بخش بخورم بزنم بگویم من تورا خوشبخت نمیکنم بزنم به سرم چسب زخم من.دوباره می نویسم تا همه فرارکنند بروند و شاید بعد نوشتم از تنهایی ، از دعوت ، از عشق و عطوفت و ... تا راحت گول بزنم، کیف بدهم،مست کنم، تا نفهمند که دارند پس می افتند با چشم نرگسشان روی تخت.بعد می روم بی آنکه زنایی یا لواطی.

برای دوستانم گذاشته ام بی آنکه چیزی نوشته باشم چون،

                       

                         من ضعیفم .                                      
+ نوشته شده در 2006/12/13ساعت 0:11 توسط ارش اله وردی |